تفسیر کودکانه سوره کوثر

تفسیر  سوره کوثر

 

یکی بود یکی نبود در زمانهای خیلی خیلی قدیم یه مردی زندگی می کرد که اسمش محمد ص بود و پیامبر مردم بود

بچه ها: حضرت محمد ص خیلی مهربون بود و خدا هم خیلی دوسش داشت 

پیامبر اون زمان بچه ای نداشت

یه همسایه ی بدجنسی داشت به اسم شانعکه

شانعکه بچه های زیادی داشت و همیشه جلو راه پیامبر می ایستاد و اونو مسخره می کرد و میگفت

پیامبر تو ابتری تو بچه نداری ولی من کلی بچه دارم

پیامبر از شانعکه دلخور نمی شد چون می دونست خدا پیامبرو فراموش نکرده و بهش کمک می کنه

 

تو یکی از روزها خدا یه بچه به پیامبر داد که اسمشو گذاشتن ابراهیم

اما بچه های عزیزم ابراهیم تو بچگی مریض میشه و چون حالش خیلی بد می شه نمی تونه زنده بمونه و می ره پیش خدا….

شانعکه دوباره خوشحال می شه و دوباره سر راه مسجد رفتن پیامبر یا بازار رفتنش جلوشو می گیره و همش مسخره می کنه پیامبرو…

پیامبرم همیشه با خدا راز و نیاز میکنه و دعا می خونه و از خدا صبر می خواد و اینکه یه بچه به پیامبر بده تا اینکه یکی از

روزها فرشتهای خدا اومدن پیش پیامبرص و بهش گفتن ای پیامبر خدا به تو یک دختر اعتینا می کند و تو باید فصله کنید

((ینی نماز بخونی و شتر قربانی کنی در راه خدا)) 

پیامبرم قبول می کنه و به پاس تشکر از خدا برای فرزندش نماز

شکر بجا میاره و شتر قربانی میکنه اسم دختر پیامبر کوثر هست

کوثر همون حضرت فاطمه هست که روز مادر و در اون روز نامگذاری کردن

 

 


تفسیر کودکانه سوره کوثر

تفسیر کودکانه سوره کافرون

تفسیر کودکانه سوره کافرون

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدای خوب و مهربون هیچکس نبود

بچه ها پیامبر ص ما مسلمانارو که می شناسید؟

حضرت محمد (ص)خدای احد رو می پرستید

زمان پیامبر ص ما یه سری از مردم وجود داشتند که بهشون می گفتند کافرون

کافرون بت می پرستیدند

یادتونه گفتم بت به چی میگن؟

یه مجسمه هایی از سنگ و چوب می ساختند خودشون و به جای خدای احد می پرستیدند.

 

یه روزی از روزها این کافرون یه فکر بدی کردند چون دوست نداشتند پیامبر خدای احد رو بپرسته اومدند پیش پیامبر و

گفتند : ای پیامبر خدا نمیشه بیای بتهای مارو بپرستی؟

بچه ها فرشته ی مهربون اومد در گوش پیامبر گفت :

قل یا ایها الکافرون

ای کافرا لا اعبد ما تعبدون

من این چیزایی که شما می پرستید رو نمی پرستم

بچه ها کافرا رفتند و دوباره هی فکر کردند هی فکر کردند هی فکر کردند تا یه فکر جدید به ذهنشون رسید

اومدن پیش پیامبر خدا و بهش گفتند ای پیامبر ما می خوایم خدای تورو بپرستیم

بچه ها به نظر شما کافرون راست می گفتند؟

نه

پیامبر گفتند : و لا انتم عابدون ما اعبد

شما اون چیزی که من می پرستم رو نمی پرستین و الکی می گین شما دروغ می گین شماها خدای من رو نمی پرستید

 

بچه ها کافرا ول کن نبودند که همش می خواستن کاری بکنن که پیامبر بتهای اونارو بپرسته اوانا رفتند و یه فکر

تازه کردندو دوباره رفتند پیش پیامبر خدا و گفتند: ای پیامبر خدا ما یه فکری کردیم

یه سال شما بیا خدای ما رو بپرست و ماهم یه سال میایم خدای تورو می پرستیم

بچه ها راست می گفتند؟

یعنی بعد ازینکه پیامبر یک سال بتهای اونا رو بپرسته اونام میان خدای احد رو می پرستند؟

پیامبر دوست نداشت بت بپرسته

ولا انا عابدون ما اعبد

من خدای شما رو نمی پرستم

ولا انتم عابدون ما اعبد

شماهم خدای منو نمی پرستید

پیامبر گفت نه من خدای شمارو میپرستم و نه شما خدای من رو میپرستید

بچه ها فرشته ی مهربون اومد پیش پیامبر خدا و پیامبر هر حرفی میزد از طرف خداوند میزد

خداوند به پیامبر گفت :

برای اینکه از شر کافرون راحت بشی چی کار کن؟گفت : به کافرون بگو:

لکم دینکم ولی دین

دین شما مال شما و دین خودم مال خودم

 


تفسیر کودکانه سوره کافرون

داستان کودکانه هدهد و حضرت سلیمان

هدهد و حضرت سلیمان

 

«یكى از پیامبران بزرگى كه داراى حكومت بى‏  نظیر و بسیار بزرگ بود،حضرت سلیمان بن داوود – علیه السلام – است كه نامش هفده بار در قرآن آمده است.»

