داستان کودکانه مهربانی در روز برفی

داستان کودکانه مهربانی در روز برفی

داستان یتیم نوازی امام علی

اون روز روز برفی و سردی بود و رضا دوستم از خونه تا مهد کودک رو بدون کاپشن پیاده میومد و صبح وقتی به مهد رسید تمام لباسش خیس بود و از سرما می لرزید

،خانوم مربی اونو کنار بخاری کلاس گرم کرد و به خونه فرستاد تا استراحت کنه . چند روز فهمیدیم رضا بخاطر اینکه پدر و مادرشو از دست داده بود وضع مالی بدی داشتن برای همین بدون لباس گرم اومد و سرما خورده بود و چند روزی به مهدکودک نیومده و خانوم مربی ناراحت بود ،

اون روز برای ما قصه ی یتیم نوازی امام علی(ع) رو گفت : امام علی رهبر شیعیان بود و همه ی شیعیان دوستش داشتند ، چون ایشان به کودک و پیرمرد ها مهربانی می کرد و به مردم فقیر کمک می کرد

روزی ایشان در کوچه بچه های یتیم را دیدند که گرسنه بودند و کسی را نداشتند با آنها بازی کند ، ایشان به کودکان نان داد و برای آنها خم شد و بچه ها بر دوش ایشان نشستند و کلی بازی کردند…

امام علی به اون بچه ها کمک کرد ، ما هم باید مثل ایشان مهربان باشیم و به رضای عزیز که لباس گرم و کفش مناسب نداره کمک کنیم و اینارو براش تهیه کنیم.

نویسنده : خانم شادمان

 


داستان کودکانه مهربانی در روز برفی

داستان کودکانه حضرت نوح

داستان کودکانه حضرت نوح (عليه السلام) 

حضرت نوح

اولين پيامبر اولوالعزم و از جمله پيامبراني كه با عمري طولاني در راه گسترش خدا پرستي و نجات مردم از ناداني رنج فراواني كشيد نوح پيامبر (عليه السلام) بود .

در زمان اين پيامبر بزرگوار ، بت پرستي و گرايش مردم به خدايان دروغين ، گسترش يافته بود .

حضرت نوح (عليه السلام) مدّتي از عمر خويش را از مردم كناره گرفت تا اينكه به فرمان پروردگار ، مأمور هدايت مردم شد .

همزمان با شروع نصيحت هاي نوح پيامبر (عليه السلام) ، بزرگان شهر كه هفتاد نفر بودند ، به مخالفت با آن حضرت پرداختند و به دنبال آنان مردم نادان هم به بهانه ي اينكه « تو دروغ ميگوئي ، چون انساني مثل ما هستي » او را مسخره كردند .
نصيحت هاي نوح (عليه السلام) به گوش آن مردم لجباز نرفت و به غير از تعداد كمي ، بقيـّه به او ايمان نياوردند .

پيامبر خدا نيز پس از آزار و اذيّت فراواني كه از مردم ديد ، به آنها نفرين كرد .

زماني كه خدا به حضرت نوح (عليه السلام) خبر داد كه به جُز آن چند نفر ، ديگر كسي به تو ايمان نمي آورد ، دستور ديگري از جانب پروردگار رسيد و آن ساخــتن يك كشتي بزرگ و بي سابقه بود .

اگر چه هنگام ساختن كشتي هم تمسخر مردم ادامه يافت ، ولي نوح (عليه السلام) پس از مدّتي كشتي را آماده كرد و از هر حيواني يك جفت سوار بر كشتي كرد و كساني كه به او ايمان آورده بودند را با خود برداشت .

به فرمان الهي آب از زمين شروع به جوشش كرد و باران سيل آسا فرو باريد و سيل عظيمي به راه افتاد و همه ي مخالفان دين خدا در آب غرق شدند .

يكي از بت پرستان ، پسر نوح (عليه السلام) بود كه دوستان گمراه او را فريب دادند و نصيحت پدر در او اثري نكرد و گرفتار عذاب الهي شد .

پس از طوفان نوح و نابود شدن همه ي كافران ، آب فروكش كرد و كشتي به سلامت به زمين نشست و مؤمنان زندگي جديدي را آغاز كردند .

حضرت نوح (عليه السلام) پس از عمري طولاني ( كه تا بيش از ۲۰۰۰ سال نيز نقل شده است ) به ديدار خُداوند رفت .

قبر نوح در نجف و كنار مرقد مُطهّر اميرالمؤمنين (عليه السلام) قرار دارد .


