سختی زندگی

امام كاظم (ع): (هركس ايمانش بيشتر، گرفتاريش بيشتر) اگر این حديث به معناي رنج بیشتر برای مومن است. پس من نمی‌خوام مومن باشم.

پرسشگر عزيز؛ بر اساس آنچه از احاديث استفاده مى‌شود، خداوند گاهى مؤمنان را در دنيا به بلاها و رنج ها مبتلا مى‌كند تا اين گرفتارى ها كفاره گناهان آنان شود و در روز قيامت ديگر چيزى كه به خاطر آن عقوبت و كيفر شوند در كار نباشد و آنان را از نعمت خود برخوردار سازد، ولى افرادى كه كافر و مشرك هستند چنانچه برخى كارهاى نيك داشته باشند، پاداش آنان را در همین جهان به آنان مى‌دهد; در نتيجه، در آن جهان با دست خالى حاضر خواهند شد.
جهان بينى دينى، دنيا و رنج هايش را بد نمى‌داند، بلكه به عكس رنج ها را عاملى براى تحرك بشمار مى‌آورد; زيرا رنج ها وابستگى انسان را به دنيا كم مى‌كنند و او را به راه مى‌اندازند. اين ذات دنياست كه با تغيير احوال و فصول و مرگ حتمى، به انسان آگاهى مى‌دهد كه اينجا جاى ماندن و قرار نيست. بنابراين برخوردارى ها و بلاها، معيار سعادت نيستند و از همین جاست كه نقش بلاها در سير و سلوك معنوى و شكوفايى قابليت هاى درونى مؤمن آنقدر اهمیت پيدا مى‌كند كه در حديث آمده است: «البلاء للولاء؛ كسانى كه ايمان بيشترى دارند، رنجشان بيشتر است». (اصول كافى، باب بلا و امتحان.)
دوست عزيز؛ بلا براي مؤمنين واقعي، نعمت است. چرا كه آنها را نسبت به دنيايي كه فاني و زودگذر است، بي میل می‌كند؛ و آنها را متوجه خداوند و آخرت می‌نمايد. به اين خاطر بيشتر مواظب اعمال خود هستند و براي آخرت خود كار می‌كنند؛ و در نتيجه اهل بهشت می‌شوند. همچنين چون بر اين مصائب صبر می‌كنند و در هر صورت شكرگذارند اين صبر بر بلايا، موجب ارتقاء درجه ي آنان می‌شود. با اين ديد، اين مصائب و بلايا؛ خير محض و نعمت بزرگ خداوند بر بندگانش می‌باشد. پس نبايد اسم اين ابتلائات را بدبختي گذاشت. بدبخت كسي است كه از چشم خدا افتاده باشد؛ و وقتي از چشم خدا افتاد، او را در اين دنيا متنعم می‌سازد و مال و منال و دارايي هاي زيادي به او می‌دهد و او نيز، مشغول آن نعمتهاي ماديِ ظاهري می‌شود و از يادخدا و آخرت غافل می‌گردد. چنين انساني به خاطر غفلت و غوطه ور شدن در گناهان، اهل آتش می‌شود. خداوند متعال در قرآن كريم می‌فرمايد: «كَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى*أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى‏ * حقّاً كه انسان سركشى مى‌كند، همین كه خود را بى‌‏نياز پندارد.»
نبايد تصور كرد كه اين بلايا بندگان مؤمن خدا را اذيت می‌كند و از اين سختي ها در عذابند بلكه آنها به قضاي الهي راضي هستند؛ و از بندگي و صبر در راه خداوند لذت روحي می‌برند. خداوند لذاتي را به اين بندگانش می‌چشاند كه قابل وصف نمی‌باشد و قابل مقايسه با لذات دنيوي نمی‌باشد. از عارف بزرگ، آيت الله بهجت (ره)، نقل كرده اند كه ايشان بعد از نماز خطاب به اطرافيانشان كرده و گفته بودند: «اگر سلاطين عالم می‌دانستند كه نماز اين قدر لذت دارد دنبال لذات ديگر نمی‌رفتند.»
پس دنيا براي مؤمنين در هر حالت، چه در سختي باشد و چه در راحتي، جاي رنج نيست و احساس درد و رنج نمی‌كنند و هر چند بدنهايشان در رنج باشد؛ روح و روانشان در آسايش و نشاط است. مؤمن واقعي چون تسليم رضاي الهي است هنگام گرفتاري هم شاد است چون آن را هديه الهي می‌داند و مؤمنان واقعي آرامش روحي و رواني واقعي دارند. اگر كسي وظايف خود را انجام داد. اين نوع بلا از براي ارتقاي درجه و از لطف هاي خداست.
اما اگر به جهت سستي و بي احتياطي بود مقصر خود اوست و مكافات عمل اوست. امّا اينكه اكثر مردم بلاياي الهي را بد می‌دانند، ناشي از جهل آنهاست. همانگونه كه كودكان آمپول را بد و پزشك را موجودي ترسناك فرض می‌كنند. در حالي كه بزرگترها عالمند كه آمپول خير است و پزشك فردي است دوستدار انسانها. خداوند متعال فرمود: «… عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ؛ چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است؛ و چه بسا چيزى را دوست داشته باشيد، در حالي كه شرِّ شما در آن است؛ و خدا مى‌داند و شما نمى‏‌دانيد.» (البقرة:۲۱۶). پس جايي كه انسان می‌بيند خبري از مشكلات دنيا نيست بايد به شدّت بر خود و عاقبت خويش بترسد؛ چرا كه بعيد نيست از چشم خدا افتاده باشد؛ همانند شاگرد تنبل كلاس كه معلّم كاري با او ندارد.
آري اين ما كودكان خردسال بزرگ پيكريم كه ناملايمات زندگي را چون آمپول شفا بخش، شرّ و نامهرباني می‌انگاريم امّا شيفتگان محبّت پروردگار به عمق حوادث نظر كرده، پشت زلف سياه و آشفته‌ي بلايا صورت زيباي يار ديده، می‌گويند: «اگر با من نبودش هيچ میلي، چرا ظرف مرا بشكست ليلي.»
دوست خوبم؛ هر مؤمني آزمايش می‌شود تا صداقت او معلوم شود ولي آزمايش لزوما همراه با گرفتاري و بلا و بدبختي نيست، بلكه با خير و شر آزمايش می‌شود. گاهي با مقام و موقعيت و مال و منال آزمايش می‌شود. گاهي با گرفتن مال. تصور نشود هر كه مؤمن شد بيچاره و بدبخت و گرفتار می‌شود بلكه اگر مؤمن گرفتار شد، نبايد تعجب كند، زيرا مؤمن با گرفتاري آزمايش می‌شود. خلاصه سخن آنكه تصور نشود مؤمن همیشه در آسايش است بلكه گاهي هم گرفتار می‌شود، و در گرفتاري هم رضايت دروني دارد و همواره شاد است. اينطور نيست كه همیشه گرفتار باشد.
طبق منطق قرآن كريم، دنيا فقط جاي تكليف و امتحان می‌باشد؛ و جز تكليف و امتحان در آن چيزي نيست هر انساني كه در آن وارد شود فقط و فقط براي امتحان می‌باشد؛ و هر منظور ديگري نيز در میان باشد همگي در زير چتر تكليف و امتحان قرار می‌گيرد. حضرت على (عليه السّلام) فرمودند: «إِنَّ الْبَلَاءَ لِلظَّالِمِ أَدَبٌ وَ لِلْمُؤْمِنِ امْتِحَانٌ وَ لِلْأَنْبِيَاءِ دَرَجَةٌ وَ لِلْأَوْلِيَاءِ كَرَامَة؛ بلا و گرفتارى براى ستمگر ادب است و براى مؤمن امتحان و براى پيامبران درجه و براى اولياء كرامت می‌باشد.» (بحار الأنوار، ج‏۶۴، ص ۲۳۵)
يعني خداوند متعال با مصائب و بلايا ستمگران را مجازات می‌كند تا شايد ادب شوند و از ظلم خود باز گردند. مؤمنان را گرفتار بلايا می‌كند تا به معناي خاصّ كلمه امتحانشان نمايد؛ و امتحان نيز براي شكوفا ساختن استعدادهاي الهي است. امّا انبياء كه ظلمی ندارند و استعدادات الهي آنها نيز شكوفاست، به سبب بلايا، اوصاف كمال موجودشان قويتر و شديدتر می‌گردد؛ لذا بلا براي آن بزرگواران موجب ارتقاء درجه است.
رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و اله) فرمودند: «لَا يَزَالُ الْبَلَاءُ فِي الْمُؤْمِنِ وَ الْمُؤْمِنَةِ فِي جَسَدِهِ وَ مَالِهِ وَ وُلْدِهِ حَتَّى يَلْقَى اللَّهَ وَ مَا عَلَيْهِ مِنْ خَطِيئَة؛ مصيبت و گرفتارى همواره گريبان مرد و زن مؤمن را مى‌‏گيرد و آنها در مال و يا بدن خود نقصان مشاهده مى‌كنند و يا فرزندان خود را از دست مى‏‌دهند و اينها براى اين است كه هر گاه در محضر پروردگار حاضر شدند گناهى نداشته باشند.» (بحارالأنوار، ج‏۶۴، ص ۲۳۶) و فرمودند: «إِنَّ فِي الْجَنَّةِ لَمَنْزِلَةً لَا يَبْلُغُهَا الْعَبْدُ إِلَّا بِبَلَاءٍ فِي جَسَدِه‏؛ در بهشت مقامى هست كه هيچ كس به آن جايگاه نمى‎‏رسد مگر اينكه در بدن خود ناراحتى و گرفتارى داشته باشد.» (بحار الأنوار، ج‏۶۴، ص ۲۳۷)
اين روايت، بسيار تكان دهنده است: عبد اللَّه بن ابى يعفور ـ كه همیشه بيمار بود ـ گويد: از دردهايي كه به من می‌رسيد به امام صادق (عليه السّلام) شكايت كردم، حضرت به من فرمود: اى عبد اللَّه اگر مؤمن پاداشى را كه براى مصيبتها دارد بداند، آرزو می‌كند كه او را با قيچي تكه تكه كنند.
امام صادق (عليه السّلام) می‌فرمود: «اهل حق همیشه در سختى بوده‏اند، بدان كه سختى مدت كوتاهى دارد و عاقبتش با آسايش طولانى است.»
امام صادق (عليه السّلام) فرمود: «در كتاب على (عليه السّلام) است كه: سخت ترين مردم از لحاظ بلا كشيدن پيغمبرانند، سپس اوصياء آنها و سپس هر كه از مردم نمونه آنهاست به ترتيب و مؤمن فقط به اندازه اعمال نيكش مبتلا شود، پس هر كه دينش درست و عملش نيكو باشد بلايش سخت است و اين براى آن است كه خداى عز و جل دنيا را پاداش مؤمن و كيفر كافر قرار نداده است و هر كه دينش نادرست و عملش ضعيف باشد، بلايش اندك است. بلا به مؤمن پرهيزگار از باران به زمین شب زودتر می‌رسد.»
امام صادق (عليه السّلام) فرمود: «اجر بزرگ با بلاى بزرگ است و خدا هيچ قومى را دوست نداشته جز آنكه گرفتارشان ساخته.»
دوست خوبم؛ اين گرفتاري ها سبب ارتقاي كمالات انساني می‌شود.
اكنون اين سؤال پديد مى‎‏آيد كه اين چگونه دوستى و رابطه‌‏اى است كه خداوند با اولياى خود دارد و سرّ اينگونه ابتلائات چيست؟ پاسخ آن است كه بلاها و دشوارى‏ها، فلسفه‏هاى متعددى دارند. حداقل آن در مورد بندگان صالح خدا امور زير است:
۱- وسيله ‏اى براى آمرزش گناه
۲- زمینه تقرب بيشتر و اعتلاى رتبه
۳- وسيله ‏اى براى تربيت و استكمال نفس
به عبارت ديگر در بسيارى از موارد رفاه و آسايش، آدمى را به تعلقات مادى سرگرم و از ياد خدا بازمى‎دارد؛ ولى دشوارى‏ها و سختى‏ها از سويى آدمى را به ياد خدا انداخته و به التجا و تضرع در درگاه الهى و انس با پروردگار مى‎ كشاند. از سوى ديگر دست و پنجه نرم كردن با دشوارى‏ها و سختى‏ها، انسان را آبديده و اراده او را قوى و نيرومند مى‌‏سازد. زمین ساده و دست نخورده، قابليت توليد و حاصل خيرى بالايى ندارد؛ اما همین كه شخم زده شد، بذر نيكو در آن رشد و بالندگى مى‏‎يابد و حاصلى انبوه پديد مى‌‏آورد. خداوند نيز قلب مؤمن را با بلاها شخم مى‌‏زند تا بذر ايمان و اراده و محبت و ياد خدا و عمل صالح در آن رشد و بالندگى يابد و در سايه آن شخصيت‏هايى چون امیرالمؤمنين (عليه السلام) و حسين ‏بن على (عليه السلام) پديد مى‎‏آيد كه نه تنها بزرگترين افتخارات بشريت ‏اند؛ بلكه در ملكوت آسمان‏ها نيز مورد تكريم و ستايش‏اند.
اگر واقعه ي كربلا رخ نمی‌داد، كرامات و عظمتهاي شهدا و اسراي كربلا هيچگاه براي اهل دنيا ظاهر نمی‌گشت و چنين الگوي بي نظري براي اهل دنيا باقي نمی‌ماند.
*راننده اي كه در جادّه ي خاكي و پر از دست انداز رانندگي می‌كند، به اين راحتي ها گرفتار چرت نمی‌شود، امّا آنگاه كه در اتوبان صاف و روان افتاد بايد از او ترسيد؛ چون هر لحظه احتمال خواب رفتنش وجود دارد.
زندگي كردن، در شرايط دشوار و ناهموار، آدمی را نيرومند و چابك می‌سازد و جوهر هستي او را آبديده و توانا می‌گرداند. به فرموده امیر مؤمنان (عليه السلام): «درختان بياباني كه از مراقبت و رسيدگي مرتب باغبان بي بهره اند، چوب محكم تر و با دوام تري دارند و بر عكس درختان باغ كه دائما تحت مراقبت و رسيدگي قرار دارند سست تر و كم دوامتر هستند» (نهج البلاغه، نامه ۴۵)
در ادامه بحثي پيرامون فلسفه وجود سختي ها و دشواري هاي زندگي به عرضتان می‌رسانيم:
نخستين سرّ وجود سختي ها و آزمايش الهى ربوبى تمیز دادن بين انسانهاى پاك سيرت از انسانهاى زشت سيرت است. «ما كان الله ليذر المؤمنين على ما أنتم عليه حتى يمیز الخبيث من الطيّب؛ خدا بر آن نيست كه شما مؤمنان را بدين حال كه اكنون داريد رها كند (بلكه مى‌‏آزمايد) تا ناپاك را از پاك جدا سازد» و در رتبه‏ى بالاتر سرّ آزمايش الهى نزديك ساختن انسانهاى پاك سيرت و مؤمن حقيقى به خداى تعالى و دور ساختن انسانهاى زشت كردار زشت سيرت از خداى تعالى است و اين خود يك نوع سنّت الهى است، به تعبيرى امتحان مؤمنين حقيقى غربال اخلاق‏ها و كردارهاى آنان است تا رذائل از جان آنان ريخته شده و فضائل فطرى او شكوفا گردد و اين آزمايش مؤمنين را پله پله به درجات برتر مى‌‏كشاند و آنها را مقرّب الهى مى‌‏سازد و امتحان فاسقان و كافران حقيقى ظاهر ساختن خباثتهاى درونى از فراخناى جان آنان و ريزش تدريجى فضايل قشرى و ظاهر نماى آنان است.
سختى و بلا بر چند قسم است و هر يك بر صنف خاصى وارد مى‌شود:
۱) بلاهايى براى رسوا ساختن مشركان و كافران خبيث است.
۲) بلاى وارد بر مؤمن كه زاييده‏ى گناه وى است و موجب ريزش گناه او مى‌ گردد «و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم؛ و هر مصيبتى به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست».
امیرمؤمنان على (عليه السلام) مى‌‏فرمايد: سپاس و ستايش خدايى را كه رنج و گرفتارى پيروان ما را مايه‏ى زدوده شدن گناهان آنان در دنيا قرار داد تا بااين رنجها و بلاها طاعتشان سالم ماند و سزاوار پاداش آن شوند.
۳) بلاى وارد بر مؤمن براى تصحيح ايمان است. امام صادق (عليه السلام) مى‌‏فرمايد: «بلا و گرفتارى براى مؤمن زيور است و براى آن كه خرد ورزد كرامت است. زيرا گرفتار بلا شدن و شكيبايى و پايدارى كردن در برابر آن ايمان را تصحيح مى‌ گرداند.»
۴) بلاى وارد بر مؤمن موجب بيدارى او است: امام صادق (عليه السلام) مى‌‏فرمايد: هيچ مؤمنى نيست مگر آن كه هر چهل روز يك بار به وسيله‏ى بلا و گرفتارى متنبه مى‌‏شود. اين بلايا به مال او مى‌رسد يا به فرزندش يا به خودش كه پاداش آن را مى‌ بيند و يا اندوهى به او مى‌رسد كه نمى‌‏داند از كجا رسيده است.
۵) بلاى وارد بر مؤمن باعث ارتقاى ايمان است، چرا كه ايمان خود داراى درجات گوناگونى است و مؤمنين نيز داراى درجاتند و خداوند سبحان در اين باره مى‌‏فرمايد: «هم درجات عندالله؛ مؤمنان نزد خداوند داراى درجات هستند»
۶) بلاى وارد بر انبياء و مقربان درگاه الهى است كه براى ارتقاى كمال انسانى انبياء است و لذا جناب ابراهيم نبى (عليه السلام) با پيروزى در امتحان به مقام امامت رسيده است. «و اذ ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فأتمهنّ، قال انّى جاعلك للناس اماما؛ بياد آر هنگامى كه خداوند ابراهيم را به امورى چند امتحان فرمود و او همه را به جاى آورد خدا به او گفت: من ترا به پيشوايى خلق برگزينم». با اين مقدمه روشن مى‌شود كه هيچ گروهى و هيچ فردى نيست كه مورد آزمايش و امتحان قرار نگيرد و بلكه همه انسان‏ها لحظه به لحظه و دم به دم مورد آزمايش قرار مى‏‌گيرند.
خلاصه كلام، ابتلاء و آزمايش اهل ايمان خير و نيكو است و اينگونه نيست كه كسي از آن بگريزد و لذت ايمان و نتايج نيكوي آن را به خاطر سختي هاي آن رها كند: «وليبلي المؤمنين منه بلاء حسنا؛ و بدينوسيله مؤمنان را به آزمايش نيكو، بيازمايد» (انفال، آيه ۱۷). ضمنا اينگونه نيست كه غير مومنين گرفتاري نداشته باشند، بلكه سختي هاي آنان بسيار فراتر و دردناكتر از سختي هايي است كه مومن در راه ايمان و عشق به خداوند تحمل می‌كند.
در يك مثال روشن اين قضيه مانند آن است كه دو نفر در اثر حادثه اي پاي خود را از دست بدهند، منتهي يكي پاي خود را در دفاع از دين و جهاد در راه خدا از دست داده و ديگري در يك حادثه رانندگي مثلا. خوب در اين صورت هر دو آسيب ديده اند اما اولي آرامش و رضايت دارد و درد و رنج را به راحتي تحمل می‌كند، ولي دومی اين آرامش را ندارد و دائم حسرت می‌خورد كه چرا؟… آري حركت در راه ايمان دشوار است و تحمل فراواني می‌خواهد، اما در ضمن لذت بخش هم هست و باعث رضايت و آرامش انسان مومن می‌شود.
دوست خوبم؛ مؤمن هر چه خالص تر باشد قيمتي تر است. رنج ها و گرفتاري ها مؤمن را قيمتي می‌كند البته اگر بتواند خوب از آن بهره برداري كند.

