داستان کودکانه امام حسن عسکری(ع)

داستان کودکانه امام حسن عسکری(ع)

 

حیوان نا آرام

 

خلیفه اسب یا استری چموش و خطرناک داشت که هیچ کس نتوانسته بود آن را رام کند و سوارش شود.

یک روز از امام خواست تا سوار آن اسب وحشی شود . قصدش این بود که حیوان امام را به زمین بکوبد یا با

لگد به او صدمه بزند. امیدوار بود که امام با این حادثه کشته و یا زخمی شود.

امام حسن عسگری(ع) جلو رفت. دستش را روی سر اسب گذاشت و نوازش کرد و به آرامی سوارش شد و

به طرف خلیفه حرکت کرد و فرمود:« این حیوان که بسیار آرام ونجیب است ! »

خلیفه که از خجالت و دسپاچگی

نمی دانست چه کند گفت:«حالا که توانستید آن را رام کنید من آن را به شما هدیه می دهم.»


داستان کودکانه امام حسن عسکری(ع)