داستان کودکانه حضرت نوح

قصه کودکانه شهادت حضرت فاطمه

قصه خانوم با خدا

 

بچه ها امروز میخوام در مورد یه خانوم براتون صحبت کنم یه خانم که اسمش فاطمه (س) بود .

یه خانم با خدا اسمش چیه ؟ فاطمه

از خوبی فاطمه هرچی بگیم باز کمه

اون دختر پیغمبر بود و همسر علی (ع) . آره درسته علی امام اول ما شیعیان، امام علی (ع) بعد ازپیامبر (ص) از روی کتاب خدا (قرآن) مردم راهنمایی میکرد.

حضرت فاطــــمه (س) و امام علـی(ع) همیشه خدا رو عبادت می کردن و به حرف او گوش می دادن .اول خودشون به حرفای خدا عمل می کردن بعد بقیه رو هم به گوش دادن حرفای خدا دعوت می کردن.

بچه ها اونا بچه هم داشتن .

اولین بچه اونا اسمش حسن بود آره درسته امام حسن (ع) امام دوم ما شیعیان

دومین بچه اونا اسمش حسین بود. آره درسته امام حسین(ع) امام سوم ما شیعیان .اونا دوتا دختر هم داشتن به نامهای زینب و ام کلثوم. اونا بهترین مامان و بابای دنیا بودن و بهترین بچه های دنیا رو داشتن علت بهترین بودنشونهم این بود که فقط وفقط به حرف ها ی خدا گوش میدادن و عمل میکردن.

حضرت فاطمه (س) و امام علی (ع) همه بچه ها رو دوست داشتن

اما بچه ها آدمهایی که دوســـــــت داشتن فقط به حرف شیطون گوش بدن از دست اونا عصبانی بودن و اذیتشون می کردن به خاطر همیــن یه نقشه کشیدن تا اونا رو مجبور کنن به جای حرفهای خدا به حرفها شیطون گوش کنن.

تصمیم گرفتن برن در خونه علی و فاطمه به زور اونا روبیارن بیرون و مجبورشون کنن به حرفــــای شیطون گوش بدن . اونا از دوستای حضرت علی (ع) می ترسیدن به خاطر همین همه شون باهم دست به یکی کردن. یکی هم پشت دیوار مواظب بود کسی نیاد.

 

وقتی در زدن حضرت علی (ع) از صداهاشون فهمید که آدم بدا پشت درن میخواست بره در رو باز کنه اما حضرت فاطمه گفت علی جان بذار من برم شاید چون من دختر پیامبرم از من خجالت بکشن و برن اما…..

 

خجالت که نکشیدن هیچ شروع کردن به داد و فریاد و گفتن اگه بیرون نیایین ما در رو آتیش میزنیم و به زور همه تون رو میاریم بیرون و همین کار رو کردن آخه اونا از شیطون دستور می گرفتن!حضرت فاطــــــمه خیلی مقاومت کرداما …..

 

بعد از اون اتفاق از بس پشت در بهش فشـــار اومد مریض شد خیلی درد میکشید اما خوشحال بود که تسلیم آدم بدا نشده تا مجبور شه به حرف شیطون گوش بده و بعد از چند روز شهیـــد شد و رفت پیش خدا…

 

ما هم که شیعه هستیم و حضرت فاطمه رو دوست داریم تو روز شهادت ایشون ناراحتیم .مراسم عزاداری بر پا می کنیم ،روضه می ریم و همیشه سعی می کنیم به یاد ایشون باشیـــم و مثل اون حضرت کارهای خوب بکنیم و به حرف خدا گوش کنیم تا روز جایزه ها که خدا به آدمهای خوب جایزه های زیادی میده و به آدمهای بد اصلا جایزه نمیده ما جزو آدمهای خوب باشیم .

 

 


قصه کودکانه شهادت حضرت فاطمه

داستان کودکانه حضرت زهرا

داستان بهانه آفرینش(شهادت حضرت زهرا علیه االسلام)

 

او، الگوی همه زنان عالمْ در زندگی، راز و نیاز، عبادت، اخلاق و ایمان بود. همسری مهربان و فداکار برای حضرت علی علیه السلام و مادری دل سوز و شایسته برای فرزندانش و الگویی نمونه برای همه زنان و مادران بود. او، دختر پیامبر بود و در اخلاق و عبادتْ مانندی نداشت. در هنگام ولادت با برکتش، آسمان از برکت وجود او نورْباران بود. می دانی نام آن حضرت چیست؟ آری درست حدس زدی، حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام .

امروز همه دنیا عزادارند. امروز همه دل ها غمگین و پرغصه اند. امروز از چشم ها باران اشک جاری است. امروز، روزِ شهادت مظلومانه مادر اهل بیت و ائمه، حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام است؛ روزی که فرشتگان هم از این غمِ بزرگ، غمگین و گریانند. امروز سوم جمادی الثانی، و به روایتی، روز شهادت حضرت زهرا علیهاالسلام است.