 

منبع: پرسمان

حجاب و پيشرفت

كشورهاي اسلامي بی‌شماری كه نام اسلام را به يدك مي كشند چرا حجاب را الزامي ننموده اند؟ مگر نه اينكه هر كسي را در آن دنيا به جاي خودش به پرونده اش رسيدگي مي كنند؟!

دانشجوي محترم ضمن تشكر از تماس مجدد با اين مركز، اينكه كشوري نام اسلامي را يدك مي كشد و حتي ادعاي اسلام گرايي را هم دارد ولي حجاب اسلامي را الزامي نكرده است مسئله اي است كه حتي اگر وجود خارجي داشته باشد، دليل بر اين نمی‌شود كه ما از آنان تبعيت نماييم. چرا كه اصل حجاب و لزوم رعايت آن در جامعه دلايلي دارد كه به برخي از آنها در نامه هاي قبلي اشاره شده است و ديگر نيازي به تكرار نمي بينيم. از طرفي همانگونه كه شما هم بهتر مي دانيد حجاب يكي از ضروريات دين اسلامي مي باشد و ضروريات دين چيزهايي نيستند كه كسي در وجود و وجوب آن اختلافي داشته باشد همچون نماز و روزه و … و بنابراين اگر كشوري ادعاي اسلام‌گرایی داشته باشد اما در برابر مسئله حجاب بي تفاوت باشد اساساً ادعاي اسلام‌گرایی آن كشور زير سؤال خواهد رفت نه اينكه رفتار آن كشور مبناي عمل ما قرار بگيرد. البته اي كاش شما منظور خود از اين كشورها را بيان مي كرديد چرا كه ظاهراً كشوري كه هم ادعاي اسلام‌گرایی داشته باشد يعني حكومت و نظامش ادعا داشته باشد كه نظام سیاسی‌اش مبتني بر اسلام و اجراي آموزه‌های ديني است ولي در مورد حجاب بي تفاوت باشد وجود ندارد و برخي كشورهايي كه در آنها مسلمان‌ها زيادند و ادعاي مسلماني مسلمانانشان هم بالاست اما بی‌حجابی نيز بي داد می‌کند به اين دليل است كه اساساً حكومت و نظام سياسي اين كشورها غیردینی هستند همچون كشور تركيه و آذربايجان كه عليرغم داشتن اكثريت مسلمان، نظام سياسي لائيك بر اين كشورها حكومت می‌کند كه با مسئله حجاب به‌شدت مشكل دارد و در آن بی‌حجابی الزامي است و البته نتيجه آن‌هم فساد و فحشايي است كه در اين كشورها به‌شدت به چشم می‌خورد و به فروپاشي بنيان خانواده‌ها و بی‌خانمانی هزاران زن و كودك و ده‌ها آسيب اجتماعي ديگر منجر شده است كه در نهايت به ناامنی‌های گسترده اجتماعي منتهي خواهد شد؛ اما كشوري كه ادعاي اسلام داشته باشد اما نسبت به مسئله حجاب بي تفاوت باشد ظاهراً وجود خارجي ندارد.
در مورد اين سخن شما كه فرموده بوديد: «مگر نه اينكه هر كسي را در ان دنيا به جاي خودش به پرونده اش رسيدگي مي كنند؟» نيز بايد بگوييم كه اصل اين سخن صحيح است و ريشه در اعتقادات ديني ما دارد ازجمله اين آيه قرآني كه «وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى»(انعام/۱۶۴) كه بر اساس آن هيچ كس بار گناه ديگري را بر دوش نخواهد كشيد و هر كس مسئول عمل خويش مي باشد؛ اما در مورد اموري همچون حجاب بايد بگوييم كه برخي از واجبات شرعي از دو بعد قابل بررسي مي باشد: يكي بعد فردي آن و ديگري بعد اجتماعي.
از بعد فردي، هر كسي مسئول انجام وظايف شرعي خود بوده و هيچ كس نمی‌تواند وي را به خاطر عدم انجام آن وظيفه پيگيري نمايد به‌عنوان‌مثال هرگز فرد بی‌نماز را به خاطر عدم به جاي آوردن نماز دستگير و مجازات نمی‌کنند؛ اما برخي واجبات علاوه بر بعد فردي بعد اجتماعي هم دارند و به همين خاطر نظام اسلامي كه ناظر تنظيم صحيح روابط اجتماعي مي باشد در اين مسئله ورود پیداکرده و به وضع و اجراي قانون می‌پردازد. به‌عنوان‌مثال در موضوع حجاب، ممكن است فردي در خانه خود و پيش نامحرمان حجاب را رعايت نكند كه اين مسئله طبق همين سخني كه شما بيان نموديد به خودش مربوط بوده و بايد پاسخگوي عمل خود در روز قيامت باشد؛ اما همين فرد وقتي در جامعه به كشف حجاب بپردازد اقدام به شكستن هنجارهاي اجتماعي كرده و اقدام او باعث بروز مفاسدي می‌شود كه به بعضي از آن‌ها در نامه هاي قبلي اشاره شده بود و درواقع جلوگيري از بروز اين ناهنجاری‌های اجتماعي دليل الزام و اجبار حجاب در جامعه مي باشد و بنابر اين از آنجايي كه دولت اسلامي مسئول جلوگيري از ناهنجاری‌های اجتماعي مي باشد موظف است دست به اقدامات پيشگيرانه بزند كه ازجمله آنها الزامي كردن حجاب مي باشد كه ارتباطي با تكليف فرد نسبت به حجاب در پيشگاه خداوند ندارد و ممكن است فردي كه اعتقادي به‌ضرورت و وجوب حجاب ندارد با وجود رعايت حجاب در جامعه در قيامت و در پيشگاه خداوند به دليل عدم اعتقاد به‌ضرورت حجاب معاقب شود كه همين مسئله نشان می‌دهد كه دليل الزام، بعد اجتماعي مسئله حجاب مي باشد و نه بعد اخروي و تكليفي آن.
در مورد بخش آخر نامه شما مبني بر اينكه «هميشه هر چیزی كه اجباري بوده است مردم به‌ویژه جوانان به آن كمتر عمل نموده‌اند» اگرچه اصل مطلب به دليل تمايل انسان به انجام آزادانه و بدون وجود فشار خارجي، ممكن است تا حدودي درست باشد اما نتیجه‌گیری آن صحيح نمی‌باشد. چرا كه در جامعه همواره مواردي وجود دارد كه از سويي نياز به رعايت آنها وجود دارد و به همين خاطر الزام هم نسبت به آنها صورت می‌گیرد اما درعین‌حال مردم هم آنها را رعايت مي كنند و در مواردي هم مصلحت‌هایی وجود دارد كه عليرغم بی‌میلی مردم نسبت به انجام آنها بايد الزام براي اجراي آن وجود داشته باشد همچون بستن كمربند ايمني كه يك نوع الزام در راهنمايي و رانندگي است كه به منظور كاهش مرگ‌ومیرها، اين الزام و قانون وضع شده است و البته بسياري از مردم در ابتدا از بستن آن راضي نبوده و در صورت امكان از آن فرار می‌کردند اما حتي اگر همه افراد جامعه از اين كار ناراضي می‌بودند باز هم به دليل مصلحت‌های بالاتر بايد دولت، بستن آن را الزامي می‌نمود و البته همين الزامات قانوني نيز سبب شده است تا امروزه بستن کمربند ايمني به يك فرهنگ تبديل شود. البته قصد ما از ذكر اين مثال اين نيست كه مسئله حجاب هم مثل قوانين الزام‌آور راهنمايي و رانندگي است چرا كه قوانين راهنمايي و رانندگي الزاماتي کاملاً يكطرفانه مي باشد و حال‌آنکه قوانيني همچون حجاب الزاماتي هستند كه از سوي مردم نيز مورد درخواست قرار می‌گیرد. به‌عنوان‌مثال در جريان انقلاب اسلامي ايران يكي از درخواست‌های مردم اجراي احكام اسلامي ازجمله رعايت حجاب اسلامي در جامعه و جلوگيري از فساد و فحشاي ناشي از بی‌توجهی به آن بود. لذا قصد ما صرفاً بيان اين نكته بود كه دولت تنها به خاطر عدم تمايل قلبي افراد براي اجراي يك قانون نمی‌تواند از وضع و اجراي قانون سرباز بزند بلكه بايد در وضع و اجراي قوانين، مصلحت عمومي جامعه را در نظر گرفته و به وضع قوانين اقدام نمايد كه ازجمله اين مصلحت‌ها، مصلحت‌هایی است كه در رعايت حجاب اسلامي در جامعه وجود دارد هرچند برخي افراد از آن خوششان نيايد. در پايان تذكر اين نكته هم ضروري است كه به اعتقاد ما رعايت حجاب درجامعه اسلامي ايران، نه صرفاً به خاطر اجبارها و الزام‌های دولتي است بلكه به دليل اعتقاد مستحكم مردم به دين مبين اسلام و احكام شرعي مرتبط با آن مي باشد فلذا براي اكثريت مردم ايران تفاوتي ندارد كه براي رعايت حجاب، قانوني وجود داشته باشد و یا وجود نداشته باشد و عمده بحث وضع قانون براي كساني است كه اعتقادي به رعايت حجاب ندارند (يا اساساً اعتقادي به حجاب ندارند و يا اعتقاد دارند ولي بی‌توجهی مي كنند) و با بی‌حجابی‌شان به ناهنجاری‌های اجتماعي دامن می‌زنند كه هدف اصلي قانون‌گذار، عمدتاً اين قشر مي باشد كه طبیعتاً نمی‌توان به خاطر بی‌میلی قلبي اين افراد به رعايت حجاب اجباري، از مصلحت بزرگ جامعه يعني تأمین محيط سالم و پاك از نظر اخلاقي و اجتماعي، چشم‌پوشی نمود.
دوست عزيز اميدواريم اين مطالب پاسخگوي ذهن پرسشگر شما بوده باشد. درهرصورت منتظر تماس‌های بعدي شما هستيم.

