داستان کودکانه زهرا دختر حرف گوش کن

داستان زهرا حرف مامان و باباشو گوش میده

 

زهرا کوچولو هیچوقت بشقاب غذاشو کامل نمی خورد و موقع غذا خوردن دست و صورتشو حسابی کثیف می کرد و نمی شُست و حرف مامانشو گوش نمی داد.
وقتی مامانی میخواست موهاشو ببنده، زهرا گریه می کرد و نمی زاشت موهاشو شونه بزنن یا ببندن…
یه وقتایی هم در و دیوار خونه رو خط خطی میکرد و حرف باباییشو گوش نمیداد که این کار زشتیه و نباید تکرار شه…
زهرا بعضی اوقات لج می کرد و با داد و گریه چیز هایی از مامان و باباش میخواست که ممکن نبود داشته باشنش…
یه روز بعد یکی از دوستاش به خونشون اومد و وقتی رفتار و چهره ی زهرا رو دید تعجب کرد و به زهرا گفت:تو همیشه اینطوری هستی؟!!!!
زهرا یکم به سر و وضعش نگاه کردو خجالت کشید و رفت پیش مامانی و ازش خواست که موهاشو مرتب کنه و لباسای خوبی تنش بپوشونه و دست و صورتشو شست و کنار دوستش رفت و دوست زهرا از دیدن چهره ی مرتب زهرا خیلی خوشحال شد و اون روز کلی با هم خوش گذروندن.

 


داستان کودکانه زهرا دختر حرف گوش کن

داستان کودکانه حسنی با مهموناش مهربونه

داستان کودکانه حسنی با مهموناش مهربونه

 

یک روز آفتابی حسنی از مادرش شنید که قراره خاله جونش خونشون بیاد ، خیلی خوشحال شد و اتاقشو مرتب کرد تا وقتی که پسر خاله کوچولوش میاد خونشون باهاش بازی کنه.

خاله جون و پسر کوچولوش به خونه ی اونا اومدن ، حسنی خیلی خوشحال شد و اونو بغل کرد.

بعد از اینکه حسنی از مهمون هاش پذیرایی کرد، دست پسر خالشو گرفت و به اتاقش برد ، هر چی پسر خالش از تو کمد اسباب بازی میخواست حسنی دلش نمیخواست وسایلش خراب شه و به پسر خالش بده.

مادر حسنی به اتاقش اومد و وقتی دید حسنی این کارو داره با مهمونش میکنه خیلی ناراحت شد و حسنی رو به یه گوشه ای برد و بهش گفت : پسر خوب من ، تو اگر وسایل بازیتو به پسر خالت بدی و ازش بخوای با اسباب بازی ها خوب بازی کنه… اون وقت هر وقت تو هم ازش وسایل بازی بخوای بهت میده.
با مهمونات خوب رفتار کن پسر گلم…


داستان کودکانه حسنی با مهموناش مهربونه

داستان کودکانه من یک مسواک مهربانم

داستان کودکانه من یک مسواک مهربانم

چند روزی می شد که کوشا کوچولو سراغ من نیومده بود و من توی لیوان، کنار دوست عزیزم خمیر دندون ایستاده بودم و دلم برای کوشا تنگ شده بود…

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، دیدم کوشا با ناراحتی و دندون درد به سمت من اومد و روس سرم خمیر دندان ریخت و به دندوناش زد…

وای بچه ها دندون های کوشا خیلی کثیف و بد بو شده بود و حتی یکی از اونها سیاه شده بود.

کوشا بعد از مسواک زدن دندوناشو آب کشید و همراه مادرش به دندون پزشکی رفت و اون شب وقتی برای مسواک زدن به سراغم اومده بود ، دیدم جای یکی از دندون هاش خالیه، آقای دکتر دندون سیاهشو کَنده بود و کوشا خیلی درد داشت و هر چیزی رو نمیتونست بخوره.

کوشا از اون شب تصمیم گرفت همیشه دندوناشو مسواک بزنه و مواد غذایی که برای دوندونهاش ضرر داره رو نخوره تا مجبور نشه اونهارو بکشه.

