داستان کودکانه اشتباه علی کوچولو

داستان کودکانه اشتباه علی کوچولو

اشتباه علی ‌كوچولو

یك روز علی كوچولو با مادرش به یك فروشگاه بزرگ برای خرید رفت. مادر یك چرخ خرید برداشت و با علی در فروشگاه مشغول راه رفتن شدند. 

علی كوچولو بسیار ذوق زده شده بود از این‌كه در فروشگاهی به این بزرگی و خوش آب و رنگ قدم می‌زدند. انواع خوراكی‌های خوشمزه به علی كوچولو چشمك می‌زد.

علی ساعتی را تحمل كرد ولی بعد از مدتی دید چیزهایی كه مادر از فروشگاه برمی‌دارد دوست ندارد، بنابراین تصمیم گرفت خودش دست به كار شود و جلوتر از مادر به راه افتاد.

مادر تا به خودش بجنبد، دید كه یه عالم خوراكی در سبد خریدشان است. خیلی سریع به علی گفت: علی جان تو با اجازه چه كسی این چیزها را برداشتی… مگر من به تو اجازه دادم؟ علی گفت: با اجازه خودم… 

مادر گفت: كار خیلی اشتباهی كردی… چون به اندازه پولی كه در جیبمان هست ، می‌توانیم خرید كنیم نه بیشتر… 

علی گفت: آخه مامان… من می‌خواهم… شما فقط برای خودتان خرید كردید… پس من چی؟

مادر گفت: پسرم نوبت به تو هم می‌رسد. ما اول باید مایحتاج خانه‌مان را بخریم، بعد خوراكی‌های تو را. پس خیلی زود این چیزهایی را كه برداشتی، ببر و سر جایش بگذار… 

علی كوچولو با شنیدن حرف‌های مادر زد زیرگریه و فروشگاه را روی سرش گذاشت. آنقدر گریه كرد و پاهایش را روی زمین كوبید كه آبروی مادرش را برد. 

مادر كه خیلی ناراحت شده بود اصلاً به رویش نیاورد و فقط سكوت كرد. وقتی به خانه رسیدند مادر با علی كوچولو صحبت نكرد و فقط گفت برو تو اتاقت. 

علی كوچولو همین كار را كرد و ساعت‌ها در اتاقش ماند. از آن لحظه به بعد هیچ خوراكی‌ای متعلق به علی نبود. در نهایت علی پیش مادرش رفت و گفت: مادر… آخه چرا شما این كار را می‌كنید؟ مادر گفت: چون تو آبرویم را در فروشگاه بردی و باید بفهمی كه اشتباه كردی.

این حركتی كه تو كردی آنقدر زشت بود كه هر چی فكر می‌كنم اصلاً قابل بخشش نیست. علی فكری كرد و گفت خب من چه كار كنم مرا ببخشید؟ 

مادر گفت: فقط دیگه تكرار نشه. علی از مادرش عذرخواهی كرد و گفت: بله تكرار نمی‌شه و از آن روز به بعد علی هیچ وقت برای خوراكی گریه نكرد.

 


داستان کودکانه اشتباه علی کوچولو

داستان کودکانه جشن تولد مهدیار

داستان کودکانه جشن تولد مهدیار

جشن تولد مهدیار کوچولو

 

یه روزی روزگاری مهدیار قصه ی ما از پیش اسباب بازی فروشی رد میشد که چشمش به یه ماشین کوچولوی زد و قشنگی خورد . لج کرد و به مامان و باباش گفت که حتما باید اونو براش بخرن…

اما مامان و بابا همون ماشینو برای هدیه ی تولدش خریده بودن و کادو پیچش کردا بودن و مهدیار کوچولو ازش خبر نداشت . همینطور که به ماشین زرد توی اسباب بازی فروشی خیره بود و با گریه میگفت ماشین میخام ، حواسش نبود و یهو افتاد توی جوب و دستش به لبه جوب خورد و شکست.

مامان و بابا اونو بردن دکتر و آقای دکتر دستشو گچ گرفت…

دو روز بعد تولد‌ش بود و همه ی بچه ها داشتن خوش می گذروندن و مهدیار کوچولو با دست گچ گرفته یه گوشه نشسته بود

و وقتی کادو هارو باز کرد متوجه شد مامانی همون ما‌شینو براش خریده بود!

  • نویسنده : خانم شادمان

داستان کودکانه جشن تولد مهدیار

داستان خود برتر بینی

خود برتر بینی 

 

رسول اكرم صلی اللّه علیه وآله طبق معمول ، در مجلس خود نشسته بود ، یاران گردا گرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند.

در این بین یكی از مسلمانان كه مرد فقیر ژنده پوشی بود از در رسید. و طبق سنت اسلامی كه هركس در هر مقامی هست ، همین كه وارد مجلسی می شود باید ببیند هر كجا جای خالی هست همانجا بنشیند و یك نقطه مخصوص را به عنوان اینكه شاءن من چنین اقتضا می كند در نظر نگیرد آن مرد به اطراف متوجه شد ، در نقطه ای جایی خالی یافت ، رفت و آنجا نشست .

از قضا پهلوی مرد متعین و ثروتمندی قرار گرفت . مرد ثروتمند جامه های خود را جمع كرد و خودش را به كناری كشید، رسول اكرم كه مراقب رفتار او بود به او رو كرد

و گفت :ترسیدی كه چیزی از فقر او به تو بچسبد؟!. نه یا رسول اللّه !
ترسیدی كه چیزی از ثروت تو به او سرایت كند؟. نه یا رسول اللّه !

ترسیدی كه جامه هایت كثیف و آلوده شود؟. نه یا رسول اللّه !