چند وقتی می شد که حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام در بستر بیماری افتاده بود. آن روز تلخ، حضرت فاطمه چشم هایش را باز کرد و کودکان دلبندش را نوازش نمود و وصیت های خود را به آنان فرمود، ولی خیلی زود چشم هایش را بست و برای همیشه دنیا را وداع گفت. حسن و حسین، زینب و ام کلثوم گریه می کردند و حضرت علی علیه السلام پریشان و غمگین از مسجد به خانه آمد، ولی حضرت زهرا علیهاالسلام برای همیشه از دنیا رفته بود و علی و کودکانش را تنها گذاشته بود.

 


داستان کودکانه حضرت زهرا

داستان کودکانه امام کاظم ع

داستان راهنمایی و گذشت

 

روزی امام موسی کاظم علیه السلام ، از کوچه ای در شهر بغداد ، عبور می کرد.

متوجه شد که چند نفر در یک خانه مشغول گناه هستند. آن حضرت علیه السلام خیلی ناراحت شد؛

چون کارهای بد صاحب آن خانه، خدای خوب و مهربان را خیلی ناراحت می کرد.

یک دفعه خدمتکار آن خانه برای انجام کاری بیرون آمد. امام کاظم علیه السلام با حرف هایی که به او زدند ، ناراحتی خود را از کار زشت صاحب آن خانه ، اعلام کردند.

وقتی خدمتکار ، حرف های امام کاظم علیه السلام را به صاحب خانه گفت ، مرد صاحب خانه از کارهای زشتش خجالت کشید ، پشیمان شد و با عجله ، پابرهنه به دنبال امام علیه السلام دوید.

او با گریه از امام عذرخواهی کرد . امام کاظم علیه السلام که خیلی مهربان بود ، عذرخواهی او را قبول کرد و به او فرمود: « من تو را بخشیدم ، امیدوارم که خدای متعال نیز از تو بگذرد »

 


داستان کودکانه امام موسی کاظم 

داستان کودکانه امام حسن عسکری(ع)

داستان کودکانه امام حسن عسکری(ع)

 

حیوان نا آرام

 

خلیفه اسب یا استری چموش و خطرناک داشت که هیچ کس نتوانسته بود آن را رام کند و سوارش شود.

یک روز از امام خواست تا سوار آن اسب وحشی شود . قصدش این بود که حیوان امام را به زمین بکوبد یا با

لگد به او صدمه بزند. امیدوار بود که امام با این حادثه کشته و یا زخمی شود.

امام حسن عسگری(ع) جلو رفت. دستش را روی سر اسب گذاشت و نوازش کرد و به آرامی سوارش شد و

به طرف خلیفه حرکت کرد و فرمود:« این حیوان که بسیار آرام ونجیب است ! »

خلیفه که از خجالت و دسپاچگی

نمی دانست چه کند گفت:«حالا که توانستید آن را رام کنید من آن را به شما هدیه می دهم.»


داستان کودکانه امام حسن عسکری(ع)

داستان کودکانه حضرت ایوب

حضرت ایوب

 

سرگذشت ایوب و آزمایش عجیب او

ایوب در یکی از نواحی شام به نام بثنه زندگی می کرده است و۷ سال در آن شهر به عبادت و پرستش خداوند مردم را تبلیغ می نموده و فقط سرانجام ۳ نفر دعوت او را اجابت نموده اند.

وی یکی از پیامبران است که قرآن نبوت و پیامبری او را بیان کرده است.او فردی مهربان وبا تقوا بوده ودر مهمان نوازی شهرت داشته و قوم خود را به پرستش خدا دعوت می نموده است.

ایشان دارای مال فراوانی بوده و دارای خدمه وحشم فراوانی بوده است.اوقاتی بر او گذشت که همه اموال خود را از دست داد و به انواع بلایا و امراض مبتلا گشت و جز زبانش که به ذکر خدا مشغول بود عضو سالمی برایش نماند ولی او در تمامی این مراحل صبر نمود و ناله نکرد.

بیماری او آنقدر طولانی شد که هیچکس با او هیچ رابطه نداشت و به خاطر بیماری اش او را از شهر بیرون نمودند و جز همسرش هیچکس دیگر به او مهربانی ننمود و در راه نگهداری و مراقبت از او تمام مال و دارایی خود را از دست داد تا جایی که مجبور شد برای گذران زندگی برای مردم کار کند.همه این گرفتاری ها صبر ایوب را زیاد کرد تا آنجایی که صبر او زبانزد خاص و عام شد.