 

منبع: پرسمان

تفاوت آخوند درباری و آخوند حکومتی

به نظر شما تفاوت بين آخوند درباري و حكومتي در چيست؟

بهتر است در پاسخ، به منظور روشن شدن مفهوم واژه اول از دیدگاه امام راحل (ره) کمک گرفته تا مطلب روشن‌تر و وجوه افتراق تبیین گردد. ایشان مرتباً از واژه‌های آخوندهای درباری و روحانی‌نماها نسبت به برخی افراد یاد می نمودند که گاه به آخوندهای داخلی و گاه به وهابیون اشاره داشتند. از نظرگاه ایشان، اشخاصی با این عناوین شناخته می شدند که چندین خصوصیت و نقیصه را به همراه خود داشته باشند.
۱: عدم شناخت اسلام
در خطاب به آخوندهای وهابیت فرموده‌اند: «بعضى از اين آخوندهاى دربارى كه ما را نصيحت مى‏كنند كه بياييد به اسلام برگرديد. اينها اسلام را نمى‏دانند چه است. اينها اسلام را جز خوردن چيزى نمى‏دانند» (صحيفه امام ج‏۱۳ ص ۲۹۸)
۲: فساد
در جایی اشاره دارند که: «ما گله‌مان از اين آخوندهاى دربارى فاسد است»(همان ج‏۱۵ ص ۴۴۱)
۳: مخالفت با اسلام مبارز
امام با توجه به دیدگاه اینان در مبارزه با طاغوت‌ها بیان می­دارند: «آخوندهاى دربارى از خدا بى‏خبر كه مؤيد آنان (سلاطین) و مخالف با رژيم اسلامى هستند و كوشش در هدم اسلامِ پرخاشگر بر ستمگران به سيره رسول اللَّه (ص) و علم كردن اسلامِ شاهنشاهى و ملوكى هستند») همان ج‏۱۸ ص ۵)
۴: منزوی کردن اسلام
ایشان درباره ضرر این گروه چنین فرموده‌اند: «آن ضررى كه از اين آخوندهاى دربارى، اسلام مى‏خورد، بدتر از آن ضررى است كه از امريكا مى‏خورد، براى اينكه، اينها با يك ظاهر اسلامى اسلام را منزوى مى‏كنند و آنها با اين ظاهر نمى‏توانند بكنند» (همان ج‏۱۸ ص ۵۳)
۵: توجیه کننده ظلم سلاطین
امام این افراد را انسان هایی مزور و توجیه کننده ظلم ظالمان دانسته و دیگران را از خطر آنان آگاه می نمایند: «روحانيون متعهد اسلام بايد از خطر عظيمى كه از ناحيه علماى مزور و سوء و آخوندهاى دربارى متوجه جوامع اسلامى شده است سخن بگويند، چرا كه اين بی‌خبران هستند كه حكومت جابران و ظلم سران وابسته را توجيه و مظلومين را از استيفاى حقوق حقه خود منع و در مواقع لزوم به تفسيق و كفر مبارزان و آزاديخواهان در راه خدا حكم مى‏دهند» (همان ج‏۲۰ ص ۳۳۹)
۶: دین فروشی
ایشان اصولاً این عده را جزء حوزه های علمیه ندانسته و خواستار اخراج آنان از این ساحت قدسی شده اند: «آخوندهاى دربارى كه دين را به دنيا مى‏فروشند از اين لباس خارج و از حوزه‏ها طرد و اخراج شوند» (ولايت فقيه ص ۱۳۷)
۷: نفاق
امام اینان را انسان های منافق دانسته (که به تعبیر عرف، گاه به میخ و گاه به نعل می­کوبند) و ابراز می دارند: «يك آخوند دربارى صداى نفاق برمى‏دارد و فرياد نفاق‏انگيز مى‏كشد» (صحيفه امام ج‏۱۵ ص ۴۴۰)
اما نسبت به اصطلاح دیگری که ذکر کردید (آخوند حکومتی) باید چنین گفت که اگر منظور شما از آن، روحانیونی باشند که در برخی مناصب دولتی به خدمت اشتغال دارند، به حق می بایست اقرار نمود که میان این قشر خدوم، با دسته اول، فرق بسیار بوده که به طور کلی می توان عکس موارد فوق را در مورد آنان صادق دانست. بدین معنا که اینان با اسلام عجین و دمخور، معتقد به مبارزه با مستکبران جهان خوار، مخالف انزوای دین و… می باشند بر خلاف گروه اول.
گذشته از این، در جامعه اسلامی حضور و دخالت روحانیت در مسائل مختلف فرهنگی، سیاسی و… امری اجتناب ناپذیر و لازم می نماید. در اینجا مناسب است بر حسب ضرورت به چند سخن از امام راحل استنادکنیم تا موضوع قدری روشن‌تر گردد.
۱: ایشان نسبت به حضور روحانیت در صحنه اجتماع و سیاست تاکید داشته و چنین وصیت فرموه­ا­ند: «به جامعه محترم روحانيت خصوصاً مراجع معظم، وصيت مى‏كنم كه خود را از مسائل جامعه خصوصاً مثل انتخاب رئيس جمهور و وكلاى مجلس، كنار نكشند و بى‏تفاوت نباشند» (همان ‏۲۱ ص ۴۲۰)
۲: امام در تاکید بر حضور علما در صحنه سیاست، نمونه های موفقی را ذکر و چنین می فرمایند: «آنى (کسی) كه مى‏گويدكه آخوند چكار دارد به سياست، آنى كه با آخوند خوب نيست، اين با اسلام بد است … مسئله مشروطيت يك مسئله سياسى بود و بزرگان علماى ما درش دخالت داشتند، تأسيسش كردند. مسئله تحريم تنباكو يك مسئله سياسى بود و ميرزاى شيرازى اين معنا را انجام داد» (همان ج‏۲۰ ص ۱۱۷)
۳: ایشان عدم دخالت روحانیت در امور مملکت را تقبیح کرده و بیان می دارند که: «اينهايى كه مى‏گويند روحانيت بايد دخالت نداشته باشد، نمى‏فهمند. يا مى‏فهمند و مردم را اغفال مى‏كنند. اين اشتباه است» (همان ج‏۱۱ ص ۱۶۵)
نتیجه آن که بر اساس آنچه از امام راحل نقل گردید می­توان گفت دسته اول از روحانیت (که امام از آنان بعنوان روحانی نماها یاد و خواستار اخراج آنان از حوزه ها می باشند) مطرود بوده ولی ما و جامعه، به دسته دوم نیاز مبرم داشته و این حضور، ضرورتی مستمر دارد.
اما نسبت به بخش پایانی سوال شما باید گفت مراجع معظم تقلید دیدبانان نفوذ ناپذیر دژ مستحکم دین بوده و همیشه تاریخ به وظائف شرعی و اجتماعی خود عمل نموده اندکه می توان مشروطه، ملی شدن صنعت نفت و انقلاب بی نظیر قرن یعنی انقلاب اسلامی ایران را در این راستا دانست و این امر امروز نیز چنین می باشد. لذا در پاسخ، توجه به چند نکته مهم می باشد:
اولا: این که حکومت اسلامی، انحرافی داشته و مراجع در مقابل آن بخاطر ملاحظه برخی مسائل در برابر آن سکوت اختیار کرده اثبات شود چرا که به صرف ادعا چیزی را نمی توان نفیا و یا اثباتا پذیرفت.
ثانیا: اگر یک مرجع، برخی حمایت های خود را رسانه ای نکند آیا می توان گفت در برابر مسایل سکوت کرده و به آن رضایت دارد؟ یا این که باید این موضوع را به این گونه تحلیل کرد که هر کدام از مراجع بر حسب احساس وظیفه خود، به مسائل مختلف توجه داشته و در نهایت حرف دین را خواهد زد چه این که سخن او در رسانه های گوناگون خبری و جمعی بازتاب یافته و یا این که چنین نگردد. علاوه بر این باید توجه نمودکه همه مراجع، حاضر به رسانه ای شدن نبوده و به آن اقدام نمی­کنند ولی در عین حال بر اساس تکلیف حرکت می­کنند.
ثالثا: از همه گذشته، مراجع معظم تقلید همچون آیات عظام مکارم شیرازی، نوری همدانی، سبحانی و… در مواضع مختلف، جهت اجرای بهتر امور جاری سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و… کشور مانند قضیه ورزشگاه ها، اغتشاشات اخیر، مشکلات اقتصادی مردم، برخی مسائل فرهنگی و… توصیه ها و سفارشات و بعضا دفاع ها و یا اعلام مواضع ناموافق خود به دولت مردان داشته و همواره بر آن اصرار نموده اند.
منابع:
۱: «ولایت فقیه امام»
۲: «همان نور امام» (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: ۱/۱۰۰۱۲۰۹۵۵)

 

منبع: پرسمان

 

