داستان کودکانه نماز صحبت با خدا

داستان کودکانه نماز صحبت با خدا

 

نماز صحبت با خدا
برادرکوچولوی علی بیمار بود . یکی دو روز پیش،  برادر کوچولو شلنگ آب حیاط را برداشته بود و می خواست مثل پدر، گل های باغچه را آب بدهد، اما چون خیلی کوچک بود ، به جای آب دادن به گل ها، تنها لباس های خود را خیس کرده بود. همین باعث شد که سرما بخورد و تب کند.

علی که از مهدکودک به خانه برگشت به سراغ برادرکوچولو رفت . از لای در به او که داخل تخت خواب کوچکش خوابیده بود ، نگاه کرد . لپ های برادرکوچولو قرمز شده بود ، ساکت و مظلوم خوابیده بود. مادر علی ، با یک دستمال ، عرق های روی پیشانی برادرکوچولو را پاک می کرد . علی به مادرش نگاه کرد. صورت مادر به نظر نگران می آمد . علی آرام در اتاق را بست.

عصر شد . برادرکوچولو هنوز تب داشت. علی می خواست به سمت اتاق خود برود که یک دفعه چشمش به پدرش افتاد . پدر علی داشت نماز می خواند . ناگهان فکری به سر علی زد . به سرعت به سوی دستشویی دوید ، آستین هایش را بالا زد و وضو گرفت . بعد جانماز و مُهر کوچکی که روی طاقچه ی خانه بود برداشت . کنار پدرش رفت ، جانماز را روی زمین گذاشت و شروع به خواندن نماز کرد. همان طور که در مهدکودک از خانم مربی یاد گرفته بود . علی نمازش را خواند ،  دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد و بدون این که چیزی به زبان بیاورد ، دردل گفت : خدای خوب و مهربون ، خانم مربی ، مامان و بابام و همه بهم گفتن کسی که بخواد با خدا حرف بزنه ، باید نماز بخونه ، نماز صحبت ما آدما با توئه…

منم می خوام با تو حرف بزنم و بهت بگم زودتر داداش کوچولوی منو خوب بکنی ، اون خیلی کوچیکه… یه کاری بکن تا زود زود حالش خوب بشه…!
همین که دعای علی تمام شد ، سرش را برگرداند . مادر درکنار در اتاق ایستاده بود ، پدر هم که نمازش تمام شده بود ، درحالی که لبخندی بر لب داشت به علی نگاه می کرد . پدر جلو آمد و با علی دست داد و گفت : التماس دعا!…

شب شد . علی خوابید ، آن شب بهتر از هر شب خوابید ، چون به یاد خدای مهربان بود . صبح روز بعد که علی چشمانش را باز کرد ، یک صورت زیبا و بامزه را در مقابل خود دید . برادرکوچولو که لبخند قشنگی بر لب داشت ، بالای سر علی ایستاده بود . علی با خوشحالی برادر کوچولو را بغل کرد و بوسید . چشمانش را بست و در دل به خدا گفت : ممنون خدا جون ، و ممنون…

از این به بعد همیشه نماز می خونم ، چون فهمیدم تو بهترین و مهربون ترین هستی ، و همیشه به حرفام گوش می کنی… ممنون خدای مهربون!


 

داستان کودکانه نماز صحبت با خدا

داستان کودکانه نماز فاطمه

داستان کودکانه نماز فاطمه

 فاطمه کمی هول می شود

 

فاطمه به اتاق می رود. چادر نماز را از توی کمد بر می دارد. سجاده مادر هم روی تاقچه است.

بعد پیش پدر و مادر بزرگ می آید و سجاده را روی زیلو پهن می کند. فاطمه می پرسد: مادر بزرگ شروع کنیم؟

مادربزرگ گفت: خواب، قبل از هر چیز باید چی کار کنیم؟

فاطمه دست هایش را کنار گوش هایش می برد و می گوید: الله اکبر می گوییم.

مادرش می خندد و می گوید: ولی تو که به طرف قبله نایستادی.

فاطمه آهی می کشد و می گوید: وای … یادم رفت.

بعد سجاده را رو به قبله می اندازد. قبله به طرف گل های سرخ باغچه است. فاطمه نماز را شروع می کند. اول از همه تَکْبیرَةُ الْإحْرام می گوید. بعد سوره حمد را می خواند و بعد از آن هم سوره توحید را.

اما قبل از این که بایستد سریع به سجده می رود. فاطمه دوباره سجده می کند و بلند می شود. باز سوره حمد و سوره توحید را می خواند. بعد دست هایش را جلوی صورتش را می گیرد و صلوات می فرستد.

به رکوع می رود و مثل رکعت اول نمی ایستد و با عجله به سجده می رود. بعد تشهد را می خواند و در آخر هم سلام نماز را می گوید.

نماز فاطمه تمام می شود. اشک خوس حالی در چشم های پدر می درخشد. مادر بزرگ می گوید: آفرین فاطمه جان.

بعد دست هایش را باز می کند و با مهربانی می زند. فاطمه به طرف مادر بزگ می رود و بغل او می نشیند. مادر بزرگ صورت فاطمه را می بوسد. فاطمه می گوید: خوب بود مادر بزرگ؟

مادر بزرگ می گوید: از پدرت بپرس.

فاطمه به صورت پدر نگاه می کند، پدر می گوید: خیلی خوب بود.

مادر بزرگ می گوید: ولی کمی هول شده بودی.

فاطمه بلند می شود و سجاده را جمع می کند. پدر می گوید: فقط یادت باشد، وقتی به رکوع رفتی، بایست و بعد برو سجده.

گربه قشنگی با چشم های سبز از روی دیوار به آن ها نگاه می کند، فاطمه گربه را به پدر و مادر بزرگ نشان می دهد و بعد همگی می خندند.


داستان کودکانه نماز فاطمه

شعر کودکانه نماز ستون دینه

نماز ستون دینه

نماز ستون دینه

یک کار بهترینه

تو کتاب ها نوشته

مانع کار زشته

به لوح سینه نوشت

نماز کلید بهشت

نماز ما تا بپاست

تشکری از خداست

در بهشت باز باز

بیاید بخونیم نماز

هرکس نماز بخونه

بدونه خوب میدونه


شعر کودکانه نماز ستون دینه