 


داستان کودکانه من یک مسواک مهربانم

داستان کودکانه مهربانی در روز برفی

داستان کودکانه مهربانی در روز برفی

داستان یتیم نوازی امام علی

اون روز روز برفی و سردی بود و رضا دوستم از خونه تا مهد کودک رو بدون کاپشن پیاده میومد و صبح وقتی به مهد رسید تمام لباسش خیس بود و از سرما می لرزید

،خانوم مربی اونو کنار بخاری کلاس گرم کرد و به خونه فرستاد تا استراحت کنه . چند روز فهمیدیم رضا بخاطر اینکه پدر و مادرشو از دست داده بود وضع مالی بدی داشتن برای همین بدون لباس گرم اومد و سرما خورده بود و چند روزی به مهدکودک نیومده و خانوم مربی ناراحت بود ،

اون روز برای ما قصه ی یتیم نوازی امام علی(ع) رو گفت : امام علی رهبر شیعیان بود و همه ی شیعیان دوستش داشتند ، چون ایشان به کودک و پیرمرد ها مهربانی می کرد و به مردم فقیر کمک می کرد

روزی ایشان در کوچه بچه های یتیم را دیدند که گرسنه بودند و کسی را نداشتند با آنها بازی کند ، ایشان به کودکان نان داد و برای آنها خم شد و بچه ها بر دوش ایشان نشستند و کلی بازی کردند…

امام علی به اون بچه ها کمک کرد ، ما هم باید مثل ایشان مهربان باشیم و به رضای عزیز که لباس گرم و کفش مناسب نداره کمک کنیم و اینارو براش تهیه کنیم.

نویسنده : خانم شادمان

 


داستان کودکانه مهربانی در روز برفی

داستان کودکانه تولدت مبارک انقلاب

داستان کودکانه تولدت مبارک انقلاب

داستان تولدت مبارک انقلاب شیرین

 

تولدت مبارک ! تولدت مبارک ! ایشاله همیشه زنده باشی !

حتما داری پیش خودت میپرسی تولد کیه!؟

خب عزیزم تولد انقلاب عزیزمونه ، هر سال بیست و دوم بهمن ماه تولد انقلابمون میشه و ما هم باید این جشن بزرگ رو به کشورمون تبریک بگیم…

آره دلبندم ، ما برای متولد شدن این انقلاب خیلی زحمت کشیدیم ، خیلی دردها تحمل کردیم و خیلی از جوون ها و بهترین آدمامونو از دست دادیم . شهدایی برای این انقلاب رفتن که نتونستن طعم شیرین این جشن رو بچشن ،

اما ما باید هر سال این جشنو بگیریم و به تک تکشون تبریک بگیم و ازشون تشکر کنیم که با این کار بزرگشون تونستن انقلابمون رو اسلامی کنن.

تولدت مبارک انقلاب شیرین !
ازتون ممنونیم شهدا !
امام خمینی ازت متشکریم !

نویسنده : خانم شادمان


داستان کودکانه تولدت مبارک انقلاب

داستان کودکانه اشتباه علی کوچولو

داستان کودکانه اشتباه علی کوچولو

اشتباه علی ‌كوچولو

یك روز علی كوچولو با مادرش به یك فروشگاه بزرگ برای خرید رفت. مادر یك چرخ خرید برداشت و با علی در فروشگاه مشغول راه رفتن شدند. 

علی كوچولو بسیار ذوق زده شده بود از این‌كه در فروشگاهی به این بزرگی و خوش آب و رنگ قدم می‌زدند. انواع خوراكی‌های خوشمزه به علی كوچولو چشمك می‌زد.

علی ساعتی را تحمل كرد ولی بعد از مدتی دید چیزهایی كه مادر از فروشگاه برمی‌دارد دوست ندارد، بنابراین تصمیم گرفت خودش دست به كار شود و جلوتر از مادر به راه افتاد.

مادر تا به خودش بجنبد، دید كه یه عالم خوراكی در سبد خریدشان است. خیلی سریع به علی گفت: علی جان تو با اجازه چه كسی این چیزها را برداشتی… مگر من به تو اجازه دادم؟ علی گفت: با اجازه خودم… 

مادر گفت: كار خیلی اشتباهی كردی… چون به اندازه پولی كه در جیبمان هست ، می‌توانیم خرید كنیم نه بیشتر… 

علی گفت: آخه مامان… من می‌خواهم… شما فقط برای خودتان خرید كردید… پس من چی؟

مادر گفت: پسرم نوبت به تو هم می‌رسد. ما اول باید مایحتاج خانه‌مان را بخریم، بعد خوراكی‌های تو را. پس خیلی زود این چیزهایی را كه برداشتی، ببر و سر جایش بگذار… 

علی كوچولو با شنیدن حرف‌های مادر زد زیرگریه و فروشگاه را روی سرش گذاشت. آنقدر گریه كرد و پاهایش را روی زمین كوبید كه آبروی مادرش را برد. 

