آزادی بیان و اعدام مرتد

آیا آيه لااكراه في الدين با آزادی بیان و اعدام مرتد ديني تناقض دارد؟

آزادي عقيده ي مطلق آري ولي آزادي بيان مطلق هرگز.
در اسلام اصيل. نه آن اسلامي كه برخي طبق هواي نفس خود معرّفي مي كنندـ آزادي بيان افسار گسيخته وجود ندارد؛ چرا كه اين گونه آزادي خلاف عقل مي باشد. اگر كسي عقيده داشت كه بايد خودكشي نمود، آيا عقلاي جامعه به او اجازه مي دهند كه اين عقيده ي خود را در جامعه تبليغ كند؟! اگر كسي اعتقاد پيدا نمود كه فلان نژاد بايد نابود گردند، آيا جامعه به او اين آزادي را مي دهد كه دست به كشتار فلان نژاد بزند؟! اگر كسي معتقد بود كه بايد مسائل جنسي را بين كودكان ترويج داد، بايد او را آزاد گذاشت تا عقيده ي خود را ترويج كند؟! اسلام آزادي گفتگوي ضابطه مند و علمي را در دايره ي محدود اهل علم مي پذيرد ولي اين اجازه را نمي دهد كه كساني با زبان چرب خودشان اكثر مردم فاقد علم را از راه به در كنند. آيا شما حاضريد فرزند ده ساله ي خود را در اختيار يك كافر و ملحد يا يك معتاد قرار دهيد تا گمراهش كنند؟! بلي اهل علم آزادند با يكديگر بحث كنند ولي هيچ عقلي اجازه نمي دهد كه طرفداران حقّ، غير اهل را در معرض سمّ پاشي افراد كج انديش قرار دهند تا با مغالطات زيركانه آنها را گمراه سازند.
شعار آزادي بيان افسار گسيخته شعار كساني است كه مذهبشان مذهب شكم و زير شكم مي باشد؛ لذا مي خواهند آزاد باشند تا اكثر مردم را گمراه سازند؛ چرا كه اكثر مردم در مقابل شكم و زير شكم خود را مي بازند.
امّا آزادي عقيده به نحو مطلق در اسلام اجازه داده شده است. لذا فرمود: «لا إِكْراهَ فِي الدِّين ــ در دين (عقيده) اجباري نيست». معني اين آيه ي شريفه آن است كه امور اعتقادي اساساً قابل اجبار نيستند، نه اينكه اجبار ممكن است ولي اسلام حكم به اجبار نمي كند. چون اعتقاد، امر قلبي است و امر قلبي را نمي توان با اجبار پديد آورد. نمي توان با تهديد و كتك زدن كسي را وادار كرد كه كسي را دوست داشته باشد؛ يا از كسي متنفر شود. چون اين امور، مربوط به قلبند. بلي مي توان كسي را با زور و تهديد واردار نمود كه در زبان اظهار محبّت به كسي كند يا به وجود خدا اقرار نمايد يا به ظاهر نماز بخواند، ولي هيچگاه نمي توان او را به زور وادار نمود كه در قلب نيز به آن شخص محبّت داشته باشد يا وجود خدا را بپذيرد يا به نيّت قربةالي الله نماز بخواند. بلكه بر عكس، هر چه كسي را به اين گونه امور بيشتر اجبار نمايند خود به خود نتيجه ي معكوس مي دهد و انزجار شخص زيادتر مي شود. لذا نمي توان يك شخص غير مسلمان را با زور واداشت كه مسلمان شود؛ يا كسي را كه قلب او از اعتقاد و يقين به اسلام برگشته نمي توان با زور وادار نمود كه دوباره به اسلام معتقد گردد. تنها كاري كه براي او مي توان نمود اين است كه با استدلال، يقين او را نسبت به حقّانيّت اسلام بازسازي نمود.