او بین ۷ تا ۱۸ سال به طور دائم در رنج و عذاب بود و همه او را شماتت می کردند.

خدای متعال نحوه شفا یافتن او را چنین بیان نموده:ای ایوب!با پای خود به زمین بکوب.آن حضرت نیز چنین نمود وبه دستور خداوند چشمه ای از آب سرد جوشید وبه فرمان خداوند از آن آب نوشید و بدن خود را در آن شستشو داد و تمام امراضش اینگونه ازبین رفت.

 

ماجرای تنبیه همسر حضرت ایوب

روایت شده که شیطان یک روز به صورت طبیبی بر همسر ایوب ظاهر شد و گفت:من شوهر تو را درمان می کنم به این شرط که وقتی شفا یافت به من بگوید تنها عامل سلامتی من تو بوده ای و هیچ مزد دیگری نمی خواهم و همسر ایوب چنین نمود.

ایوب که متوجه دام شیطان بود سخت برآشفت و سوگند یاد کرد که اگر سلامتی خود را بازیافت صد تازیانه به همسرش بزند و او را تنبیه کند .

وقتی که ایوب سلامتی خود را به دست آورد برای اینکه به سوگند خود عمل کند قصد تنبیه او را داشت که به فرمان خداوند و به پاس جبران زحمات همسرش بسته هایی از گندم و یا خرما را که شامل صد شاخه بود بدست گرفت و یکبار به او زد و به سوگندش عمل نمود.


داستان کودکانه حضرت ایوب

داستان هایی از امام زمان {عج}

داستان هایی از امام زمان {عج}


 

هفت سال حبس

 

مرحوم آیت الله سید محمد باقر مجتهد سیستانی، پدر آیت الله العظمی حاج سید علی سیستانی، دامت برکاته، در مشهد مقدّس، برای آن که به محضر امام زمان  {عج}شرفیاب شود ، ختم زیارت عاشورا را چهل جمعه ، هر هفته در مسجدی از مساجد شهر آغاز می کند.

ایشان می فرمود: «در یکی از جمعه های آخر، ناگهان، شعاع نوری را مشاهده کردم که از خانه ای نزدیک به آن مسجدی که من در آن مشغول به زیارت عاشورا بودم، می تابید. حال عجیبی به من دست داد و از جای برخاستم و به دنبال آن نور، به در آن خانه رفتم. خانه کوچک و فقیرانه ای بود که از درون آن، نور عجیبی می تابید.

در زدم. وقتی در را باز کردند، مشاهده کردم که حضرت ولی عصر امام زمان (عج)، در یکی از اتاق های آن خانه، تشریف دارند و در آن اتاق، جنازه ای را مشاهده کردم که پارچه ای سفید روی آن کشیده بودند.

وقتی که من وارد شدم و اشک ریزان سلام کردم ، حضرت ، به من فرمودند: «چرا این گونه به دنبال من می گردی و این رنج ها را متحمّل می شوی؟! مثل این باشید (اشاره به آن جنازه کردند) تا من به دنبال شما بیایم.» بعد فرمود: «این، بانویی است که در دوره بی حجابی (دوران رضا خان پهلوی)، هفت سال از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرم او را ببیند!»[۱]

پی نوشت

[۱] شيفتگان حضرت مهدى(عج)، ج ۳، ص ۱۵۸٫ و نيز ر. ك: عنايات حضرت مهدى(عج) …، صص ۳۶۱- ۳۷۰٫
منبع : میر مهر جلوه های محبت امام زمان(علیه السلام)، ص: ۴۳

 


وصل یار

 

علی بن ابراهیم بن مهزیار می گوید:
۱۹ سال متوالی به مکه رفتم تا خدمت امام زمان (عج ) تشرف پیدا کنم.
سال آخری که آمدم نا امید ودلگیر بودم
با خود گفتم دیگر فایده ندارد چقدر منتظر باشم گویا لیاقت ندارم برای زیارت.
در همین حال بودم که به من الهام شد برای دیدار سال آینده بیا تا حضرت را ببینی
سال بیستم فرا رسید” با دلی پر از امید و عشق کنار کعبه نشستم و نماز میخواندم
ناگهان دستی روی شانه ام گذاشته شد ، به من گفتند اگر میخواهی حضرت را ببینی دنبال ما بیا...
سوار بر مرکب شدیم و در کوه های اطراف گردشی کردیم شب شد دیدم روی کوهی چادری برپاست و روشنایی از آن پیداست نزدیک شدم بعد از اجازه داخل شدم
دیدم صورتی دلربا و قامتی بلند ، ابروان بهم پیوسته ، خوشخو و بخشنده
سلام کردم
حضرت فرمود: منتظرت بودیم چرا دیر آمدی؟
گفتم سیدی و مولای” من شب و روز منتظر شما بودم
حضرت فرمود:
سه چیز باعث شده امامتان را نبینید:
۱- بی رحمی به ضعفاء
۲- قطع رحم
۳- دنیا طلبی

شما اگر رفتارتان را درست کنید ما خودمان می آییم.