نقش حوزه های علمیه در برخورد با فتنه ها

با توجه به شرايط حاکم بر جهان و تبليغات سوء عليه اسلام به خصوص شيعه و دامن زدن برخی سیاسیون به همین مسائل در داخل کشور حال سوال اين است که نقش حوزه علمیه در مقابله با این فتنه ها چه بوده است؟

با سلام به شما دانشجوي گرامي از اين‌که اين مرکز را براي بيان نظرات خود انتخاب نموده‌ايد قدردانيم. در پاسخ به مسئله فکري شما، مطالب زير قابل طرح است: همان‌گونه که مورد اشاره شما نيز قرار گرفته شرايط حاکم شده بر جهان چندان همسو با نگرش‌هاي الهي و مبتني بر کرامت انسان‌ها نيست از اين رو جريان‌هاي الهي هماره با دشمني‌هاي فراواني از سوي اين شرايط و کارگزاران آن مواجه هستند. دشمني‌هايي که با نظام جمهوري اسلامي ايران صورت مي‌گيرد، نيز از اين فضاي کلي خارج نبوده هماره از ابتداي انقلاب با اين هجمه‌ها مواجه است. اين هجمه‌ها زماني اثربخشي بيشتري پيدا مي‌کنند که برخي جريان‌هاي داخلي نيز آگاهانه يا ناآگاهانه با آن هم‌صدا و هم‌سو مي‌شوند. در مقابل طيف‌ها و نهادهاي گوناگون و متنوعي بايستي در مقابل اين هجمه‌ها مقابله داشته باشند. از جمله اين نهادها، حوزه‌هاي علميه هستند. حوزه‌هاي علميه در طول تاريخ تشيع به خصوص در طول تاريخ معاصر، هماره به‌عنوان سدي در برابر جريان‌هاي فکري ضدديني قرارداشته‌اند؛ که با توجه به منابع و امکانات خود توانسته‌اند بسياري از چالش‌ها را پاسخ‌گو باشند. از جمله اين چالش‌ها، نفوذ جريان‌هاي فرهنگي و فکري استعمار بوده است. نقش عالمان شيعي در ايران در مقابله با فرقه‌هاي انحرافي و ضاله، مانند بابيت، بهائيت و نيز وهابيت، نمونه‌اي از اين امر در بخش ديني و مذهبي است. اين نقش محدود به مسائل مذهبي صرف نيز نيست. طول تاريخ ايران پس از صفوي هماره شاهد مقابله عالمان شيعي با جريان‌هاي سياسي فرهنگي وابسته به اجانب و نيز مجاهدت بر سر حفظ استقلال ايران از تعرض قدرت‌هاي بيگانه بوده است. صدور فتاوي جهاديه عليه مهاجمان روس در زمان فتحعلي‌شاه قاجار، قيام مردم تهران عليه سفير متکبر روس به رهبري ميرزا مسيح مجتهد، اقدامات مرحوم کني عليه امتيازنامه‌هاي استعماري، مهم‌تر از همه قيام سراسري ايران عليه استعمار انگليس به رهبري مرحوم آيت‌الله ميرزا حسن شيرازي و … صدها قيام و اقدام عليه استعمار و نگرش‌هاي وابسته به آن نشان از مقابله جدي حوزه‌هاي علميه عليه تهاجمات دارد. اين روند از دوره مشروطه حالت متفاوت‌تري پيدا مي‌کند. پس از تغييرات اساسي حاکميت در ايران که در جريان نهضت مشروطه به وجود آمد، جامعه ايران با چالشي مواجه شد به نام جريان غرب‌زدگي، اولين مقاومت عملي عليه اين جريان توسط مرحوم شيخ فضل‌الله نوري صورت گرفت که منجر به اعدام ايشان شد. در کنار ايشان علماي ديگري نيز در حفظ و حراست از هويت ديني و فرهنگي جامعه ايران فعاليت داشتند ولي اقتدار رقيب باعث شکل‌گيري حاکميتي شد به نام پهلوي. حکومت پهلوي که مي‌توان آن‌را به حق استبداد روشنفکري غرب‌زده در ايران ناميد، به دنبال بود تمامي مباني هويت ملي، ديني و فرهنگي جامعه ايران را به چالش بکشد و ايران اسلامي را به مانند ترکيه تبديل به يک کشور سکولار نمايد. به اين معني که اين‌بار دست استعمار خارجي از آستين دست‌نشانده‌هاي داخلي بيرون آمده به مقابله با هويت فرهنگي شيعي مي‌پرداخت. اقدامات فرهنگي حوزه‌هاي علميه در اين دوران از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. از جمله مهم‌ترین اقدامي که در اين دوره صورت مي‌گيرد، تأسيس حوزه علميه در مرکز ايران يعني شهر قم بود که با دورانديشي مرحوم شيخ عبدالکريم حائري پايه‌گذاري شد. تأسيس اين مرکز فرهنگي و فکري در قلب ايران باعث مي‌شد، جريان روحانيت شيعه نسبت به تحولات ايران و نيز مقابله‌هايي که با فرهنگ شيعه مي‌شد، از اثربخشي بيشتر برخوردار شود. از جمله مهم‌ترین ثمره اين تأسيس، شکل‌گيري انقلاب اسلامي در ايران و پيروزي آن در بهمن ۱۳۵۷ به رهبري امام خميني (ره) بود که باعث تأسيس نظامي مبتني بر آموزه‌هاي ديني و اسلامي شد. ايران پس از انقلاب ويژگي‌هاي منحصر به فردي را داراست. اين ويژگي‌هاي منحصر به فرد به طور طبيعي اقدامات منحصر به فردي را نيز لازم دارد. از اين رو تمامي نهادهاي فرهنگي و فکري جامعه ايران بايستي، براي دست‌يابي به اهداف اين نظام و حفاظت از مباني فکري و فرهنگي آن، زيرساخت‌هاي فکري و فرهنگي لازم را نيز تدارک ديده باشد. از جمله کارکردهاي مهم حوزه‌هاي علميه در زمان حاضر مقابله با اين تهاجمات است. حوزه‌هاي علميه همان‌گونه که در ذکر تاريخچه آن نيز مورد اشاره واقع شد، بيش از هر چيز متکفل کارهاي فکري و فرهنگي در اين زمينه هستند تا کارهاي عملي و اجرايي. اهم اين فعاليت‌هاي را مي‌توان به شرح زير برشمرد؛ ۱٫ تشکيل مراکز تخصصي فقه و مباني ديني که به صورت ويژه و متمرکز موضوعات خاصي که مورد نياز جامعه فکري و ديني است را عهده‌دار شود. ۲٫ تأسيس مراکز آموزشي و پژوهشي متکفل تحقيق در زمينه‌هاي علوم انسان متعالي؛ تشکيل اين مراکز را شايد يکي از مهم‌ترین فعاليت‌هاي حوزه‌هاي علميه در برخورد با تهاجمات در نظر آورد. چراکه هدف آن‌ها مقابله با تهاجم فکري غرب به مباني هويتي جامعه ايران از طريق علوم انساني غربي است. ۳٫ تأسيس مراکز تبليغي مناسب که به صورت تخصصي به تبليغ آموزه‌هاي ديني بپردازد. اين مراکز در دو حوزه درون مرزي و برون مرزي عمل مي‌کند. ۴٫ تشکيل مراکز پاسخ‌گويي به مسائل و شبهات ديني و فکري که با استفاده از امکانات روز به پاسخ‌گويي مسائل فکري قشرهاي گوناگون جامعه مي‌پردازد. ۵٫ تأسيس حوزه‌هاي علميه برون مرزي با هدف جذب و تربيت نيروهايي که دغدغه مسائل اسلامي و شيعي را دارند ولي به دليل محدوديت‌هاي مختلف نمي‌توانند به اين دغدغه خود جامه عمل بپوشانند. ۶٫ تأسيس مراکز اسلامي در مناطق مهم جهان مانند هامبورگ، نيويورک و … به‌منظور تبليغ و اشاعه آموزه‌هاي ديني و اسلامي. ۷٫ تأسيس مراکز حوزوي تخصصي، ويژه داوطلبان غير ايراني که به صورت تخصصي‌تر به آموزش ويژه ايشان براي کارآيي بهتر در خارج از کشور بپردازند؛ و … بسيار اقدامات ديگر که در اين مجال اندک نمي‌توان به تمامي آن‌ها اشاره داشت. نکته مهم در اين رابطه اين است که اگرچه ميزان موفقيت حوزه‌هاي علميه در اين زمينه‌ها نسبي است، يعني با توجه به منابع و امکانات و موانع، مورد ارزيابي قرار مي‌گيرد، اما همين اقدامات صورت گرفته بر اساس امکانات موجود بسيار ارزشمند و قابل‌قبول است. وليکن، اگر نسبت به آن‌چه که بايد باشد در نظر بگيريم، فاصله‌ها تا آرمان بسيار خواهد بود. از سوي ديگر بايد خاطر نشان کرد که مقابله با هجمه‌هاي ديگران عليه انديشه و نظام اسلامي به گونه‌‌اي است که از عهده يک نهاد خاص خارج است و مجموعه‌اي از نهادهاي مختلف لازم است در اين خصوص فعاليت هماهنگ داشته باشد. اين نهادها اعم است از نهادهاي قانون‌گذار، اجرايي، فرهنگي و مهم‌تر از همه دستگاه سياست خارجي. کم‌کاري در هر يک از اين نهادها چه بسا، باعث کم‌اثر شدن فعاليت ديگران خواهد شد. به اين معني که به‌عنوان نمونه اگر حوزه‌ها توليدات ارزشمندي در خصوص مقابله با تهاجمات ارائه دهند ولي دستگاه سياست خارجي يا رسانه اي نتواند اين توليدات را به نحو مطلوب ارائه دهد، فعاليت بي‌اثر خواهد بود. در مقابل اگر سياست خارجي منابع و خوراک تبليغاتي مناسب و عميقي نداشته باشد، عملکردي بي‌نتيجه خواهد داشت. نکته پاياني که در سؤال شما نيز اشاره شده؛ مسائل پس از انتخابات رياست‌جمهوري دهم است. در خصوص اين مطلب شايد مباحث بسياري از طريق روزنامه‌ها، مجلات، صداوسيما و … مطرح شده که تا حدي پاسخ‌گو نيز بوده است. تنها نکته‌اي که به نظر مي‌رسد در اين بحث قابل بيان باشد، نقش حوزه‌هاي علميه در زمينه مقابله با اين فتنه و نيز حراست از دستاوردهاي فرهنگي نظام اسلامي است. اگرچه عمق فتنه سال ۸۸ به حدي بود که پاي برخي از حوزويان نيز به لرزه درآمد، ولي بدنه اصلي حوزه و بزرگان آن خصوصاً مراجع عظام تقليد و تشکل هاي اصيل حوزوي توانستند با روشنگري خود در قالب بيانيه ها، اظهارات و بيانات و… مانع به هدف رسيدن فتنه‌گران شوند و به صورت مطلوبي با عناصر نفوذي جريان فتنه در حوزه‌هاي علميه مقابله نمودند. راز اين موفقيت را در دو نکته مي‌توان ارزيابي نمود. اول؛ تجهيز فکري جريان حوزه به آموزه‌هاي اصيل ديني و سياسي اسلام. دوم؛ تبعيت از نظريه ولايت‌ فقيه به‌عنوان مهم‌ترین نظريه سياسي شيعه و ستون اصلي نظام اسلامي. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: ۱/۱۰۰۱۳۰۵۴۷)

 