امّا توجّه شود كه آزادي عقيده غير از آزادي بيان عقيده و تبليغ عقيده است. اسلام در محيط عمومي مسلمين محدوديّتهايي براي بيان و تبليغ عقيده قائل شده است كه بسته به مورد فرق مي كند. مثلاً فرقه ها و اديان منكر خدا يا بشر ساخته و فاقد ريشه ي الهي، حقّ ندارد به نحو علني به تبليغ خود بپردازند؛ امّا بحثشان با اهل علم مانعي ندارد. امّا اهل اديان الهي مجازند در حيطه ي اماكن مقدّس خودشان مراسمات و تعلمات داشته باشند؛ ولي حقّ تبليغ علني ندارند؛ مگر اينكه ناقدي عالم و مسلمان نيز در كنارش باشد و نقدش كند. مرتدّ از اسلام نيز آزاد است كه از اسلام برگردد و كسي هم با او كاري ندارد، امّا اگر ارتداد خود را فرياد كند يا بر ضدّ اسلام تبليغ نمايد، مجازات خواهد شد.
ـ آيا اسلام حكم به اعدام مرتد مي دهد؟
حكم مجازات مرتدّ، اختصاص به اسلام ندارد؛ بلكه در هيچ دين ديگري ارتداد علني مورد قبول نيست و همه ي اديان جهان با افراد مرتدّ كه اعلان ارتداد نمايند برخورد مي كنند. حال اينكه در زمان حاضر قدرت اقدام عملي نداشته و با تسامح رفتار مي كنند بحث ديگري است.
دقّت فرماييد كه اگر كسي از اعتقاد به اسلام برگشت، هيچگاه اسلام حكم به اعدام او نمي دهد. حكم اعدام مرتدّ به خاطر امر ديگري است نه به خاطر برگشتن او از اعتقاد به اسلام. اگر كسي از اعتقاد به اسلام برگشت و كفر خود را هم علني نساخت و به تبليغ بر ضدّ اسلام قيام نكرد، هيچگاه اسلام او را محكوم به اعدام نمي داند. لذا تا اينجا «لا اكراه في الدّين»؛ امّا اگر كسي بعد از ارتداد، كفر خود را اعلام عمومي نمود و به اين وسيله دست به تخريب اعتقادات ديگران زد، و خواست ابّهت دين اسلام را بشكند و اسلام را ديني سست جلوه دهد، در اين هنگام است كه اعدام او لازم مي شود؛ و اين حكمي است عقلائي كه در تمام ممالك جهان مشابه آن در امور اجتماعي اجراء مي شود. براي مثال اگر كسي مبتلا به مرض ايدز يا طاعون شد آيا جامعه به او اين اجازه را مي دهد كه آزادانه به اشاعه ي ويروس ايدز يا ميكروب طاعون بپردازد؟!! يا اگر كسي به اين اعتقاد رسيد كه دروغ گويي و فريب و خيانت براي رسيدن به هدف جايز است، آيا جامعه به او اجازه مي دهد كه اين اعتقاد مخرّب خود را علني ساخته، اين اعتقاد را تبليغ، و مردم را به خيانت و دروغ گويي ترغيب نمايد؟!! اگر كسي به اين باور معتقد شد كه زندگي، پوچ و فاقد ارزش است پس بايد خودكشي نمود، آيا عقلاي يك جامعه به چنين كسي اجازه مي دهند كه باورخود را علني ساخته، افراد جامعه را تحريك به خودكشي نمايد؟!! روشن است كه عقلاي يك جامعه چنين اجازه اي را صادر نمي كنند. پس اگر در چنين مواردي كه پاي سلامتي جسمي يا رواني جامعه در ميان است، قشر غالب جامعه از آرمانهاي منطقي خود دفاع مي كند و عامل مخرّب را محدود مي سازد، چگونه اسلام به كسي اجازه دهد، كه نه سلامت جسمي يا رواني، كه فراتر از آن سعادت حقيقي و ابدي ديگران را به خطر اندازد؟!! دقّت فرماييد: نمي گوييم سعادت ابدي خودش، بلكه سعادت ابدي ديگران را به خطر اندازد.