سلیمان – علیه السلام – حكومت بزرگی به دست آورد كه در آن جنّ و فرشتگان و حیوانات و باد، همه تحت فرمان او بودند، و بر کل زمین فرمانروایى مى کرد.

پایتخت او بیت المقدس در شام بود. در همین عصر در سرزمین سبأ، زنی به نام «بلقیس» بر انجا حكومت مى‏ كرد که قصر و ثروت زیادی داشت، ولى او و ملتش به جاى خدا، خورشید پرست .

یکروز هُدهُد پیش سلیمان – علیه السلام – آمد و چنین گزارش داد:

هدهد

«من از سرزمین سبأ، خبری آورده‏ام. زنى را دیدم كه بر مردم حكومت مى‏ كند و همه چیز مخصوصاً تخت عظیمى را در اختیار دارد. دیدم آن زن و ملتش خورشید را مى پرستند و براى غیر خدا سجده مى‏ نمایند.»

سلیمان – علیه السلام – نامه‏اى براى ملكه سبا نوشت و او را دعوت به توحید كرد. نامه كوتاه اما بسیار پر معنا بود و در آن چنین آمده بود: «به نام خداوند بخشنده مهربان – توصیه من این است كه برترى جویى نسبت به من نكنید و به سوى من بیایید و تسلیم حق گردید.»

هُدهُد نامه را با برداشت و از شام پرواز کرد و نامه را كنار تخت بلقیس انداخت. بلقیس در كنار تخت خود نامه‏اى پیدا کرد كه پس از خواندن آن دریافت كه نامه از طرف شخص بزرگى براى او فرستاده شده است و مطالب با ارزشى دارد. بزرگان كشور خود را به جمع و با آنها در این باره مشورت كرد. آنها گفتند: «ما نیروى كافى داریم و مى‏ توانیم بجنگیم و هرگز تسلیم نمى‏ شویم

ولى بلقیس صلح دوستانه را به جنگ ترجیح مى‏ داد و این را دریافته بود كه جنگ موجب ویرانى مى‏شود، و تا راه حلّى وجود دارد نباید آتش جنگ را برافروخت.

بلقیس گفت: من با فرستادگان هدیه براى سلیمان ، او را امتحان مى‏ كنم . اگر او پیامبر باشد میل به دنیا ندارد و هدیه ما را نمى ‏پذیرد، و اگر شاه باشد ، مى‏ پذیرد . در نتیجه اگر دریافتیم او پیامبر است ، قدرت مقاومت در مقابل او را نخواهیم داشت و باید تسلیم حق گردیم.

فرستادگان ملكه سبأ به بیت المقدس و پیش حضرت سلیمان – علیه السلام – آمدند و هدایاى ملكه سبأ را به او تقدیم کردند امّا همین كه با سلیمان روبرو شدند، صحنه عجیبى در برابر آنان نمایان شد.

سلیمان – علیه السلام – نه تنها از آنها استقبال نكرد، بلكه به آنها گفت: «آیا شما مى‏ خواهید مرا با مال خود كمك كنید درحالى كه این اموال در نظر من بى ‏ارزش است، بلكه آن چه خداوند به من داده از آن چه به شما داده برتر است.»فرستاده مخصوص سلیمان با همراهان به یمن بازگشتند و عظمت مقام و توان و قدرت سپاه سلیمان و نپذیرفتن هدیه را به ملكه سبأ گزارش دادند.

بلقیس دریافت كه ناگزیر باید تسلیم فرمان سلیمان گردد .به دنبال این تصمیم با جمعى از اشراف قوم خود حركت كردند و یمن را به قصد شام ترك کردند، تا از نزدیك به تحقیق بیشتر بپردازند.هنگامى كه سلیمان از آمدن بلقیس و همراهانش به طرف شام اطلاع یافت، به حاضران فرمود: «كدام یك از شما توانایى دارید ، پیش از آن كه آنها به این جا آیند، تخت ملكه سبأ را براى من بیاورید

یکی از جنّها گفت: من آن را نزد تو مى‏ آورم، پیش از آن كه از بلندشوی. اما یکی دیگر از جنها گفت: من آن تخت را قبل از آن كه چشم بر هم زنى، نزد تو خواهم آورد.»طولى نكشید كه بلقیس و همراهان به حضور سلیمان آمدند. شخصى به تخت او اشاره كرد و به بُلْقَیس گفت: «آیا تخت تو این گونه است؟!».

بلقیس دریافت كه تخت خود اوست و از طریق اعجاز، پیش از ورودش به آن جا آورده شده است. او با دیدن این معجزه، تسلیم حق شد و دین حضرت سلیمان را قبول کرد.

قبل از ورود بلقیس به قصر سلیمان، ان حضرت دستور داده بود حیاط یكى از قصرها را از بلور بسازند، و از زیر بلورها آب جارى عبور دهند.