منبع : الفبای مهدویت


نجات شهید ثانی در بیابان توسّط امام زمان علیه‌السلام‌

 

 

شهید ثانی به همراه کاروانی در حال سفر بود. در بین راه به جایی به نام رمله رسیدند. شهید خواست به مسجدی که معروف است به جامع ابیض برود ، بخاطر زیارت کردن انبیایی که در آنجا مدفون هستند . پس دید که در ، قفل است و در مسجد هیچ کسی نیست.

پس دستش را بر روی قفل گذاشت و کشید. به اعجاز الهی در باز شد. او داخل شد و در آنجا مشغول به نماز و دعا گردید و بخاطر توجّه وی بسوی خداوند متعال، متوجّه حرکت کاروان نشد و از قافله جا ماند.

پس متوجّه شد که کاروان رفته و هیچ کسی از آنها نمانده است. نمی دانست چه کار باید بکند و در مورد رسیدن به آنها فکر می کرد، با توجّه به اینکه وسایل او نیز بار شتر بوده و همراه کاروان رفته است.

بنابراین شروع کرد پیاده به دنبال کاروان راه رفتن تا اینکه از پیاده راه رفتن خسته شد و به آنها نرسید و از دور هم آنها را ندید.
وقتی در آن وضعیّت سخت و دشوار گرفتار شده بود ناگهان مردی را دید که به طرف او می آمد، و آن مرد بر سوار استری بود. وقتی آن سوار به او رسید گفت: «پُشت سر من سوار شو.»

پس شهید ثانی را پشت خود سوار کرد و مثل برق در مدّت کوتاهی او را به کاروان رساند و او را از استر پیاده کرد و فرمود: «پیش دوستانت برو.» و او وارد کاروان شد.
شهید می گوید: «در جستجوی آن بودم که در بین راه او را ببینم ولی اصلاً او را ندیدم و قبل از آن هم ندیده بودم

📚 منبع : نجم الثاقب


صاحب ما کجایی؟ ( ﺷﻔﺎﻯ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﻭ ﻣﺤﺪﺙ ﺑﺰﺭﮒ، ﻋﻠﻰ ﺑﻦ ﻋﻴﺴﻰ ﺍﺭﺑﻠﻰ،)

ﺻﺎﺣﺐ ﻛﺘﺎﺏ ﻛﺸﻒ ﺍﻟﻐﻤﻪ ﻧﻘﻞ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ: ﺳﻴﺪ ﺑﺎﻗﻰ ﺑﻦ ﻋﻄﻮﻩ، ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ: ﭘﺪﺭﻡ (ﻋﻄﻮﻩ) ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ ﺯﻳﺪﻯ ﺑﻮﺩ، ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺷﺪ، ﻭ ﺑﻴﻤﺎﺭﻯ ﺍﻭ ﻃﻮﻝ ﻛﺸﻴﺪ ، ﻭ ﻫﻤﻪ ﭘﺰﺷﻜﺎﻥ ﻋﺼﺮ ﺍﺯ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺁﻥ ﻋﺎﺟﺰ ﺷﺪﻧﺪ ،

ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ ﻛﻪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺑﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﺷﻴﻌﻪ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﺍﻣﺎﻣﻰ ، ﺗﻤﺎﻳﻞ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ، ﭘﺪﺭﻡ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﻬﺖ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﻝ ﺧﻮﺷﻰ ﻧﺪﺍﺷﺖ ، ﻭ ﻣﻜﺮﺭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻰ ﮔﻔﺖ: (ﻣﻦ ﻣﺬﻫﺐ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﻰ ﭘﺬﻳﺮﻡ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﻤﺎ (ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻬﺪﻯ (ﻋﺞ) ﺑﻴﺎﻳﺪ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺷﻔﺎ ﺩﻫﺪ).

ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺷﺒﻰ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﻋﺸﺎﺀ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻳﻜﺠﺎ ﺟﻤﻊ ﺑﻮﺩﻳﻢ ، ﻛﻪ ﺷﻨﻴﺪﻳﻢ: ﭘﺪﺭﻡ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ: (ﺻﺎﺣﺐ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﺎﺑﻴﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺯ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ) ﻣﺎ ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺏ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﭘﺮﻳﺪﻳﻢ ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﻭﻳﺪﻳﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻧﮕﺮﻳﺴﺘﻴﻢ ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪﻳﻢ ،  ﺑﺮﮔﺸﺘﻴﻢ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪﻳﻢ ، ﺟﺮﻳﺎﻥ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟
ﮔﻔﺖ: ﺷﺨﺼﻰ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﻯ ﻋﻄﻮﻩ! ﮔﻔﺘﻢ: ﺗﻮ ﻛﻴﺴﺘﻰ؟ ﮔﻔﺖ: (ﻣﻦ ﺻﺎﺣﺐ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ، ﺁﻣﺪﻩ‌ﺍﻡ ﺑﻪ ﺍﺫﻥ ﺧﺪﺍ ﺗﻮ ﺭﺍﺷﻔﺎ ﺩﻫﻢ)، ﺳﭙﺲ ﺩﺳﺖ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻛﻠﻰ ﺑﻴﻤﺎﺭﻳﻢ ﺑﺮ ﻃﺮﻑ ﺷﺪ ﻭ ﻛﺎﻣﻠﺎ ﺳﻠﺎﻣﺘﻰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻳﺎﻓﺘﻢ.

ﺍﺛﺒﺎﻩ ﺍﻟﻬﺪﺍﻩ، ﺝ ۷، ﺹ ۳۵۴ – ﻧﺠﻢ ﺍﻟﺜﺎﻗﺐ، ﻁ ﺟﺪﻳﺪ، ﺹ ۳۲۹

 

امام علی علیه السلام:
ألا فَمَن ثَبَتَ مِنهُم عَلَی دینِهِ وَ لَم یَقسُ قَلبُهُ لِطولِ أمَدِ غَیبَةِ إمامِهِ فَهو مَعی فی دَرَجَتی یَومَ القیامَة

بدانید آنان که در زمان غیبت حجت خدا در دین خود ثابت مانده و به خاطر طول مدت غیبت منکرش نشوند، روز قیامت با من هم درجه خواهند بود.

بحارالانوار(ط-بیروت) ج۵۱ ص۱۰۹


آری برای فرج دعا کنید…

مرحوم فشندی تهرانی مي گويد:
«در مسجد جمکران اعمال را به جا آورده  ، به همراه همسرم بر می گشتم . در راه ، آقایی نورانی را دیدم که داخل صحن شده ، قصد دارند به طرف مسجد بروند.
با خود گفتم :این سید در این هوای گرم تابستان تازه از راه رسیده و [حتماً]تشنه است.

به طرف سید رفتم و ظرف آبی را به ایشان تعارف کردم . [سید ظرف آب را گرفت و نوشید ]و ظرف آن را برگرداند در این حال عرضه داشتم :آقا شما دعا کنید و فرج امام زمان را از خدا بخواهید تا امر فرج ایشان نزدیک شود!

آقا فرمودند :«شیعیان ما به اندازه آب خوردنی ، ما را نمی خواهند. اگر بخواهند ، دعا می کنند و فرج ما می رسد».

این سخن را فرمود و تا نگاه کردم کسی را ندیدم . فهمیدم که وجود اقدس امام زمان (عجل الله تعالي فرجه)را زیارت کرده ام و حضرتش ،امر به دعا کرده است»

منبع:
شیفتگان حضرت مهدی (عجل الله تعالي فرجه الشريف)
نوشته :احمد قاضی زاهدی
جلد ۱
صفحه ۱۵۵


داستان از امام زمان {عج}

داستان های کودکانه ازولادت امام عسکری

یازدهمین گل زیبا

روز تولد امامانِ ما ، روز فرود فرشته ها از آسمون و روز جشن و شادی ما شیعه هاست. تو این روزها، همه چیز بهتر و قشنگ تر از روزهای دیگه است.

مثلا آواز پرنده ها قشنگ تره، درخت ها سرسبزترند، گل ها شاداب تر و حتی پدر و مادرها مهربون تر از همیشه اند. امروز، روز تولد کسیه که با خودش مهربونی و زیبایی آورد.

امروز، روز تولد امام یازدهم، امام حسن عسکری علیه السلام است. این روز مبارک، بر همه شما مبارک باد.

 

 

میلاد دومین حسن علیه السلام

سال ۲۳۲ بود و از ماه ربیع الثانی، هشت روز می گذشت. در یکی از خانه های مدینه، پدر و مادری منتظر تولد فرزند خود بودند.