چرا قبر حضرت زهرا (س) مخفی است؟

چرا قبر حضرت زهرا (س) مخفی است؟
فلسفه اصلی مخفی بودن قبر حضرت زهرا سلام الله علیها مربوط می شود به وقایع و جسارتهایی که از طرف خلفای وقت و اطرافیان خلفا، به آن بزرگوار وارد شده بود،
در این زمینه نقل‌شده است که حضرت زهرا (س) زمانی كه وقت رحلتشان نزدیك شد و در بستر به حالت احتضار بسر می‌بردند، حضرت علی ـ علیه‌السلام بر بالای بسترشان آمدند و بعد از صحبت‌هایی كه با همدیگر كردند، حضرت فاطمه (س) اجازه خواستند تا چند وصیت به همسرشان علی علیه‌السلام كنند. (حجة اللّه النجفی الرضوی الامیری، احتجاج الزهرا فاطمه، انتشارات فروزان، چاپ دوم، ص ۲۱۰)
از جمله وصایای حضرت زهرا (س) به علی  علیه‌السلام این بود كه فرمودند: ای پسرعمو! اگر تا چند ساعت دیگر از دنیا رفتم جنازه‌ام را شبانه تشییع كن و مراسم تشییع مرا اعم از غسل و كفن و نماز خواندن و دفن كردن باید در محیطی مخفی و پنهان انجام دهید و فقط به كسانی اجازه در تشییع دهید كه ظلم و جفا نسبت به من روا نداشته‌اند و حتّی به یك نقل، حضرت زهرا (س) تصریح كردند كه نگذارید ابی‌بكر و عمر بر من نماز بخوانند و در تشییع جنازه من شركت كنند. حال بحث در این‌است كه علّت اجازه ندادن حضرت زهرا (س) در مراسم تشییع حضرت بیانگر چیست؟
یقیناً حضرت زهرا (س) با این كارشان می‌خواستند بار دیگر همانند جریان فدك مبارزه‌ی جدیدی را با وصیت‌نامه سیاسی خویش شروع كنند كه ضربه سهمگینی به حكومت وقت وارد سازند. (خشاوی، شهین، زندگانی سیاسی حضرت زهرا (س)، تهران، نشر عابد، چاپ اول، ۱۳۷۸، ص ۲۸۰).
فاطمه اطهر (س) با وصیت خویش افكار خفته مردم مدینه را بیدار می‌ساختند و توجه افكار عمومی را نسبت به پایمال كردن حقّ خویش جلب می‌كردند) عاملی، سید جعفر مرتضی، رنج‌های زهرا (س)، ترجمه محمد سپهری، قم، نشر ایام، چاپ اول، ۱۳۷۸، ص ۲۲۳).
امیرالمؤمنین با عمل به وصیت زهرا (س) اذهان جامعه را دچار شك و تردید كردند و مشروعیت خلیفه را زیر سؤال بردند و مظلومیت حضرت زهرا (س) را بیشتر آشكار ساختند و این سؤال را همیشه برای همگان مطرح كردند كه چرا قبر زهرا (س) مخفی مانده است.
بدین طریق زمانی که حضرت زهرا (س) از دنیا رفتند مردم سراسیمه به خانه حضرت زهرا (س) می‌آمدند و منتظر بیرون آمدن جنازه بودند كه علی علیه‌السلام به ابوذر فرمودند: برو و با صدای بلند اعلام كن كه برگردند چرا كه تشییع جنازه دختر رسول خدا امشب صورت نمی‌گیرد و به تأخیر افتاده است. مردم كه متفرق شدند حضرت علی  علیه‌السلام با كمك اسماء بدن حضرت را غسل و كفن كردند و در نیمه شب با عده‌ای از نزدیكان و یاران خویش كه عبارت بودند. از: سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، عباس و زبیر و چند تن دیگر به همراه علی  علیه‌السلام جنازه دختر رسول خدا را شبانه تشییع كردند و شبانه به خاك سپردند و حضرت علی  علیه‌السلام قبر حضرت فاطمه (س) را هم‌سطح زمین كردند و حتی روایت شده در چند نقطه در بقیع حضرت، قبر درست كردند تا دشمنان متوجه نشوند كه قبر حضرت فاطمه (س) كدام‌یك است و این راز مخفی ‌ماندن قبر فاطمه (س) برای همیشه مانده است و كسانی هم كه حضور داشتند دیگر بعدها محل اختفاء قبر فاطمه (س) را بیان نكردند. (مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ترجمه محمدجواد نجفی، انتشارات اسلامیه، ۱۳۵۴، جلد دهم، ص ۱۹۵).
مرحوم شيخ صدوق در علت دفن شبانه آن حضرت مى‌نويسد:
عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام لِأَيِّ عِلَّةٍ دُفِنَتْ فَاطِمَةُ (عليها السلام) بِاللَّيْلِ وَ لَمْ تُدْفَنْ بِالنَّهَارِ قَالَ لِأَنَّهَا أَوْصَتْ أَنْ لا يُصَلِّيَ عَلَيْهَا رِجَالٌ [الرَّجُلانِ‏].
علي بن ابوحمزه از امام صادق علیه‌السلام پرسيد: چرا فاطمه را شب دفن كردند نه روز؟ فرمود: فاطمه سلام‌الله عليها وصيت كرده بود تا در شب وى را دفن كنند تا ابوبكر و عمر بر جنازه آن حضرت نماز نخوانند. (الصدوق، أبو جعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي۳۸۱هـ)، علل الشرايع، ج‏۱، ص۱۸۵، تحقيق: السيد محمد صادق بحر العلوم، ناشر: منشورات المكتبة الحيدرية ومطبعتها – النجف الأشرف، ۱۳۸۵ – ۱۹۶۶ م).
مرحوم صاحب مدارك رضوان‌الله تعالى عليه مى‌گويد:
إنّ سبب خفاء قبرها عليها السلام ما رواه المخالف والمؤالف من أنها عليها السلام أوصت إلى أمير المؤمنين علیه‌السلام أن يدفنها ليلا لئلا يصلي عليها من آذاها ومنعها ميراثها من أبيها صلی‌الله عليه وآله.
علت مخفى بودن محل دفن فاطمه سلام‌الله‌عليها آن گونه كه مخالف و موافق نقل كرده‌اند اين است كه آن حضرت به امیر مؤمنان علیه‌السلام سفارش كرد تا او را شبانه دفن كند تا آنان كه او را اذيت كرده‌ و از ارث پدرش محروم كرده بودند بر وى نماز نخوانند. (الموسوي العاملي، السيد محمد بن علي (متوفاي۱۰۰۹هـ)، مدارك الأحكام في شرح شرائع الاسلام، ج ۸، ص۲۷۹، نشر و تحقيق مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، الطبعة: الأولي، ۱۴۱۰هـ).
بنابراين با توجه به مطالبی که عرض شد، علت مخفي ماندن قبر آن حضرت را مي توان در امور زير خلاصه كرد:
۱٫ اينكه، دشمنان و غاصبان حق آن مظلومه به قبر آن حضرت دسترسي نداشته باشند تا روزي در صدد نبش آن برنيایند.
۲٫ اينكه، خود آن حضرت خواستند كه شبانه و مخفيانه، دفن شوند كه به تبع آن قبرشان مخفي بماند.
۳٫ با توجه به محتواي وصيت ايشان در مورد دفن آن حضرت؛ مي توان گفت كه مي خواستند با اين كار، افكار عمومي را بيدار كرده و مردم را نسبت به ظلم حكام زمانشان نسبت به ايشان و علي(ع)، آگاه سازند، و لذا، این سؤال را که چرا قبر حضرت فاطمه(س) مخفي ماند را براي هميشه در اذهان مردم زنده نگه‌دارند.
در پایان نقل یک قضیه خالی از لطف نیست: مرحوم آیت‌الله مرعشى نجفى(ره) از پدر بزرگوارش مرحوم حاج سيد محمود مرعشى نقل مى‏ كردند که آن مرحوم در صدد بود كه به هر وسيله ‏اى كه ممكن باشد، محل دفن حضرت زهرا را به دست آورد، به اين منظور ختم مجربى را آغاز مى‏ كند و چهل شب آن را ادامه مى‏ دهد، تا در شب چهلم به خدمت‏ حضرت باقر و يا حضرت صادق علیهماالسلام شرفياب مى ‏شود، امام(ع) به ايشان مى‏ فرمايد: «عليك بكريمة اهل البيت‏» به دامن كريمه اهل‌بیت پناه‏ ببريد. عرض مى‏ كند: بلى من هم اين ختم را براى اين منظور گرفته‏ ام كه قبر شريف ‏بى‏ بى را دقیقاً بدانم و به زيارتش بروم. امام(ع) فرمود: منظور من قبر شريف حضرت معصومه در قم مى‏ باشد. سپس ادامه داد: براى مصالحى خداوند اراده فرموده كه محل دفن حضرت فاطمه‏ همواره مخفى بماند و لذا قبر حضرت معصومه را تجليگاه قبر آن حضرت قرار داده است. هر جلال و جبروتى كه براى‏ قبر شريف حضرت زهرا مقدّر بود خداوند متعال همان جلال و جبروت ‏را بر قبر مطهر حضرت معصومه(س) قرار داده است. (كريمه اهل‌بیت، ص٤٣).

 

اسلام دین جنگ است؟؟

با سلام. مخالفين اسلام مي‌گويند كه اسلام دين جنگ است و با شمشير گسترش يافته و آيه ۳۹ سوره انفال را مثال مي‌زنند. آيا درست است؟

پاسخ: دانشجوي گرامي سلام عليكم؛ در پاسخ به سؤال شما بايد گفت: بیش‌ترین كوشش دشمنان اسلام در كار پيوند دادن اندیشه‌ی اسلامي با كارآيي تیغه‌ی شمشير گذشته است. ابزار دست اين دشمنان حیله‌گر و در موارد بیش‌تری دوستان سهل‌انگار و آسان‌گیر، توسل به آیه‌های قتال در قرآن است كه عمدتاً در سوره‌ی بقره يا انفال ديده مي شود.
اينك در گمان و بيان بسياري از غيرمسلمانان و نيز مسلماناني كه داستان هاي رسوخ اسلام به جهان از مسير شمشيركشي هاي سرباز مسلمان عرب را پذیرفته‌اند، اسلام دين خون‌ریزی، مكافات دهي، دست بري، گردن زني، رجم و تخريب جاهلانه‌ی فرهنگ ماقبل خويش شناخته مي شود!
حقيقت این‌که نه فقط در قرآن عظيم، چنان‌که در اندازه‌ی امكان بازخواهم گفت، اشاره‌ی مستقيمي به جنگ هاي فراوان نيست، بل آن آيات قتال نيز غالباً اندازه‌ی مهرباني و تفاهم و تحمل تاثير گرفته از سفارشات اكيد قرآن عظيم را معلوم مي كند و نشان مي دهد كه مراعات ديگران و پرهيز از كين توزي و مقابله به مثل تا آن جا از سوي پيامبر بزرگوار توصيه و تبليغ مي شده، كه حتي اقدام به دفاع شخصي نيز پيشاپيش نيازمند صدور اجازه و مجوزي از سوي قرآن بوده است.
آن كه قصد فتنه گري، قتل و نفي شما را دارد، بكشيد و نفي كنيد، هر كجا كه باشد، مشروط بر اين كه در راه خدا و بدون زياده روي انجام شود، كه خداوند زياده روي را نمي پسندد. در كنار مسجدالحرام كسي را نكشيد مگر اين كه در همان محل قصد قتل شما را داشته باشند و اگر آن ها حرمت ماه هاي حرام را نگه نداشته اند شما هم نگه نداريد. اين مقابله تا مرحله اي است كه آن ها از فتنه افروزي دست بدارند، آن گاه شما نيز دست بداريد. براي استقرار دين خدا، فقط به آن اندازه مجاز به مقابله ايد كه به شما ستم مي شود. از خدا پروا كنيد و پرهيزكاري را از ياد نبريد. تمام اين مراتب بايد در راه و براي دين خدا باشد، نبايد خود را در معرض مهلكه قرار دهيد و فراموش نكنيد كه خداوند نيكوكاران را دوست دارد. (بقره، آيات ۱۹۰ تا ۱۹۵)
چكيده و روح اين فرامين فقط به شرايط مقابله به مثل و دفاع از خويش بازمی‌گردد، كه با قيد احتياط هاي لازم و چند اما و اگر، در قرآن عظيم مي گذرد. معلوم است عمل به اين دستورات نمي تواند شامل حوادثي شود كه در آشفتگي يك جنگ رسمي بزرگ و عمومي مي گذرد. در جنگ رعايت انصاف ميسر نيست و نمي توان ملاحظه كرد و منتظر بود تا دشمن ضربه را وارد كند تا برابر دستورات درخشان اين آيه ها به همان ميزان تلافي شود. در جنگ رعايت و پرهيز از زياده روي معنا نمي گيرد و بل مرسوم و واجب است هر چه بيش تر، حتي اگر خالي هم بر صورت شما ننشانده باشند، دشمن بكشيد. تمام اين آموزه هاي عالي، با شروط لازم، فقط اجازه‌ی دفاع از خويش به هنگام تبليغ دين تا مرحله‌ی قتل فتنه‌گر و متجاوز، حتي در اطراف خانه‌ی خدا و در ماه هاي حرام را مي دهد و نمي توان اين گونه آيات قتال را به جنگ عمومي تعبير كرد. چنين است كه در بررسي ما هيچ يك از آيه هاي قتال به يك ميدان جنگ رسمي بازنمی‌گردد. اين آيات فقط تكليف فرد را در برخورد با معاندين و فتنه گران معلوم مي كند و اجماع و شمول جاري در نبردي همگاني را ندارد.
چنين دستورهايي از ظهور دوران جديدي، كه دوران مقابله با متعديان است، خبر مي دهد. آیه‌ی ۳۹ سوره‌ی حج اجازه‌ی كشتن به كساني داده است كه مورد ستم قرار مي گيرند و خداوند آنان را به حمايت خود دل گرم مي كند. در آیه‌ی ۱۲ سوره‌ی آل عمران يادآوري مي شود كه كافران قريبا به زانو درمي آيند و به درك واصل مي شوند. آیه‌ی ۱۱۱ همان سوره تاكيد مي كند كه مخالفان قادر به عرض اندام زياد نيستند و براي توسل به قتل از سوي مردم پشتيباني نمی‌شوند، چنان‌که در آیه‌ی ۲۲ سوره‌ی فتح از ذلت و ناتواني كافران در رويارويي با مسلمين خبر مي دهد و سرانجام آیه‌ی ۱۹۵ سوره‌ی آل عمران تذكر می‌دهد كه خداوند زنان و مرداني را كه در راه خدا تارانده شده، آزار كشيده و كشته شده اند به پاداش شايسته خواهد رساند. بدين ترتيب مرتبط كردن آيات قتال با جنگ رسمي نيازمند بازبيني و باريك انديشي بيش تري است تا در هر دستور مقاومت فردي، پاي شمشيركشي و جنگ هاي وسيع به عرصه ي اسلام باز نشده باشد. در عين حال خداوند در آيات ۸ و ۹ سوره‌ي ممتحنه سفارش مي كند كه بي جهت همه را نبايد دشمن فرض كرد و حتي رافت و ملاطفت و دوستي با غير مومني كه عملا در مقابله با اسلام نكوشيده را سفارش مي كند و حساب آن ها را از دشمنان كافر و مخالفان سياسي و نظامي جدا نگه مي دارد و اين است نگاه واقعي اسلام به جوامع انساني و سفارشات مكرر قرآن به رعايت ديگران و اجابت انصاف و بسط مهرباني و هم‌انديشي و پرهيز از جدال و خون ريزي تا آن جا كه ممكن باشد.