مادر كه خیلی ناراحت شده بود اصلاً به رویش نیاورد و فقط سكوت كرد. وقتی به خانه رسیدند مادر با علی كوچولو صحبت نكرد و فقط گفت برو تو اتاقت. 

علی كوچولو همین كار را كرد و ساعت‌ها در اتاقش ماند. از آن لحظه به بعد هیچ خوراكی‌ای متعلق به علی نبود. در نهایت علی پیش مادرش رفت و گفت: مادر… آخه چرا شما این كار را می‌كنید؟ مادر گفت: چون تو آبرویم را در فروشگاه بردی و باید بفهمی كه اشتباه كردی.

این حركتی كه تو كردی آنقدر زشت بود كه هر چی فكر می‌كنم اصلاً قابل بخشش نیست. علی فكری كرد و گفت خب من چه كار كنم مرا ببخشید؟ 

مادر گفت: فقط دیگه تكرار نشه. علی از مادرش عذرخواهی كرد و گفت: بله تكرار نمی‌شه و از آن روز به بعد علی هیچ وقت برای خوراكی گریه نكرد.

 


داستان کودکانه اشتباه علی کوچولو

داستان کودکانه روزی که امام آمد

داستان کودکانه روزی که امام آمد

روزی که امام آمد

 

مردم تمام مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا را آب و جارو کردند و گل ریختند . هواپیمای امام که نشست قرار نبود کسی روی باند برود . فقط شهید مطهری و آیت الله پسندیده (برادر امام) داخل هواپیما رفتند و با امام به داخل سالن آمدند. امام چهار پنج دقیقه پیام کوتاهی به مردم دادند و فرمودند : ” وعده ی ما بهشت زهرا .”

زمانی که در تدارک مراسم استقبال از امام بودیم رانندگی ماشین امام به عهده من گذاشته شد.

ازدحام زیادی بود ، امکان خارج شدن امام از داخل جمعیت نبود . من به حاج احمد آقا (فرزند امام) گفتم که امام را دوباره به باند ببرید تا همان جا سوار ماشین بشوند . امام با حاج احمد آقا برگشتند و من سریع با بلیزر از در ورودی باند وارد شدم . وقتی امام سوار ماشین شدند و حرکت کردیم بیرون فرودگاه ماشین های اسکورت و موتورسوارها با آرایشی که از قبل مشخص کرده بودیم مستقر شده بودند.

 همین که به میدان فرودگاه رسیدیم برنامه ها به هم خورد، مردم ریختند دور ماشین و فشار جمعیت بین ماشین ما و ماشین های اسکورت فاصله انداخت . از ابتدای جاده فرودگاه جمعیت به حدی رسید که به نظر من ماشین به دست مردم به چپ و راست متمایل می شد . امام از همان لحظه که حرکت کردیم لبخندی روی لب هایشان بود و با دستهایشان به دو طرف خیابان اشاره می کردند.

فشار عصبی روی من و سید احمد آقا واقعا محسوس بود اما در امام اصلا دیده نمی شد . امام متوجه حال من می شدند و می فرمودند : “آرام باشید ، اتفاقی نمی افتد.” از در اصلی بهشت زهرا که داخل شدیم موتور ماشین از کار افتاد و خاموش شد . قرار شد امام سوار هلیکوپتر شوند . داخل ماشین از هجوم جمعیت ظلمات محض بود ، بعضی اوقات که پای کسی کنار می رفت یک نوری می آمد . بخاطر ازدحام جمعیت امکان پیاده شدن امام نبود.

 قرار شد مردم ماشین را نزدیک هلیکوپتر ببرند . عده ای از جوانان ماشین را بلند کردند و نزدیک هلیکوپتر زمین گذاشتند . از زمین تا پله هلیکوپتر فاصله بود ، از امام خواستم روی پای من بالا بروند . امام داخل هلیکوپتر شدند ، بعد احمد آقا وارد شدند . در این بین یک جوان پایش را روی سینه من گذاشت تا به داخل هلیکوپتر برود . از هوش رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم ، چشم که باز کردم دیدم دکتر عارفی دارد قلب مرا ماساژ می دهد

و امام هم فریاد می زند: ” من دولت تعیین می کنم ، من توی دهن این دولت می زنم.”