پس اگر كسي از عقيده ي اسلامي خود برگشته ولي اقدام به جوّسازي عليه اسلام نكند، حاكمان اسلامي نيز حقّ تعرّض به او را ندارند. امّا اگر كسي بخواهد با علني نمودن ارتداد خود، بر ضدّ اسلام و عقيده ي مسلمين تبليغ نموده چنين القاء نمايد كه دين اسلام ديني سست و غير قابل پذيرش مي باشد، منطقي است كه اسلام نيز با تشريع حكم ارتداد به مقابله با آن بپردازد؛ چون پاسخ علمي و استدلالي در مقابل چنين اقدام تخريبي فايده ي چنداني ندارد. بحث و گفتگو جايي كاربرد دارد كه طرف مقابل اهل گفتگو با علما باشد نه اينكه از بحث با علما طفره رود ولي در هر كوي و برزن و در روزنامه هاي عمومي و با نشر كتاب و… افكار عموم غير عالِم و غير متخصّص را تخريب نمايد. اگر كسي اين راه را برگزيد، اسلام نيز آن راه را برمي گزيند. به قول معروف: جواب هاي، هوي است.
گروهي از يهوديان زمان پيامبر (ص) توطئه نمودند كه ابتداي روز به اسلام ايمان بياورند و آخر روز از ايمان خود برگردند و به اين وسيله مسلمين را در درستي دين اسلام به ترديد اندازند؛ و به اين وسيله اسلام را از درون دچار تزلزل نمايند. خداوند متعال در باره ي اين گروه فرمود: «وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذي أُنْزِلَ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُون‏ ـــــ و جمعى از اهل كتاب(از يهود) گفتند: «(برويد در ظاهر) به آنچه بر مؤمنان نازل شده، در آغاز روز ايمان بياوريد؛ و در پايان روز، كافر شويد! شايد آنها(از آيين خود) بازگردند.» (آل‏عمران:۷۲)
حال شخص منصف قضاوت نمايد كه با چنين توطئه گراني چگونه بايد برخورد نمود. تنها راه مقابله با اين گونه افراد آن است كه بدانند كه چنين توطئه اي به قيمت جانشان تمام مي شود. تنها در اين صورت است كه جرأت نمي كنند دست به چنين توطئه ي كثيفي بزنند. كما اينكه همين راه حلّ، جلوي سمپاشي مرتدّين مسلمان زاده را هم مي گيرد و به آنها اجازه نمي دهد كه بعد از كافر شدن خودشان، جامعه را هم به سوي كفر برانند و دست به تبليغ كفر بزنند.
پس حكم ارتداد صرفاً يك نوع روش دفاع از اسلام است در برابر مرتدّين معارض، و كاري با مرتدّين عادي كه ارتداد خود را اظهار علني نمي كنند ندارد.
۲- در مورد زناي به عنف و اكراه مي توان به جرأت گفت كه نظر فقهاي شيعه بر قتل زاني به عنف است كه در ذيل نظر برخي از فقها را ذكر مي كنيم
صاحب جواهر در جواهر الكلام ج ۴۱ ص ۳۱۵ يكي از موارد قتل را زناي به اكراه عنوان مي كند ايشان بيان مي كند «و كذا يقتل من زنى بامرأة مكرها لها بلا خلاف أجده فيه، بل الإجماع بقسميه عليه، بل المحكي منهما مستفيض كالنصوص المعتبرة» ايشان ادعا مي كنند كه خلافي در اين حكم نديده ام. و اجماع و نصوص مستفيضه را از دلايل خود ذكر مي كند مي داند.
همچنين به عنوان مثال مي توان به فقهاي ذيل كه يكي از موارد حد قتل را زناي به اكراه مي دانند اشاره كرد( علامه حلي، قواعد الاحكام ج۳ ص ۵۲۶، شهيد ثاني در‌ الروضة البهية في شرح اللمعة الدمشقية ج‌۹، ص: ۶۶ و امام خميني در تحرير الوسيلة – ترجمه؛ ج‌۴، ص: ۱۸۷)