هنگامى كه ملكه سبأ با همراهان وارد قصر شد، یكى از مأموران قصر به او گفت: «داخل حیاط قصر شو!»ملكه هنگام ورود به حیاط قصر خیال كرد كه سراسر حیاط را آب فراگرفته است، به خاطر دامنش را بالا گرفت تا از آن آب بگذرد، در حالى كه شگفت زده شده بود كه آب در این جا چه مى‏ كند؟

اما سلیمان – علیه السلام – او را از حیرت بیرون آورد و به او فرمود: «این حیاط قصر است كه از بلور صاف ساخته شده است و آب نیست.» ملكه سبأ نشانه ‏هاى زیادی از حق بودن دعوت سلیمان – علیه السلام – را دید و از طرفى با آن همه قدرت، او داراى اخلاق نیك خاصی بود كه هیچ شباهتى به اخلاق شاهان نداشت ، پس گفت: پروردگارا! من به خود ستم كردم و با سلیمان – علیه السلام – براى خداوندى كه پروردگار جهانیان است اسلام آوردم

به خاطر همین با علاقه ایمان آورد .

 


داستان کودکانه هدهد و حضرت سلیمان

داستان هابیل و قابیل

اما بچه ها یک نفر هم می شناسم که نه تنها برای دیگران دعای خوب نمی کرد بلکه آرزو می کرد کار دیگران خراب شود و تنها کار خودش درست شود . آماده هستید داستان این انسان بد را برای شما تعریف کنم . پس خوب گوش کنید .

سال ها از پی هم می گذشت . فرزندان در آغوش پر مهر پدر و مادر زندگی می کردند . و بزرگ و بزرگ تر می شدند . دیگر هابیل و قابیل جوانانی برومند شده بودند . از همان جوانی آنها مشغول کار شدند . قابیل با راهنمایی پدر مشغول کشاورزی شد . و هابیل نیز مشغول گله داری شد . آن ها مدتها مشغول کشاورزی و گله داری شدند بطوری که قابیل زمین های زیادی را آباد کرد و هابیل هم صاحب گله بزرگی شد . در یک روز از روز ها که نزدیک به جمع آوری محصولات و تهیه گوشت شده بود فرمانی از طرف خداوند به حضرت آدم رسید . که ای آدم به فرزندان خود بگو هر کدام به دلخواه خود چیزی را برای خداوند قربانی کنند . و اگر هر کدام مقبول خداوند شد هر خواسته ای داشته باشند برآورده می شود . حضرت آدم هم فرمان خداوند را با فرزندانش در میان گذاشت . فردای آن روز هابیل شتری سرخ موی جوان را به قربان گاه می آورد و زیر لب می گفت : خداوندا شرمنده خوبی های تو هستم ، می دانم که هر چه دارم از تو است . هر چه گشتم بهتر از این شتر جوان چیزی بهتری یافت نکردم . و گرنه همان را به محل قربانی می آوردم . خدایا این قربانی ناچیز من را قبول کن .

اما قابیل ، از میان گندم های بسیار گوناگون خود که ذخیره کرده بود . مقداری گندم نامرغوب برداشت و به قربانگاه برد . با خودش فکر کرد حالا که قرار است در آتش قربانگاه بسوزد چرا از خوشه های خوب مزرعه پایین بیاورم از همین خوشه ها هم قبول است .

هر دو به قربانگاه رسیدند . و منتظر ایستادند تا ببینند خداوند کدام قربانی را قبول می کند . که ناگهان آتش از آسمان آمد و شتری را که هابیل آورده بود با خود به آسمان برد . هابیل هم به نشانه سپاس سر به سجده گذاشت .

قابیل با دیدن این صحنه کینه ای در دلش ایجاد شد . و هر روز آتش آن بیشتر و بیشتر می شد . یک روز که هابیل با گله خود از کنار مزرعه قابیل می گذشت ، قابیل به او گفت : من سر انجام تو را خواهم کشت . هابیل هم در جواب گفت : ای برادر خداوند قربانی را تنها از پرهیزکاران می پذیرد . و چاره کشتن من نیست در اخلاص عمل است . و تو اگر قصد کشتن من را داشته باشی من اصلا قصد کشتن تو را نمی کنم .

چند روزی گذشت تا اینکه آن روز شوم فرا رسید . و قابیل دست به قتل برادر خود هابیل زد و او را کشت . اما بعد از قتل هابیل ناگهان تمام خوبی هایی که هابیل در حق او از زمان کودکی کرده بود در جلوی چشمانش حاضر شد و از کارش بسیار پشیمان شد . اما دیگر پشیمانی سود نداشت . و ترس اینکه بدن هابیل را چه کند او را بیشتر رنج می داد که سر انجام خداوند کلاغی را دستور داد تا با شکافتن زمین گردویی که در دهان داشت را در خاک کند . و آن را پنهان کند . و قابیل با دیدن این صحنه دریافت که چه باید بکند .

بله بچه ها قابیل اینقدر حسادت کرد که باعث شد برادر خود را بکشد .