داستان کودکانه روزی که امام آمد

داستان کودکانه رمز پیروزی انقلاب

داستان کودکانه رمز پیروزی انقلاب

رمز پیروزی انقلاب

بچه ها ، موفقیت و پیروزی ، چیزیه که همه دنبال اون هستن و دوست دارن به اون برسن . حالا ، بگید ببینم به نظر شما ، رمز پیروزی انقلاب ما ـ که یک پیروزی خیلی بزرگ بود ـ چیه؟

خب ، مثل این که همه حواسشون رو جمع کردن و دارن فکر می کنن تا این روز بزرگ رو پیدا کنن . بله بچه ها، رمز پیروزی ما ، یک رمز سه کلمه ای بود.

حرف اول رمز ما ، مردم بودند ؛ یعنی مردم ، خودشون بودن که انقلاب رو پیروز کردن . اون ها ساکت ننشستن ، یا علی گفتن و از خدا کمک خواستنو ناراضی بودن خودشون رو از حکومت شاه نشون دادن و فریاد کشیدن و مبارزه کردن . 

بچه ها ، رمز دوم ، این بود که مردم همه با هم بودن و از هم حمایت کردن . با هم به خیابون ها می ریختن و همه یک چیز رو می خواستن و یک شعار می دادن ..

رمز سوم ما ، وجود یک رهبر شجاع و قوی بود که مردم رو راهنمایی می کرد . مردم پشت سر این رهبر ، مبارزه کردن و مثل طوفان شدن و خونه شاه و دوستانش رو خراب کردن و اون ها رو از ایران عزیزمون بیرون کردن .

سلام خدا بر رهبر خوبمون ، امام خمینی عزیز .

 


داستان کودکانه رمز پیروزی انقلاب

داستان کودکانه دهه فجر

داستان کودکانه دهه فجر

داستان کودکانه ورود امام خمینی

 

اون روز توی مدرسه همه خوشحال بودیم و معلم مهربون به ما وسایلی رو داده بود و گفته بود که کلاس رو تزیین کنیم…

من به همراه دوستای خوبم کلاس رو تزیین کردیم و منتظر بودیم معلم بیاد…

همه از همدیگه سوال می کردیم که اینجا چخبره و برای چی تزیین کردیم!؟

همون لحظه معلم وارد کلاس شد و چنتا عکس توی دستش بود ، نشست و برای ما صحبت کرد و گفت: امروز روز اومدن امام خمینی(ره) به ایرانه

توی این روز دیگه محمد رضا شاه ظالم از کشورمون فرار کرده بود و کشور نیاز به یک رهبر و امام خوب داشت ، امام خمینی (ره) که قبلا به پاریس تبعید بودن ،  به ایران برگشتن و مردم خوب مون برای اومدن امام خیلی خوشحال بودن و جشن گرفته بودن ما هم هر سال این روز رو جشن می گیریم…

معلم عزیزمون بعد از تموم شدن صحبت هاش عکس های اومدن امام رو بهمون نشون داد…


داستان کودکانه دهه فجر

داستان کودکانه شهادت حضرت زهرا

داستان کودکانه شهادت حضرت زهرا 

داستان شهادت حضرت زهرا (س)

 

بعد از پیامبر توی شهر مدینه آدم های بدی حاکم شدن و به امام علی(ع) و حضرت زهرا (س) ظلم می کردن.

یکی از روز ها که امام علی(ع) توی خونه بود ، حاکم های بد با نگهبان ها به در خونه امام علی رفتن و با مُشت و لگد در میزدن و صدا می زدن :ای علی بیا و با ما دوست باش.

اما امام علی(ع) دلش نمی خواست با این آدم های بد دوستی کنه و در رو به روی اونها باز کنه . حضرت زهرا(س) به امام علی(ع) گفت : پسر عمو ، بزار که من برم و جوابشون رو بدم ، شاید از اینجا برن.

وقتی حضرت زهرا (س) عزیز ما به سمت در خونه رفت ، نگهبان های بد جنس در رو آتیش زدن و به سمت حضرت زهرا (س) انداختن… در نیمه سوخته و بزرگ، روی حضرت زهرا (س)افتاد و باعث شد ایشون زخمی و مریض بشن.

حضرت زهرا ی (س) خوب ما چند روزی توی خونه مریض و بی حال بودن و بعد از چند روز پیش خدا رفتن

 


داستان کودکانه شهادت حضرت زهرا