نصوصي را كه مي توان در اين زمينه به آنها اشاره كرد عبارتند از:
خبر صحيح العجلي كه مي گويد: «سئل أبو جعفر (عليه السلام) عن رجل اغتصب امرأة فرجها، قال: يقتل محصنا كان أو غير محصن»‌(الوسائل- الباب- ۱۷- من أبواب حد الزناء-الحديث۱)
خبر صحيح زراره از يكي از دو امام( امام محمد باقر يا امام جعفر صادق(عليهما السلام) «في رجل غصب امرأة نفسها، قال: يقتل»‌(الوسائل- الباب- ۱۷- من أبواب حد الزناء- الحديث ۴٫)
و در خبر ديگري از زراره كه فرمايد: «قلت لأبي جعفر (عليه السلام): الرجل يغصب المرأة نفسها، قال: يقتل»‌(الوسائل- الباب- ۱۷- من أبواب حد الزناء- الحديث ۲٫)
اما در خبر ديگري از زراره به ضرب با شمشير اشاره مي كند كه مي فرمايد: عن أبي جعفر (عليه السلام) أيضا «في رجل غصب امرأة نفسها، قال: يضرب ضربة بالسيف بالغة منه ما بلغت»‌(الوسائل- الباب- ۱۷- من أبواب حد الزناء- الحديث ۳٫)
خبر ديگري كه مي توان در مورد ضرب به شمشير به آن اشاره كرد از ابو بصير از امام جعفر صادق عليه السلام است كه امام مي فرمايند: «إذا كابر الرجل المرأة على نفسها ضرب ضربة بالسيف مات منها أو عاش»‌(الوسائل- الباب- ۱۷- من أبواب حد الزناء- الحديث ۶٫)
صاحب جواهر بيان مي كند كه ظاهر اين دو خبر حد اين مجازات ضرب با شمشير است نه قتل. اما كسي را نيافتم كه به اين دو خبر در مقابل احاديث صحيح ديگري كه ذكر شده است عمل كرده باشد(جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج‌ ۴۱، ص: ۳۱۶‌)
همچنين در زمينه مستندات اين حكم مي توانيد به كتاب حديثي الكافي ج ۷ ص ۱۸۹ مراجعه كنيد.
اگرچه تعبير زناي به عنف كه در قانون مورد اشاره قرار گرفته است، در متون فقهي وجود ندارد و در نصوص وارده و عبارات فقها، عناويني همچون غصب فرج، مكابره (قهر و غلبه) و اكراه به كار رفته است. مي توان در برخي موارد زنا، آن را از مصاديق زناي به عنف خارج كرد براي مثال در مورد خواب، بيهوش و يا مست بودن بزه ديده. كه بيشتر مراجع نيز اين مورد را زناي مستوجب قتل نمي‌دانند. از اينرو جاري شدن حد قتل بر مرتكب در چنين مواردي داراي شبهه بوده و با توجه به قاعده درأ و لزوم احتياط در دماء، صدور حكم به قتل مشكل است. ‌و مي توان آنها از مجازات ماده ۸۲ قانون مجازات خارج كرد. بنابراين تا زماني كه زناي به عنف محرز نشده است نمي توان حكم قتل را صادر كرد. اما بايد به اين نكته هم اشاره كرد كه در هر صورت عدم اثبات زناي به عنف، دليل نمي شود كه زاني را از جرم زنا بري كرد بلكه تنها عنصر به عنف ثابت نيست اما عمل زنا ثابت شده است و نمي توان آن را از جرائم حدي خارج و آن را در محدوده جرائم تعزيري قرار داد. زيرا زنا جزء جرائمي است كه براي آن در شرع مجازات تعيين شده و مجازات آن مشخص و روشن است.
براي ديدن متن استفتائات ر.ك: مجموعه آراي فقهي در امور كيفري، گردآوري شده توسط مركز تحقيقات فقهي قوه قضاييه، ج سوم، قم، نشر قضا