لغت جنگ در قرآن نه قتال كه حرب است و نياز به گفت‌وگوی ديگري دارد، كه به توفيق الهي در پي خواهد آمد.
گفته شد كه در قرآن عظيم، آيات قتال به جنگ و خون‌ریزی بی‌منطق و گسترده متوجه نيست و تنها اجازه‌ی دفاع متقابل است كه با تذكراتي سخت‌گیرانه صادر مي شود و مقدم بر همه به تكرار تأکید مي شود كه اين اجازه، مجوز انتقام‌جویی بی‌لگام فردي و بهانه‌ی حساب‌رسی‌های شخصي نيست و شرط نخست آن، ضرورت ناگزير ايجاد امكان دفاع از راه خداست. بدين ترتيب بايد به چند واژه‌ی ديگر بپردازم كه مي گويند اشاره به جنگ هاي صدر اسلام در قرآن متين است: حرب، جهاد و يوم، كه همانند يوم حنين و غيره، به معناي روز جنگ مي گيرند. بررسي هر يك از اين لغات در قرآن گفت‌وگوی مستقل و مفصلي را مي طلبد كه باريك بيني و باريك انديشي، ويژگي اصلي آن است و از لغت حرب آغاز مي كنيم.
در كتاب خدا اين لغت به فراواني به كار نرفته است، کم‌تر از هفت مورد و هیچ‌یک نيز قصد بيان يك جنگ جاري را ندارد و عمده ترين آن مواردي است كه قرآن در آيه هاي ۲۷۶ تا ۲۸۱ در ذم ربا مي گويد اگر ربا خورديد، پس چنان است كه با خدا و رسولش جنگ مي كنيد.
جاي ديگري نيز كه قرآن عظيم به حرب اشاره دارد، در آیه‌ی ۶۴ سوره‌ی مائده است، كه باز هم سخن از توطئه هاي يهود و از جمله كوشش آن ها براي جنگ‌افروزی است كه صريح آيه در ناكامي آن ها در شعله‌ور كردن اين آتش می‌گوید. در آیه‌ی ۵۵ و ۵۶ سوره‌ی انفال سخن از پيمان شكنان است، خداوند به پيامبر مي گويد كه اگر ناگزير به جنگ با آنان شدي، چنان بر آنان بتاز و تار و مارشان كن كه عبرت شود و بي گفت‌وگو معلوم است كه در اینجا هم طرح احتمال جنگ است و نه خود جنگ. و سرانجام به آیه‌ی ۴ از سوره‌ی محمد می‌رسیم كه در آن دستور يك جنگ جاري است اما توجه به يك نكته ظريف در آن لازم است و آن اينكه در اين آيه هم سخن از اگر است و نه يك جنگ جاري و يا اجرا شده.
در نتيجه در قرآن كريم آنگونه كه تبليغات گسترده دشمنان اسلام بر آن صورت گرفته به هيچ وجه اصرار بر قتل و قتال و جنگ بي دليل نشده است و هر آنچه كه در اين زمينه وجود دارد همگي علت و اسبابي دارد كه براي تحقق آن پیش‌بینی شده است.

 

علت صلوات فرستادن بر مقام معظم رهبری

باسلام دليل سه صلوات فرستادن بر آقا خامنه‌ای را لطفاً توضيح دهيد و از چه زماني اين کار معمول شد؟ با تشکر

دانشجوي گرامي! اهتمام شما نسبت به شناخت و تبيين صحيح مسائل مربوط به نظام و جامعه اسلامي قابل تقدير و ستايش است. صلوات از اذكار مستحبى است و درود بر رسول خدا و آل اوست. موضوع سه صلوات در جريان پيروزي انقلاب اسلامي به جهت اعلام وفادارى به امام و بيعت با او در برابر رژيم طاغوت بود كه تاكنون نيز اين سنت باقى مانده است.
البته مي توان براي دعا از كلماتي چون «حفظه الله» استفاده كرد، ولي ذكر صلوات، خواص متعدد بيشتري دارد از جمله: ۱- مايه تبرك است. ۲- يادآور پيامبر و اهل بيت (ع) و احيا كننده نام و راه آنان است. ۳- يكي از شعارهاي مهم اسلامي است كه آيات و روايات بسيار زيادي در فضيلت آن وارد شده است. همچنين يكي از افتخارات و امتيازات بزرگ شيعه نسبت به ديگر برادران مسلمان، اين است كه هرگاه بخواهد شخصيت هاي برجسته خود را ياد و تكريم نمايد، بر پيامبر و آل او درود مي فرستد و اين نشانه عمق پيوند شيعه با پيشوايان دين است. صلوات دعا و شعاري است كه همواره راه و مسيري را كه خداوند معين فرموده به ما يادآوري مي كند؛ يعني: «ان الله و ملائكته يصلون علي النأبي يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما.» از سوي ديگر ابراز احساسات از ويژگي هاي موجودات «حساس» است و در اين ميان انسان بيشتر از ساير موجودات در پي پيدا کردن راهي جهت ابراز احساسات دروني و اظهار علاقه به ديگران و به خصوص بزرگان مي باشد. براي اين منظور از روش هاي مختلف «هورا، سوت، کف زدن، دست تکان دادن و…» استفاده مي شود. آنچه در فرهنگ اسلامي به روشني قابل مشاهده است محتوا دادن به رفتارهاي طبيعي و اجتماعي انسان است، لذا اعلان اذان را جايگزين ناقوس کليسا کرد. سلام کردن را جايگزين برداشتن کلاه کرد. در روزهاي قبل از پيروزي انقلاب اسلامي نيز مردم از لفظ «صحيح است» و يا کف زدن براي تأييد و تشويق استفاده مي کردند که بعدها تکبير جايگزين آن شد. همچنين استفاده از صلوات جهت احترام و تأييد از گذشته ميان مردم متدين مرسوم بوده است و هرگاه مي خواستند بيشتر احترام بگذارند صلوات ها تکرار مي کردند. بنابراين پيام تکرار صلوات به ويژه در مقطع زماني خاص نظير شنيدن نام حضرت امام (ره) و آيت الله خامنه‌ای، به عنوان اعلام وفاداري و حمايت از رهبري حکيم و فرزانه انقلاب اسلامي و خاري در چشم دشمنان است که در ضمن داراي محتواي معنوي نيز مي باشد.
در پايان با آرزوي موفقيت براي شما، اگر همچنان سؤال يا ابهامي باقي است در مکاتبات بعدي به صورت شفاف مرقوم نمائيد تا بررسي و پاسخ داده شود. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: ۲/۱۰۰۱۴۳۸۱۷)

 

منبع: پرسمان

علت ممنوعیت توهین به رهبری

توهين به رهبر انقلاب در همه جاي ايران منع قانوني دارد و دليلي که براي آن گفته می‌شود اين است که ابهت حاکم اسلامي و رهبر بايد حفظ شود، مشکل من اين است که ابهت و بزرگي داشتني ست نه دادني؟!

با سلام به شما دانشجوي گرامي
همان‌گونه که ذکر کرده‌ايد ابهت و بزرگي داشتني است يا به تعبير بهتر اکتسابي است، نه دادني. اين جمله اگرچه کاملاً صحيح و منطقي است ولي بايد گفت تمام مطلب به آن محدود نمي‌شود. اگرچه بزرگي و بزرگ‌منشي امري اکتسابي بوده و به‌مرور و درگذر ساليان دراز براثر مجاهدت‌هاي فراوان براي برخي افراد حاصل مي‌شود، اما مهم‌تر از اکتساب آن، بحث پاسداشت و نگهداري اين رهاورد است. متن قانوني که مورد اشاره قرار داده‌اید ناظر به اين معني است، يعني پاسداري از ابهت و بزرگي يک فرد که با اکتساب و احراز شرايطي ويژه به منصب ولايت‌فقيه برگزيده شده است. همان‌گونه که اطلاع داريد نظام اسلامي ايران با توجه به بُعد نرم‌افزاری خود يعني آموزه‌هاي تشيع، نظريه ولايت‌فقيه را به‌عنوان محور و ستون نظام اسلامي تعريف و تبيين نموده است محوري که با انتخاب غيرمستقيم مردم از ميان معدود افرادي که حائز شرايط ويژه اين امر مي‌باشند، صورت مي‌گيرد. بنابراين حراست از اين منصب حساس چه ازلحاظ مادي و به تعبيري امنيتي و چه ازنظر معنوي يا همان چيزي که مورد توجه شما قرارگرفته است براي حفظ مصالح جامعه اسلامي امري لازم مي‌باشد. ازاین‌رو تدوين قانوني که بتواند از اين بُعد حراست قابل‌توجهی انجام دهد لازم و حتمي است.
نکته ديگر لازم به ذکر اين‌که اين نظام نوپا و نيز عناصر آن هماره در معرض هجمه‌هاي گوناگوني از سوي معارضان داخلي و خارجي بوده و هست. ازاین‌جهت لازم است تمهيدات ويژه‌اي براي حراست مادي و معنوي از اين نظام و عناصر آن به عمل آيد. متن قانون مورداشاره شمارا مي‌توان ناظر به اين امر دانست، نه اين‌که بخواهد براي کسي بزرگي و ابهت ايجاد کند بلکه به دنبال حراست از ابهت و عظمت نظام اسلامي و عناصر اصلي آن‌که عصاره خوبي‌هاي ملت ايران هستند مي‌باشد. چراکه اصولاً نمي‌توان براي کسي به‌وسیله قانون يا اجبار و يا هر چيز ديگر ابهت و بزرگي ايجاد کرد. اگرچه مي‌توان رعب ايجاد کرد چنانچه در دوره رضاخان پهلوي ما شاهد اين امر بوديم و نتيجه آن اين بود که به‌محض فروريختن هيمنه پوشالي وي و تبعيد از ايران حتي اطرافيان و نزديکان وي نيز هيچ احترامي براي وي قائل نبودند در مقابل زمامداران مردمي و کساني که طي ساليان دراز به کسب بزرگي و بزرگ‌منشي بوده‌اند چه هنگام داشتن قدرت ظاهري و چه هنگام فقدان آن از ابهت و بزرگي خاص خويش برخوردار بوده‌اند. بنابراين در يک جمع‌بندي به دغدغه شما مي‌توان اشاره کرد که قانون مدنظر شما تنها به‌منظور حراست از عظمت و بزرگي داشته رهبري است نه اعطاء عظمت به ايشان.
نکته ديگري که در اين رابطه لازم به ذکر است اين‌که صرف‌نظر از اين‌که مخاطب چه کسي باشد، بر اساس متون ديني و اسلامي، اهانت به افراد ممنوع است. به اين معني که هیچ‌کس حق ندارد ديگري را مورد اهانت قراردهد. اين امر حتي نسبت به دشمنان نيز مدنظر متون ديني بوده است چه رسد به مؤمنان. در آيات قرآني آمده است که دشمنان و نيز مقدسات ايشان را مورد دشنام و اهانت قرار ندهید چراکه باعث مي‌شود ايشان نيز مقدسات شما را مورد اهانت قرار دهند. حال که در آموزه‌هاي اسلامي حتي اهانت به دشمن نيز منع شده چگونه امکان‌پذير است در نظام سياسي که مبتني بر آموزه‌هاي اسلامي است اجازه داده شود به مقدس‌ترين افراد جامعه اهانت شود. بنابراين شايد بتوان گفت، علت اين منع قانوني رعايت يکي از مهم‌ترین آموزه‌هاي اسلامي يعني حفظ حرمت اشخاص است.
ازجمله نکات ديگر در اين زمينه اين‌که مطالعه تاريخ صدر اسلام نشان مي‌دهد، آموزه‌هاي سياسي اجتماعي اسلام براي رهبران ديني – سياسي جامعه حريم‌هاي خاصي را مدنظر قرار داده است. به‌عنوان نمونه مي‌توان به اين آموزه اشاره کرد که کسي حق ورود بدون اذن به خانه پيامبر را نداشته است. يکي از رسوم اعراب هنگام ورود به خانه يکديگر، اين بود که بدون هيچ اجازه‌اي وارد مي‌شدند و اين امر را هنگام ورود به خانه پيامبر نيز بدون هيچ ملاحظه‌اي انجام مي‌دادند. در پي اين مسئله، وحي نازل شد و مسلمانان را از اين‌که بدون اذن وارد خانه پيامبر شوند نهي کرد. اين امر نشان‌دهنده است که آموزه‌هاي اسلامي نسبت به ايجاد حريم براي بزرگان دين و سياست حساسيت خاصي قائل است. نه به اين معني که اسلام بخواهد براي افرادي خاص بدون هيچ دليلي ابهت و بزرگي ايجاد کند، بلکه شايد بتوان گفت به دنبال حفظ و حراست از بزرگي اولياي دين است؛ که آن‌هم در حقيقت با مصالح جامعه ارتباط مستقيمي دارد. نکته ديگر آن است که با توهين، کسي به جایی نمی‌رسد و مقصودی حاصل نمی‌شود و معمولاً عکس‌العمل منفي را در پي دارد، اگر مقصود انتقاد است که راه‌های مختلفي براي بيان آن هست ونيازي به اهانت نيست؛ و اگر بحث ديگري مطرح است که آن‌هم با توهين مطلب حل نمی‌شود.
اميد است مطالب مطرح شده پاسخي براي دغدغه شما بوده باشد، هماره منتظر نظرات تکميلي شما هستيم. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: /۱۰۰۱۱۹۱۸۰)