پدر، بهترین پدر دنیا، امام هادی علیه السلام بود و مادر، زنی دانشمند و پرهیزکار و با خدا، به نام حُدَیثه. ناگهان صدای نوزادی در خانه کوچک امام علی النقی، امام هادی علیه السلام بلند شد.

امام یازدهم ما، به دنیا آمده و دنیا را روشن کرده بود. شکوفه لبخند، روی لبان پدر و مادر نشست و نوزاد حسن نام گرفت.

بنابراین، یازدهمین امام ما، هم نام امام دوم ، امام حسن مجتبی علیه السلام شد و چون بعدها در یک منطقه ارتشی زندگی می کرد، به او عسکری گفتند. اون روز، آسمون به زمین تبریک می گفت و زمین به خودش افتخار می کرد.

فرشته ها بال هاشون رو باز کرده بودند و دور تا دور زمین می گشتند. همه خوشحال بودند و تولد این نوزاد رو به هم تبریک می گفتند.

 

 

مژده بزرگ


بله بچه ها، امام حسن عسکری علیه السلام پدر بزرگوار امام زمان، مهدی موعود(عج) هستند. امام حسن عسکری علیه السلام یک مژده خیلی بزرگ به مادادند، مژده یک انقلاب جهانی به دست فرزندشون حضرت مهدی(عج).

اون حضرت به ما مژده دادن که وقتی پسرشون امام زمان ظهور کنه، اون روز، روز بزرگ پیروزی و روز شکست سیاهیِ. همه زورگوها و آدم های بداز بین می رن و برای آدم های خوب، دنیایی درست می شه که هر کسی آرزو می کنه زنده باشه و اون دنیا رو ببینه.

توی این روز بزرگ، روز میلاد پدر امام زمان، آرزو می کنیم که ما هم، همراه با شما بچه های خوب، زنده باشیم و امام زمان رو در ایجاد اون انقلاب بزرگ و ساختن اون دنیای قشنگ و دیدنی کمک کنیم.

امام حسن عسکری علیه السلام مثل همه امامای ما در همه لحظه های زندگی، به یاد خدا بودند و هیچ وقت خدا رو فراموش نمی کردند. به همین خاطر، توی صورتشون، نور خدا وجود داشت. وقتی با خدا صحبت می کردند، عطر خوش یاد خدا، همه جا رو پر می کرد.

اون قدر قشنگ و با لذت عبادت می کردند که راز و نیازشون، همه رو به یاد خدا می انداخت و حتی دلِ سنگ آدم های سنگ دل رو نرم می کرد. بچه ها! امام حسن عسکری مدت زیادی از زندگی خودشون رو در زندان گذراندند و خلیفه، که اون زمان مثل شاه بود و بدجنس، دو تا از بدترین مأمورهای خودش را انتخاب کرده بود تا امام ما رو در زندان اذیت کنند.

مدتی گذشت و وقتی خلیفه اون دو مأمور رو پیش خودش احضار کرد، خبر دار شد که اون ها مسلمون شدند و پشیمون از کارهای گذشته شون، با امام حسن عسکری دوست شدند.

خلیفه گفت: وای بر شما! من شما را مسؤول آزار او قرار دادم، نه چیز دیگر؟ مأمورها گفتند: ما وقتی به اونگاه می کردیم، بی اختیار به او علاقه مند می شدیم. او روزها را روزه می گرفت و شب ها عبادت می کرد و مرتب مشغول راز و نیاز با خدا بود.

 

 

اسب با شعور

بچه ها! حیوون ها هم موجودات با شعوری هستند. اگر کسی به اون ها خوبی کنه، بهشون غذا بده و ازشون مراقبت کنه، متوجه می شن و می فهمن.

در این باره می خوام یک داستان از زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام براتون تعریف کنم. تو قصر معتمد، خلیفه زمان امام یازدهم، تعداد زیادی اسب وجود داشت که یکی از اون ها، اسب ناآروم و سرکشی بود، به طوری که هیچ کس نمی تونست سوارش بشه.

یک روز معتمد تصمیم گرفت امام حسن عسکری علیه السلام رو به قصر بیاره و برخورد اسب رو با امام ببینه. اما بچه ها، تا چشم اسب به امام یازدهم ما افتاد، دست از لجاجت برداشت و آروم و بی صدا در مقابل امام ایستاد، به طوری که همه آدمای قصر تعجب کردند.

اسب، فهمیده بود که امام، سرچشمه خوبی ها و پاکی هاست و با آدم های قصر، یک دنیا فرق داره. امام حسن عسکری علیه السلام دست پر از مهر و عطوفت خودشون رو بر بدن اسب کشیدند و اسب هم، هم چنان به نشونه احترام، آروم و مؤدّب ایستاده بود.

