شعر کودکانه سفر به حرم امام رضا

شعر کودکانه سفر به حرم امام رضا

شعر سفر به مشهد

یادم میاد بچگیا
همراه مامان و بابا
رفتیم پیش امام رضا
تو صحن ایوون طلا
.
مامان نماز می خوند و من
میپریدم پایین بالا
بابام می رفت سمت حرم
من دنبال کبوترا
.
خیلی قشنگ بود حرمش
پر از چراغ رنگارنگ
با خادمای مهربون…
فرشای قرمز و قشنگ
.
مامان می گفت امام رضا
امام هشتم ماهاست
گفتم چرا شهید شده؟
گفت چون زمونه بی وفاست
.
بابام می گفت امام رضا
مهربونه مثل پدر
ضامون آهوها می شد
وقتی که بودن در به در
.
آخر سر مامان کشید
دست رو سرم یواش یواش
گفت آقا جون وقف شماست
خودت هواشو داشته باش


شعر کودکانه سفر به حرم امام رضا

 

شعر کودکانه امام اول علی

شعر کودکانه امام اول علی

شعر امام اول علی

 

امام اول ؟     علی 
جان پيامبر ؟    علی
اول مسلمان ؟     علی
حافظ قرآن ؟    علی
همسر زهرا ؟     علی
يار يتيمان ؟     علی
ياور مولا ؟      علی 
دوست شما و ما ؟  علی
بچه هاي قشنگم 
گلهاي شوخ و شنگم 
بچه هاي مسلمان 
شيعيان علی جان
بگين كه شكر خدا 
داده علي را به ما لطف خدا شاملتون 
مهر علي ، عشق علی تو دلتون
دست علي يارتون 
خدا نگهدارتون


شعر کودکانه امام اول علی

شعر کودکانه حضرت محمد

شعر کودکانه حضرت محمد

حضرت محمد

 

يا محمّد با كتاب آسماني آمدي 
يا محمّد با پيام مهرباني آمدي

دين تو راه نجات از ظلمت است
راه دوري از گناه و نكبت است

من فداي دين و قرآن توام
من مطيع امر و فرمان توام

اي محمّد خاتم پيغمبران
از تو زنده جان هر روشن روان

يا محمّد جان من قربان تو
شد چراغ راه من قرآن تو

پيامبرم محمد
در آسمانها احمد

عبدالله پدر او
آمنه مادر اوست 

خديجه همسراوست
فاطمه دختراوست 

صلي علي محمد 
صلوات برمحمد(ص)


شعر کودکانه حضرت محمد

 

شعر کودکانه عزاداری برای حضرت فاطمه

شعر کودکانه عزاداری برای حضرت فاطمه

 

 عزاداری کودکان عزیز برای مادرشان فاطمه ی زهرا (س)

یه مرد آسمونی
نهالی کاشت میون باغچه مهربونی

می گفت سفر که رفتم
یه روز و روزگاری

این بوته یاس من
می مونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس
تو کوچه ها می پیچید

میون کوچه باغا
بوی خدا می پیچید

اونایی که نداشتن
از خوبیها نشونه

دیدن که خوبی یاس
باعث زشتی شونه

عابرای بی احساس
پا گذاشتن روی یاس

ساقه هاشو شکستن
آدمای ناسپاس

یاس جوون بعد اون
تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه
اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه
شبونه یاسو برداشت