 

منبع: پرسمان

 

ولایت فقیه در قرآن

چه آياتى از قرآن درباره ولايت مطلقه فقيه است تا بتوان بر اساس آنها اين موضوع را اثبات كرد؟
گاهى گمان مى‏ شود تنها مدرك اسلامى بودن يك مسأله، اين است كه: در قرآن كريم مطرح شود و چگونگى طرح آن كاملاً شفاف، روشن و بى نياز از ژرف‏نگرى و تأملات اجتهادى باشد. در حالى كه:
يكم. عقل و سنت نيز هر يك منبع و مدرك معتبرى در اسلام است و آموزه ‏هاى اسلامى را مى‏ توان و بلكه بايد از مجموع هر سه منبع (قرآن، سنت و عقل) شناخت.
دوّم. طرح مسائل در قرآن، گونه ‏هاى مختلفى دارد و در بسيارى از موارد استنباط يك مسأله از قرآن مجيد، بدون آشنايى با متدلوژى فهم دين و فرايند استنباط امكان‏ پذير نيست. در عين حال يكى از ساده‏ ترين روش‏ها براى اثبات ولايت فقيه از طريق قرآن، مراجعه به شرايط حاكم در قرآن است كه پس از معصومين تنها بر ولى فقيه صدق مى‌كند.

شرايط حاكم جامعه‏

۱٫ اسلام و ايمان‏
خداوند مى ‏فرمايد: (لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً)؛ (نساء (۴)، آيه ۱۴۱٫) «خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان سلطه نمى‏ دهد» و (لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِى شَيْ‏ءٍ)؛ (آل عمران (۳)، آيه ۲۸٫) «مؤمنان نبايد كافران را به جاى مؤمنان دوست و ولى خود بگيرند و هر كس چنين كند از لطف و ولايت خدا بى بهره است».

۲٫ عدالت (در مقابل ظلم)
خداوند حكومت و ولايت ظالمان را نمى‏ پذيرد؛ پس حاكم و ولى بايد عادل باشد: (وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ)؛ (هود (۱۱)، آيه ۱۱۳٫) «به ستم پيشگان گرايش نيابيد كه آتش دوزخ به شما خواهد رسيد». اين ركون و گرايش در روايات به «دوستى و اطاعت» تفسير شده است.(تفسير على بن ابراهيم، ج ۱، ص ۳۳۸٫) همچنين خداوند در شرايط امامت به حضرت ابراهيم فرمود: (لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ)؛ (بقره (۲)، آيه ۱۲۴٫) «عهد من به ستمكاران نمى ‏رسد».

۳٫ فقاهت‏
حاكم اسلامى بايد عالم به احكام اسلام باشد تا بتواند آنها را اجرا كند. در زمان پيامبر(ص) و امام معصوم(ع) اين علم از سوى خداوند به آنان داده شده است و در زمان غيبت امام معصوم(ع)، داناترين مردم به احكام؛ يعنى، فقها حاملان اين علم‏ اند. قرآن درباره شرط علم مى‏ فرمايد: (أَفَمَنْ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّى إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)؛ (يونس (۱۰)، آيه ۳۵٫) «آيا كسى كه به راه حق هدايت مى ‏كند، سزاوارتر است كه از او پيروى شود يا كسى كه راه نمى‏ يابد؛ مگر آنكه راه برده شود؛ شما را چه مى ‏شود؟ چگونه داورى مى‏ كنيد؟»
فقيه با تخصصى كه سال‏ها در تحصيل آن كوشش كرده، مى ‏تواند احكام اسلام را از قرآن، سنت، عقل و اجماع به دست آورد؛ اما غير فقيه اين تخصص را ندارد و بايد احكام اسلام را از فقيه بياموزد.
اشكال. غير فقيه مى‏ تواند احكام اسلام را به صورت فتوا از فقيه بگيرد و حكومت كند، پس لازم نيست حاكم خودش فقيه باشد.
پاسخ. يكم. آگاهى‏ هاى لازم از اسلام براى حكومت، اختصاص به فتوا ندارد تا گفته شود: غير فقيه از فقيه تقليد مى‏ كند؛ بلكه در بسيارى از موارد، فقيه بايد با توجه به ملاك‌‏هاى ترجيح در تزاحم احكام و يا تشخيص موارد مصلحت، حكم حكومتى صادر كند. «حكم حكومتى» خارج از دايره فتوا و تقليد است؛ در عين آنكه مسأله ‏اى تخصصى و در حوزه تخصّص فقيه است.
دوّم. آيا غير فقيه اطاعت از فقيه را در همه موارد بر خود لازم مى ‏داند؟ يا فقط در مواردى كه خود تشخيص مى‏ دهد، از فقيه اطاعت مى‏ كند؟ در صورت دوم هيچ ضمانتى بر اجراى احكام الهى و دينى بودن حكومت وجود ندارد. در صورت اول، در واقع آن فقيه ولايت دارد و شخصى كه به طور مستقيم امور اجرايى را به عهده دارد، مجرى از سوى او به شمار مى ‏آيد و اين يكى از شيوه ‏هاى اجرا و اعمال ولايت فقيه است.
اشكال. در اين آيه اطاعت از (مَنْ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ) سزاوارتر از (مَّنْ لا يَهِدِّى إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏) معرفى شده است؛ يعنى، اطاعت از فقيه را سزاواتر از اطاعت غير فقيه مى‏ داند. بنابراين اطاعت غير فقيه نيز با وجود فقيه مقبول است؛ گرچه اطاعت از فقيه بهتر است!
پاسخ. مانند اين سخن را ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه‏(ج ۹، ص ۳۲۸٫) در مقايسه بين امام على(ع) و خلفاى پيش از او مى‏ گويد؛ يعنى، او اطاعت از اميرالمؤمنين(ع) را بهتر از ولايت ديگران مى ‏انگارد؛ نه لازم و واجب!
سزاواتر بودن در آيه، سزاوارى در حد الزام است؛ يعنى، فقط بايد از او پيروى كرد؛ زيرا در ذيل آيه مردم را توبيخ مى‏ كند كه چرا از (مَنْ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ) پيروى نمى‏ كنيد: (فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ) ؟ بنابراين سزاوارى در حد الزام است. مشابه اين مسأله در موارد ديگرى نيز در قرآن وجود دارد؛ مثلاً در آيه (وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ)؛ (احزاب (۳۳)، آيه ۶٫) كه در بحث ارث است و وجود هر طبقه مانع از ارث طبقه دوم مى ‏شود. آيات بى‏ شمار ديگرى نيز وجود دارد كه فضيلت عالمان را بر غير عالمان بيان كرده است.(زمر (۳۹)، آيه ۹٫)
از نظر عقل نيز با وجود شايسته ‏تر، نبايد به فروتر تن داد؛ به ويژه در امر رهبرى كه تعيين سرنوشت جامعه در گرو آن است.

۴٫ كفايت‏
توانايى و شايستگى اداره امور جامعه كه از آن به مدير و مدبّر بودن نيز تعبير مى ‏شود. حضرت يوسف فرمود: (قالَ اجْعَلْنِى عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ)؛ «گفت: مرا بر خزائن اين سرزمين بگمار كه من نگهبانى امين و كاردانم». در داستان‏(يوسف (۱۲)، آيه ۵۵٫) حضرت موسى و دختر شعيب نيز آمده است: (…إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ)؛ «بهترين كسى كه مى ‏توانى به [كارگيرى او است كه‏] تواناى درستكار است» (قصص (۲۸)، آيه ۲۶٫) و….
از مجموع اين آيات، مى‏ توان تصويرى كلى از سيماى حاكم از ديدگاه قرآن به دست آورد. در منطق قرآن حكومت و زمامدارى، تنها شايسته كسانى است كه از صلاحيت ‏هاى علمى و اخلاقى و توانمندى ‏هاى لازم برخودار باشند. به دست آوردن اين تصوير در زمان غيبت امام معصوم(ع) بر «ولايت فقيه» تطبيق مى‏ كند. از طرف ديگر حكومت اسلامى حكومت قانون خداست: (مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ)؛ (مائده (۵)، آيه ۴۴٫) و آن بدون حاكميت دين‏شناس و متخصص مستعد در اجراى احكام الهى (فقيه عادل و جامع الشرايط) امكان‏پذير نيست.(الف. تفسير پيام قرآن، ج ۱۰ (قرآن مجيد و حكومت ‏اسلامى)؛
ب. ذوعلم، على، نگاهى به مبانى قرآن ولايت فقيه؛
پ. مكارم شيرازى، آيت‏ الله ناصر، آيات ولايت در قرآن.)

 