پس چرا پهلو تهی كردی و خودت را به كناری كشیدی ؟.

اعتراف می كنم كه اشتباهی مرتكب شدم و خطا كردم . اكنون به جبران این خطا و به كفاره این گناه حاضرم نیمی از دارایی خودم را به این برادر مسلمان خود كه درباره اش مرتكب اشتباهی شدم ببخشم ؟

مرد ژنده پوش : ولی من حاضر نیستم بپذیرم . جمعیت : چرا؟!
چون می ترسم روزی مرا هم غرور بگیرد و با یك برادر مسلمان خود آنچنان رفتاری بكنم كه امروز این شخص با من كرد.

داستان راستان / استاد مطهري

 


داستان خود برتر بینی

داستان عاقبت دروغ

عاقبت دروغ

روزی ، روزگاری . یکی بود یکی نبود ، غیراز خدا هیچکس نبود.

در یک شهر بزرگ خانواده ای زندگی می کردند . این خانواده تشکیل شده بود از مادربزرگ ، بابا، مامان و دوبچّه به اسم های وحیده و وحید . آن ها در محله ای مثل همه ی محله های شهر خانه ای داشتند .

یک روز وحید و خواهرش وحیده در حیاط مشغول بازی بودند که پدرشان وحید را صدا زد و گفت : وحید جان این پول را بگیر و برو چند تا نان بگیر و هرچه باقی ماند برای خودت خوراکی بخر .

وحید که از شنیدن اسم خوراکی هیجان زده شده بود گفت : چشم بابا همین الآن .

وحید پول را گرفت و به طرف نانوایی به راه افتاد . او در فکرش گاهی بستنی می خورد ، آدامس می جوید . کیک و کلوچه می خورد و خلاصه خریدن خوراکی با پولی که از باقیمانده نان می توانست بخرد عقل او را از سر برده بود. .

ناگهان فکری به سر وحید زد ، او به این فکر کرد که چه فرقی می کند . اوّل خوراکی بخرم و بعد نان .

وحید با این فکر به مغازه ای که بابایش از آنجا خرید می کرد رفت . . وحید نگاهی به خوراکی کرد . یاد خواهر کوچکش وحیده افتاد که خیلی بستنی دوست دارد. به مغازه دار گفت که به او بستنی بدهد. وحید وقتی بستنی را گرفت اسکناسی را که در کف دستش عرق کرده بود به مغازه دار داد.

مغازه دار به وحید گفت  بقیه اش را با پدرت حساب می کنم . وحید تازه فهمیده بود چه کرده است . از مغازه خارج شد و به یاد مادر و پدر و مادربزرگ و وحیده افتاد.

به فکرش رسید به جای اینکه دست خالی برگردد و تنبیه شود به پدرش بگوید که نانوایی تعطیل بود . یا اینکه پول را گم کرده است .

قبل از رسیدن به خانه در گوشه ای نشست و بستنی را که در حال آب شدن بود را خورد و کاغذش را در سطل زباله انداخت و به طرف خانه رفت .

در خانه مادر وحید که نیمرو درست کرده بود و منتظر وحید و نان ها بود . وقتی وحید وارد حیاط شد و هیچ کس در دست وحید نانی ندید ناگهان مادرش گفت : پسرم پس نانت کو . وحید رو به پدرش کرد و گفت : پول نان را گم کردم و نتوانستم نان بخرم .

مادربزرگ که دید نانی تهیه نشده رفت و از همسایه نان قرض کرد . و بعد به وحید گفت : اگر پول نان را گم نکرده بودی من مجبور نبودم از همسایه نان قرض بگیرم .

بعد از خوردن ناهار وحید همه چیز را برای وحیده تعریف کرد. وحیده نیز دروغ گفتن را از برادرش یاد گرفت .

همان روز پدر برای خرید به مغازه رفت . مغازه دار گفت که کمی هم پول قرض هستید . پدر وحید که یادش نمی آمد که بدهکار باشد . قبول نکرد و همین موضوع باعث شد که مغازه دار و پدر وحید باهم دعوا کنند .

فردا در مدرسه قرار بود که دانش آموزان را به اردو ببرند . اتفاقاً کسی که مسئوول نام نویسی بود . یکی از پسرهای مغازه دار بود و چون پدر وحید با پدرش دعوا کرده بود با وحید میانه ی خوبی نداشت .

وحید نیز رویش نشد که برود و به او بگوید اسم مرا بنویس . روز بعد وحید در کلاس نشسته بود. همه بچه هایی که قرار بود به اردو بروند سوار اتوبوس شدند و به راه افتادند .

وحید با ناراحتی از پنجره کلاس بچه ها را تماشا می کرد و به خودش گفت : اگر من دروغ نگفته بودم می توانستم با آن ها به اردو بروم .

وقتی وحید به خانه رسید بغضش ترکید و زد زیر گریه پدر و مادر وحید امدند و پرسیدند که چی شده پسرم ؟

وحید تمام ماجرا را با گریه و زاری برای مادر و پدر و مادر بزرگ و وحیده تعریف کرد. پدرو مادر او را بغل کردند و گفتند : که دیدی پسرم که یک دروغ می تواند چه دردسرهایی درست کند پس بهتر است هیچ وقت دروغ نگویی زیرا دروغ گو دشمن خداست و  و وحید از خانواده ی خود معذرت خواهی کرد .

همه او را بخشیدند و وحیده نیز فهمید که دروغ گویی هیچوقت پایان خوبی ندارد و وحید هم قول داد که هیچوقت دروغ نگوید .


داستان کودکانه عاقبت دروغ