پنهون ز نامحرما
تو باغ دیگه ای کاشت

هزار ساله کوچه ها
پر می شه از عطر یاس

اما مکان اون گل
مونده هنوز ناشناس


شعر کودکانه عزاداری برای حضرت فاطمه

شعر کودکانه گلی بر شانه احمد

شعر کودکانه گلی بر شانه احمد

گلی بر شانه احمد

یه روز پیامبرِ عزیزِ اسلام

وقتِ نماز و لحظهٔ عبادت

به مسجد آمد و نمازِ خود را

اِقامه کرد به عشق و با جماعت

ولی یه اِتفاقِ جالب اُفتاد

که میکُنم بَرایِتان روایت

که با شنیدنش تعجُب کُنید

زِ بَس قشنگ و نازِ این حکایت

اون روز امامْ حسین کنارِ بابا

مشغولِ بازی بود و استراحت

تا حضرتِ نَبی میرَفت به سجده

میرَفت رو دوشِ بابا بی خجالت

می گُفت بُرو بُرو بُرو سَریع تَر

حالا که اَسبِ من شُدی تو راحت

نماز که شُد تَموم یه عِده گُفتن

حالا چه کار کُنیم با این اهانت ؟

خوبه بِریم بِپُرسیم اَز پیامبر

چه پاسُخیست برایِ این جسارت

اومَد به سمتِ حضرتِ محمّد

یه آدمِ یهودی با عداوت

بِگُفت به حضرتِ نَبی که منْ هَم

بِدیدَم آنچه شُد دَر این یه ساعت

برای من سوالِ یا محمّد ؟

بِگو دلیلِ این همه لطافت ؟

چرا شُما نَکردی کودَکت را

نَه سَرزَنِش نَه تَنبیه و ملامت

به رویِ خوش بِگُفت به آن یهودی

که دینِ ما بُوَد پُر از طراوت

مَسیرِ دینِ ما به سَمتِ عشقِ

خوبی به کودکان شُده رسالت

بابا باید با بچه هاش تو خونه

بَرخورد کُنه با مِهر و با رفاقت

یهودی تا شنید از او این کلام

بِشُد درونِ قلبِ او قیامت

بِگُفت به حضرتِ نَبی که گَشتم

با این کلام و مِهرتان هدایت

علاقه مَند شُدم به دینِ اسلام

دَهَم به این که حَق توئی شهادت

شاعر : علیرضا_قاسمی


شعر کودکانه گلی بر شانه احمد

شعر کودکانه مهربانی امام علی با بچه ها

کوزه ای پر از عسل

قصه های امام علی

 

یه روز خوب امام علی(ع)     امام مهربان ما

با کوزه ای پر از عسل     اومد میان بچه ها

روی سر تک تکشان       با مهربانی دست کشید

کوزه را  بر زمین گذاشت     خندید و گفت بفرمایید

با دست خود عسل گذاشت     توی دهان بچه ها

به به به چه مزه داشت     زیر زبان بچه ها

بچه ها مثل شاپرک      می چرخیدن به دور او

عسل می خوردن همگی    با خنده و با های و هو

لپ های سرخ تپلی       لب های زرد عسلی

چه تصویر قشنگی بود    تو چشمای امام علی(ع)

 


شعر کودکانه مهربانی امام علی با بچه ها

شعر کودکانه مهربانی امام علی

خنده و خرما

قصه های امام علی

 

امام خوب ما علی(ع)     وقتی که به بازار رسید

اوهو اوهو اوهو اوهو            صدای گریه ای شنید

نزدیکی اش دختری دید       که بر زمین نشسته است

مقداری خرمای خراب                 گرفته درمیان دست

فوری آمد کنار او                «چیه؟ چیه؟ دختر من ؟

چه طور شده به من بگو          گریه نکن حرفی بزن»

دختر: من کمی خرمای سیاه        خریده ام از این آقا

همه خراب است ، ولی او               نمی دهد پول مرا

امام علی(ع) همراه او           آمد پیش خرما فروش

گفت: پول دختر را بده          خرمای بد هم نَفُروش

خرمای خوب خرید و شاد     رفت سوی خانه مثل باد

امام علی(ع) خنده به لب         به راه خود ادامه داد


شعر کودکانه مهربانی امام علی

شعر کودکانه معلمی امام علی

امام معلم

قصه امام علی علیه السلام

 

امام خـوب ما علــی(ع)       
وقتی نمازش رو می خواند

 

    از توی مسجد نمیرفت    

مدتـی در آنجا می ماند

 

از توی صف یکی یکی   

بــه سـوی او می آمدند

 

با شور و شادی همگی      

حلقــه به دورش می زدند

 

مسجد و محـراب امام     

کــلاس می شد به سادگی

 

کلاس درس ساده اش      

نه میزی داشت نه نمیکتی

 

کتاب خود را وا می کرد    

معلــــــم کـــــلاســـشان

 

جمله اولــش چی بود؟    

نام خـــــدای مهــــــربان

 

معلم خــــــوب و عزیز   

شاگردهای خـــرم و شــاد

 

او«هدیــه های آسمان»         
صبح ها به آن ها درس می داد

 