منبع: پرسمان

آزادی بیان و اعدام مرتد

آیا آيه لااكراه في الدين با آزادی بیان و اعدام مرتد ديني تناقض دارد؟

آزادي عقيده ي مطلق آري ولي آزادي بيان مطلق هرگز.
در اسلام اصيل. نه آن اسلامي كه برخي طبق هواي نفس خود معرّفي مي كنندـ آزادي بيان افسار گسيخته وجود ندارد؛ چرا كه اين گونه آزادي خلاف عقل مي باشد. اگر كسي عقيده داشت كه بايد خودكشي نمود، آيا عقلاي جامعه به او اجازه مي دهند كه اين عقيده ي خود را در جامعه تبليغ كند؟! اگر كسي اعتقاد پيدا نمود كه فلان نژاد بايد نابود گردند، آيا جامعه به او اين آزادي را مي دهد كه دست به كشتار فلان نژاد بزند؟! اگر كسي معتقد بود كه بايد مسائل جنسي را بين كودكان ترويج داد، بايد او را آزاد گذاشت تا عقيده ي خود را ترويج كند؟! اسلام آزادي گفتگوي ضابطه مند و علمي را در دايره ي محدود اهل علم مي پذيرد ولي اين اجازه را نمي دهد كه كساني با زبان چرب خودشان اكثر مردم فاقد علم را از راه به در كنند. آيا شما حاضريد فرزند ده ساله ي خود را در اختيار يك كافر و ملحد يا يك معتاد قرار دهيد تا گمراهش كنند؟! بلي اهل علم آزادند با يكديگر بحث كنند ولي هيچ عقلي اجازه نمي دهد كه طرفداران حقّ، غير اهل را در معرض سمّ پاشي افراد كج انديش قرار دهند تا با مغالطات زيركانه آنها را گمراه سازند.
شعار آزادي بيان افسار گسيخته شعار كساني است كه مذهبشان مذهب شكم و زير شكم مي باشد؛ لذا مي خواهند آزاد باشند تا اكثر مردم را گمراه سازند؛ چرا كه اكثر مردم در مقابل شكم و زير شكم خود را مي بازند.
امّا آزادي عقيده به نحو مطلق در اسلام اجازه داده شده است. لذا فرمود: «لا إِكْراهَ فِي الدِّين ــ در دين (عقيده) اجباري نيست». معني اين آيه ي شريفه آن است كه امور اعتقادي اساساً قابل اجبار نيستند، نه اينكه اجبار ممكن است ولي اسلام حكم به اجبار نمي كند. چون اعتقاد، امر قلبي است و امر قلبي را نمي توان با اجبار پديد آورد. نمي توان با تهديد و كتك زدن كسي را وادار كرد كه كسي را دوست داشته باشد؛ يا از كسي متنفر شود. چون اين امور، مربوط به قلبند. بلي مي توان كسي را با زور و تهديد واردار نمود كه در زبان اظهار محبّت به كسي كند يا به وجود خدا اقرار نمايد يا به ظاهر نماز بخواند، ولي هيچگاه نمي توان او را به زور وادار نمود كه در قلب نيز به آن شخص محبّت داشته باشد يا وجود خدا را بپذيرد يا به نيّت قربةالي الله نماز بخواند. بلكه بر عكس، هر چه كسي را به اين گونه امور بيشتر اجبار نمايند خود به خود نتيجه ي معكوس مي دهد و انزجار شخص زيادتر مي شود. لذا نمي توان يك شخص غير مسلمان را با زور واداشت كه مسلمان شود؛ يا كسي را كه قلب او از اعتقاد و يقين به اسلام برگشته نمي توان با زور وادار نمود كه دوباره به اسلام معتقد گردد. تنها كاري كه براي او مي توان نمود اين است كه با استدلال، يقين او را نسبت به حقّانيّت اسلام بازسازي نمود.
امّا توجّه شود كه آزادي عقيده غير از آزادي بيان عقيده و تبليغ عقيده است. اسلام در محيط عمومي مسلمين محدوديّتهايي براي بيان و تبليغ عقيده قائل شده است كه بسته به مورد فرق مي كند. مثلاً فرقه ها و اديان منكر خدا يا بشر ساخته و فاقد ريشه ي الهي، حقّ ندارد به نحو علني به تبليغ خود بپردازند؛ امّا بحثشان با اهل علم مانعي ندارد. امّا اهل اديان الهي مجازند در حيطه ي اماكن مقدّس خودشان مراسمات و تعلمات داشته باشند؛ ولي حقّ تبليغ علني ندارند؛ مگر اينكه ناقدي عالم و مسلمان نيز در كنارش باشد و نقدش كند. مرتدّ از اسلام نيز آزاد است كه از اسلام برگردد و كسي هم با او كاري ندارد، امّا اگر ارتداد خود را فرياد كند يا بر ضدّ اسلام تبليغ نمايد، مجازات خواهد شد.
ـ آيا اسلام حكم به اعدام مرتد مي دهد؟
حكم مجازات مرتدّ، اختصاص به اسلام ندارد؛ بلكه در هيچ دين ديگري ارتداد علني مورد قبول نيست و همه ي اديان جهان با افراد مرتدّ كه اعلان ارتداد نمايند برخورد مي كنند. حال اينكه در زمان حاضر قدرت اقدام عملي نداشته و با تسامح رفتار مي كنند بحث ديگري است.
دقّت فرماييد كه اگر كسي از اعتقاد به اسلام برگشت، هيچگاه اسلام حكم به اعدام او نمي دهد. حكم اعدام مرتدّ به خاطر امر ديگري است نه به خاطر برگشتن او از اعتقاد به اسلام. اگر كسي از اعتقاد به اسلام برگشت و كفر خود را هم علني نساخت و به تبليغ بر ضدّ اسلام قيام نكرد، هيچگاه اسلام او را محكوم به اعدام نمي داند. لذا تا اينجا «لا اكراه في الدّين»؛ امّا اگر كسي بعد از ارتداد، كفر خود را اعلام عمومي نمود و به اين وسيله دست به تخريب اعتقادات ديگران زد، و خواست ابّهت دين اسلام را بشكند و اسلام را ديني سست جلوه دهد، در اين هنگام است كه اعدام او لازم مي شود؛ و اين حكمي است عقلائي كه در تمام ممالك جهان مشابه آن در امور اجتماعي اجراء مي شود. براي مثال اگر كسي مبتلا به مرض ايدز يا طاعون شد آيا جامعه به او اين اجازه را مي دهد كه آزادانه به اشاعه ي ويروس ايدز يا ميكروب طاعون بپردازد؟!! يا اگر كسي به اين اعتقاد رسيد كه دروغ گويي و فريب و خيانت براي رسيدن به هدف جايز است، آيا جامعه به او اجازه مي دهد كه اين اعتقاد مخرّب خود را علني ساخته، اين اعتقاد را تبليغ، و مردم را به خيانت و دروغ گويي ترغيب نمايد؟!! اگر كسي به اين باور معتقد شد كه زندگي، پوچ و فاقد ارزش است پس بايد خودكشي نمود، آيا عقلاي يك جامعه به چنين كسي اجازه مي دهند كه باورخود را علني ساخته، افراد جامعه را تحريك به خودكشي نمايد؟!! روشن است كه عقلاي يك جامعه چنين اجازه اي را صادر نمي كنند. پس اگر در چنين مواردي كه پاي سلامتي جسمي يا رواني جامعه در ميان است، قشر غالب جامعه از آرمانهاي منطقي خود دفاع مي كند و عامل مخرّب را محدود مي سازد، چگونه اسلام به كسي اجازه دهد، كه نه سلامت جسمي يا رواني، كه فراتر از آن سعادت حقيقي و ابدي ديگران را به خطر اندازد؟!! دقّت فرماييد: نمي گوييم سعادت ابدي خودش، بلكه سعادت ابدي ديگران را به خطر اندازد.
پس اگر كسي از عقيده ي اسلامي خود برگشته ولي اقدام به جوّسازي عليه اسلام نكند، حاكمان اسلامي نيز حقّ تعرّض به او را ندارند. امّا اگر كسي بخواهد با علني نمودن ارتداد خود، بر ضدّ اسلام و عقيده ي مسلمين تبليغ نموده چنين القاء نمايد كه دين اسلام ديني سست و غير قابل پذيرش مي باشد، منطقي است كه اسلام نيز با تشريع حكم ارتداد به مقابله با آن بپردازد؛ چون پاسخ علمي و استدلالي در مقابل چنين اقدام تخريبي فايده ي چنداني ندارد. بحث و گفتگو جايي كاربرد دارد كه طرف مقابل اهل گفتگو با علما باشد نه اينكه از بحث با علما طفره رود ولي در هر كوي و برزن و در روزنامه هاي عمومي و با نشر كتاب و… افكار عموم غير عالِم و غير متخصّص را تخريب نمايد. اگر كسي اين راه را برگزيد، اسلام نيز آن راه را برمي گزيند. به قول معروف: جواب هاي، هوي است.
گروهي از يهوديان زمان پيامبر (ص) توطئه نمودند كه ابتداي روز به اسلام ايمان بياورند و آخر روز از ايمان خود برگردند و به اين وسيله مسلمين را در درستي دين اسلام به ترديد اندازند؛ و به اين وسيله اسلام را از درون دچار تزلزل نمايند. خداوند متعال در باره ي اين گروه فرمود: «وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذي أُنْزِلَ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُون‏ ـــــ و جمعى از اهل كتاب(از يهود) گفتند: «(برويد در ظاهر) به آنچه بر مؤمنان نازل شده، در آغاز روز ايمان بياوريد؛ و در پايان روز، كافر شويد! شايد آنها(از آيين خود) بازگردند.» (آل‏عمران:۷۲)
حال شخص منصف قضاوت نمايد كه با چنين توطئه گراني چگونه بايد برخورد نمود. تنها راه مقابله با اين گونه افراد آن است كه بدانند كه چنين توطئه اي به قيمت جانشان تمام مي شود. تنها در اين صورت است كه جرأت نمي كنند دست به چنين توطئه ي كثيفي بزنند. كما اينكه همين راه حلّ، جلوي سمپاشي مرتدّين مسلمان زاده را هم مي گيرد و به آنها اجازه نمي دهد كه بعد از كافر شدن خودشان، جامعه را هم به سوي كفر برانند و دست به تبليغ كفر بزنند.
پس حكم ارتداد صرفاً يك نوع روش دفاع از اسلام است در برابر مرتدّين معارض، و كاري با مرتدّين عادي كه ارتداد خود را اظهار علني نمي كنند ندارد.
۲- در مورد زناي به عنف و اكراه مي توان به جرأت گفت كه نظر فقهاي شيعه بر قتل زاني به عنف است كه در ذيل نظر برخي از فقها را ذكر مي كنيم
صاحب جواهر در جواهر الكلام ج ۴۱ ص ۳۱۵ يكي از موارد قتل را زناي به اكراه عنوان مي كند ايشان بيان مي كند «و كذا يقتل من زنى بامرأة مكرها لها بلا خلاف أجده فيه، بل الإجماع بقسميه عليه، بل المحكي منهما مستفيض كالنصوص المعتبرة» ايشان ادعا مي كنند كه خلافي در اين حكم نديده ام. و اجماع و نصوص مستفيضه را از دلايل خود ذكر مي كند مي داند.
همچنين به عنوان مثال مي توان به فقهاي ذيل كه يكي از موارد حد قتل را زناي به اكراه مي دانند اشاره كرد( علامه حلي، قواعد الاحكام ج۳ ص ۵۲۶، شهيد ثاني در‌ الروضة البهية في شرح اللمعة الدمشقية ج‌۹، ص: ۶۶ و امام خميني در تحرير الوسيلة – ترجمه؛ ج‌۴، ص: ۱۸۷)
نصوصي را كه مي توان در اين زمينه به آنها اشاره كرد عبارتند از:
خبر صحيح العجلي كه مي گويد: «سئل أبو جعفر (عليه السلام) عن رجل اغتصب امرأة فرجها، قال: يقتل محصنا كان أو غير محصن»‌(الوسائل- الباب- ۱۷- من أبواب حد الزناء-الحديث۱)
خبر صحيح زراره از يكي از دو امام( امام محمد باقر يا امام جعفر صادق(عليهما السلام) «في رجل غصب امرأة نفسها، قال: يقتل»‌(الوسائل- الباب- ۱۷- من أبواب حد الزناء- الحديث ۴٫)
و در خبر ديگري از زراره كه فرمايد: «قلت لأبي جعفر (عليه السلام): الرجل يغصب المرأة نفسها، قال: يقتل»‌(الوسائل- الباب- ۱۷- من أبواب حد الزناء- الحديث ۲٫)
اما در خبر ديگري از زراره به ضرب با شمشير اشاره مي كند كه مي فرمايد: عن أبي جعفر (عليه السلام) أيضا «في رجل غصب امرأة نفسها، قال: يضرب ضربة بالسيف بالغة منه ما بلغت»‌(الوسائل- الباب- ۱۷- من أبواب حد الزناء- الحديث ۳٫)
خبر ديگري كه مي توان در مورد ضرب به شمشير به آن اشاره كرد از ابو بصير از امام جعفر صادق عليه السلام است كه امام مي فرمايند: «إذا كابر الرجل المرأة على نفسها ضرب ضربة بالسيف مات منها أو عاش»‌(الوسائل- الباب- ۱۷- من أبواب حد الزناء- الحديث ۶٫)
صاحب جواهر بيان مي كند كه ظاهر اين دو خبر حد اين مجازات ضرب با شمشير است نه قتل. اما كسي را نيافتم كه به اين دو خبر در مقابل احاديث صحيح ديگري كه ذكر شده است عمل كرده باشد(جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج‌ ۴۱، ص: ۳۱۶‌)
همچنين در زمينه مستندات اين حكم مي توانيد به كتاب حديثي الكافي ج ۷ ص ۱۸۹ مراجعه كنيد.
اگرچه تعبير زناي به عنف كه در قانون مورد اشاره قرار گرفته است، در متون فقهي وجود ندارد و در نصوص وارده و عبارات فقها، عناويني همچون غصب فرج، مكابره (قهر و غلبه) و اكراه به كار رفته است. مي توان در برخي موارد زنا، آن را از مصاديق زناي به عنف خارج كرد براي مثال در مورد خواب، بيهوش و يا مست بودن بزه ديده. كه بيشتر مراجع نيز اين مورد را زناي مستوجب قتل نمي‌دانند. از اينرو جاري شدن حد قتل بر مرتكب در چنين مواردي داراي شبهه بوده و با توجه به قاعده درأ و لزوم احتياط در دماء، صدور حكم به قتل مشكل است. ‌و مي توان آنها از مجازات ماده ۸۲ قانون مجازات خارج كرد. بنابراين تا زماني كه زناي به عنف محرز نشده است نمي توان حكم قتل را صادر كرد. اما بايد به اين نكته هم اشاره كرد كه در هر صورت عدم اثبات زناي به عنف، دليل نمي شود كه زاني را از جرم زنا بري كرد بلكه تنها عنصر به عنف ثابت نيست اما عمل زنا ثابت شده است و نمي توان آن را از جرائم حدي خارج و آن را در محدوده جرائم تعزيري قرار داد. زيرا زنا جزء جرائمي است كه براي آن در شرع مجازات تعيين شده و مجازات آن مشخص و روشن است.
براي ديدن متن استفتائات ر.ك: مجموعه آراي فقهي در امور كيفري، گردآوري شده توسط مركز تحقيقات فقهي قوه قضاييه، ج سوم، قم، نشر قضا

 

منبع: پرسمان