 

 

تولد یک گل

بچه ها! امام حسن عسکری، شجاع ترین، مهربان ترین، صبورترین، با ایمان ترین و خوش اخلاق ترین فرد روزگار خود بودند.

حرف های ایشون، آدم ها رو آرام می کرد و به اون ها آرامش می داد. چهره شاد و خندون ایشون، همه را شاد می کرد و غم از دل مردم می بُرد.

اون حضرت، در نیمه های شب با خدای مهربون سخن می گفت و راز و نیاز می کرد و در هر حال، چهره اش از ایمان به خدا می درخشید.

 

 

بهترین دوست

بچه های گلم! هر کدوم از شما، در هر سنی که باشید، حتما دوستای زیادی دارید و از اون جا که همدیگر رو خیلی دوست دارید، به هم خوبی می کنید، مهربونی می کنید و خیلی وقت ها هم به خاطر اون ها، از حق خودتون می گذرید.

اما بچه ها! ممکنه لابه لای این خوبی ها و مهربونی ها، اشتباهاتی هم از هر کدوم شما سربزنه و شما رو ناراحت کنه، در این جور مواقع، شما بچه های باصفا که دلتون مثل چشمه پاک و زلاله، از اشتباه دوستتون می گذرید و به اون فکر نمی کنید مثلا اگر دوست شما پنج تا خوبی به شما بکنه و یک اشتباه هم داشته باشه، شما به خاطر خوبی های اون که خیلی بیش تر از اشتباه اونه، دوستی رو با او ادامه می دهید.

بچه ها! امام حسن عسکری علیه السلام به ما یک نشونه ای می دن تا از روی اون، بتونیم بهترین دوستمون رو انتخاب کنیم. ایشون می فرمایند: «بهترین دوست کسی است که اشتباه تو را فراموش کند، ولی خوبی تو را هیچ وقت از یاد نبرد».

رنگ آمیزی حرم

داستان کودکانه ضامن آهو

داستان ضامن آهو

 

امام رضا(ع) امام هشتم ما شیعیان است.ویکی از القابی که به ایشان نسبت میدهند”ضامن آهو” است.

صيادي در بياباني قصد شکار آهويي مي‌کند و آهو شکارچي را مسافت زیادی به دنبال خود مي‌دواند و عاقبت خود را به دامن حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام که اتفاقاً در آن حوالي تشريف‌فرما بوده است، مي‌اندازد.

صياد که مي‌رود آهو را بگيرد، با ممانعت حضرت رضا عليه السلام مواجه مي‌شود. ولي چون آهو را صيد و حق شرعي خود مي‌داند، در مطالبه و استرداد آهو مبالغه و پافشاري مي‌کند.

امام حاضر مي‌شود مبلغي بيشتر از بهاي آهو، به شکارچي بپردازد تا او آهو را آزاد کند. شکارچي نمي‌پذيرد و به عرض مي‌رساند: الا و بالله، من همين آهو را که حق خودم است، مي‌خواهم و لاغير …

و آن وقت آهو به زبان مي‌آيد و سخن گفتن آغاز مي‌کند و به عرض امام مي‌رساند که من دو بچه شيري دارم که گرسنه‌اند و چشم به‌راه‌اند که بروم و شيرشان بدهم و سيرشان کنم.

علت فرارم هم همين است و حالا شما ضمانت مرا نزد اين ظالم بفرماييد که اجازه دهد بروم و بچگانم را شير دهم و برگردم و تسليم صياد شوم…

حضرت رضا عليه السلام هم ضمانت آهو را نزد شکارچي مي‌فرمايد و خود را به صورت گروگاني در تحت تسلط شکارچي قرار مي‌دهد. آهو مي‌رود و به‌سرعت باز مي‌گردد و خود را تسليم شکارچي مي‌کند.

شکارچي که اين وفاي به عهد را مي‌بيند، منقلب مي‌گردد و آن گاه متوجه مي‌شود که گروگان او، حضرت علي بن موسي الرضا صلوات الله عليه است. بديهي است فوراً آهو را آزاد مي‌کند و خود را به دست و پاي حضرت مي‌اندازد و عذر مي‌خواهد و پوزش مي‌طلبد.

حضرت نيز مبلغ زیادی به او مرحمت مي‌فرمايد و به‌علاوه، تعهد شفاعت او را در قيامت نزد جدش مي‌کند و صياد را خوش دل روانه مي‌سازد. آهو هم که خود را آزاد شده حضرت مي‌داند اجازه مرخصي مي‌طلبد و به سراغ لانه و بچگان خود مي‌دود.

رنگ آمیزی

ضامن آهو