شعر کودکانه معلمی امام علی

شعر کودکانه شهادت حضرت زهرا

 شهادت حضرت زهرا

 

یه مادری تو مدینه      با اهل شهرچه مهربون

مردم و هی دعا میکرد     دستاش به سمت اسمون

توی نماز هرشبش       مریضا رو دعا میکرد

مردم ولی نامهربون     اون خدا رو صدامی کرد

نقشه کشیدن برای       مادر ما , نامردما

قصه از اونجا شروع شد     که اومدن تو کوچه ها

من از زبون حسنش      میخام بگم از کوچه ها

ازکوچه های تنگ و سخت     یه عده مرد بی حیا

دستم تو دست مادرم     با مادرم چیکار دارین

برین عقب نامحرما       شما مگه دین ندارین

یکی منو انداخت زمین     چادر مادر و کشید

یه جوری زد به مادرم       چشاش دیگه چیزی ندید

افتاده مادر روی خاک     لاله گوشش پر خون

گوشوارهاش روی زمین     مادر دیگه نداره جون

مادر بیا بریم خونه       شونه من عصای تو

گریه نکن عزیزمن      من بمیرم برای تو

دست می گیری رو صورتت     کسی نبینه روی تو

دست تو هی تکون نده       دردمی گیره بازوی تو

شبها که بی خابه همش      تاصبح بیداره مادرم

من اشک می ریزم کنارش     اون دست کشید روی سرم

نفس نفس نزن دیگ       نفس ما بند اومده

به لبهای همسایه ها      انگاری لبخند اومده

بچه ها دوره مادرو      این لحظه های اخرو

اشک های چشم پدرو     حسین می گه مادر نرو

شاعر : سید حسین حسین پور

 


شعر کودکانه شهادت حضرت زهرا

شعر کودکانه چهارده معصوم

شعر چهارده معصوم

 

من بچه شیعه هستم
خدا را می پرستم
خدای پاک و دانا
مهربان و توانا

پیامبرم محّمد (ص)
که با او قرآن آمد
دین را به ما رسانده
او ما را شیعه خوانده

دختر او زهرا (س) بود
فاطمه کبرا بود
فدای دین شد جانش
لعنت به دشمنانش (۲)

در روز عید غدیر
بر ما علی (ع) شد امیر
امیر مومنین است
امام اوّلین است

امام دوّم ما
بخشنده بود و تنها
نام ایشان حسن (ع) بود
صبور خوش سخن بود (۲)

حسین که شاه دین است
امام سوّمین است
شهید کربلا شد
تربت او شفا شد
وقتی که آب می خورم
بر او سلام می کنم (۳)

چهارم امام سجّاد (ع)
به ما دعاها یاد داد
هر یک از آن دعاها
پُر معنی است و زیبا (۲)

پنجم امام باقر (ع)
که علم از او شد ظاهر
شاگردها تربیت کرد
اسلام را تقویت کرد (۲)

ششم امام جعفر(ع)
برای شیعه رهبر
صادق و راستگو بود
خدا هم یار او بود (۲)

هفتم امام کاظم(ع)
صبور بود و عالم
اگر چه در زندان بود
معلّم جهان بود (۲)

امام هشتم ما
امام رضای والا
امید شیعیان است
چه قدر مهربان است

نُهم امام جواد (ع)
رحمت حق بر او باد
کریم و بخشنده بود
ماه درخشنده بود

دهم امام نقی (ع)
پاک دل و متّـقی
هادی راه دین بود
یاورِ مومنین بود

یازدهم عسگری (ع)
ازهمه عیب ها بَری
در خانه بود زندانی
شهید شد در جوانی (۲)

یازده امام معصوم
شهید شدند چه مظلوم
ولی به امر خدا
امام آخر ما

از چشم مردم بد
غایب شد و نیامد
هزار و چندین ساله
شیعه در انتظاره

بالاخره یه روزی
می شه وقت پیروزی
مهدی (ع) ظهورمی کنه
دشمن رو دور می کنه (۲)

جهان می شه پُر از گُـل
نرگس و یاس و سُنبل
ما بچّه های شیعه
دعا کنیم همیشه (۳)
با هم بگیم خدایا
بیار امام ما را


شعر کودکانه چهارده معصوم