 

منبع: پرسمان

معاني متعدد دين

با توجه به اينكه معاني متعددي براي دين ذكر كرده اند كاملترين تعريف دين كدام است؟

چنانچه در سوال هم گفته شده براي دين تعاريف متعددي از سوي انديشمندان مسلمان و غربي ارايه شده است و شمار آن ها به قدري است كه بسيار مشكل مي توان آن ها را جمع و شمارش كرد. ساموئل كينگ از انديشمندان غربي اعتقاد دارد كه از دين، هزاران تعريف ارايه شده است.[۱] فلذا ارايه تعريفي جامع وكامل از دين كار بسيار دشواري است؛ چرا كه قدمت دين به درازاي عمر انسان بوده و در شكل هاي گوناگون، از ابتدايي ترين صورت تا صورت متعالي و جامع، در جوامع گوناگون تبلور يافته است. بنابراين در پاسخ به سؤال جنابعالي ابتدا تعاريف برخي از انديشمندان مسلمان كه با الهام گرفتن از معارف زلال قرآني و روايي به تعريف دين پرداخته اند را مطرح مي نماييم و در ادامه تعريف پيشنهادي خودمان را ذكر مي كنيم:
۱٫ تعريف علاّمه طباطبائي:
ايشان در موارد گوناگوني از الميزان، دين را به روش يا سنّت اجتماعي تعريف مي كند؛ از جمله:«دين راه زندگي است كه آدمي در دنيا به ناچار آن را مي پيمايد.»[۲]
۲٫ تعريف آيت الله جوادي آملي:
دين مجموعه عقايد، اخلاق، قوانين و مقرراتي است كه براي اداره جامعه انساني و پرورش انسان ها باشد.[۳]
۳٫ تعريف استاد جعفر سبحاني:
دين يك معرفت و نهضت همه جانبه به سوي تكامل است كه چهار بُعد دارد: اصلاح فكر و عقيده، پرورش اصول عالي اخلاق انساني، حُسن روابط افراد اجتماع، حذف هر گونه تبعيض هاي ناروا.[۴]
۴٫ تعريف استاد محمد تقي مصباح يزدي:
دين در اصطلاح، به معناي اعتقاد به آفريننده اي براي جهان و انسان و دستورهاي عملي متناسب با اين عقايد است؛ از اين رو كساني كه مطلقاً معقتد به آفريننده اي نيستند و پيدايش پديده هاي جهان را تصادفي و يا صرفاً معلول فعل و انفعال هاي مادي و طبيعي مي دانند بي دين ناميده مي شوند. بنا به تعريف ذكر شده هر ديني از دو بخش تشكيل مي گردد:
۱٫ عقيده يا عقايدي كه حكم پايه و اساس و ريشه آن را دارد مانند اعتقاد به وجود خداوند يكتا و دادگر و تواناي مطلق، اعتقاد به معاد و …
۲٫ برنامه حركت به سوي هدف كه احكام و تكاليف ناميده مي شود و اخلاقيات و احكام فقهي را تشكيل مي دهد.[۵]
۵٫ تعريف پيشنهادي ما از دين:
فقط تعريف دينِ اسلام است كه جامع تمام اديان الهي است. و به عبارت ديگر كاملترين مرتبه از دين الهي به شمار مي رود. و آن عبارت است از مجموعه معارف، احكام و دستورالعمل هايي كه منشأ الهي دارد و براي هدايت انسان و وصول به سعادت دنيايي و آخرتي به دست بشر مي رسد.

براي مطالعه بيشتر درباره چيستي دين ر.ك: كلام جديد، عبدالحسين خسروپناه، قم: مركز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه علميه، گفتار دوّم.
پی نوشتها :
[۱] . ساموئل كينگ، جامعه شناسي، ترجمه مشفق همداني، تهران: سيمرغ، ۱۳۵۵، ص ۹۲٫
[۲] . علامه محمد حسين طباطبائي، الميزان، ج ۸، تهران: دارالكتب الإسلاميه، چاپ پنجم، ۱۳۷۲، ص ۱۳۴، و نيز ر.ك: ج ۲، ص ۱۳۰، ج ۴، ص ۱۲۲، ج ۱۰، ص ۱۸۹، ج ۱۶٫ ص ۱۷۸٫
[۳] . عبدالله جوادي آملي، شريعت در آينه معرفت، قم: موسسه فرهنگي رجاء، چاپ اول، ۱۳۷۲، ص ۹۳٫
[۴] . جعفر سبحاني، مجلّه نقد و نظر، ش ۳، ص ۱۹٫
[۵] . محمّد تقي مصباح يزدي، آموزش عقايد، ج ۱ و ۲، تهران: سازمان تبليغات اسلامي، چاپ هفتم، ۱۳۷۰، ص ۲۸ و ۲۹٫

 

منبع: پرسمان

تعدد دين و امت ها

چرا دين ها و امت های فراواني وجود دارد؟

امّت نوح، همگي مسلمان بودند. امّت ابراهيم هم مسلمان بودند. امّت موسي و عيسي هم مسلمان بودند. مسيحيّت و يهوديّت را شياطين به برخي انسانها القاء نمودند؛ و امروز، ما مسلمان هستيم امّت نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمّد ـ صلوات الله عليهم اجمعين.
آنچه امروز به نام آيين يهود خوانده مي شود، هيچ ربطي به موسي(ع) ندارد؛ و آنچه آيين مسيحيّت خوانده مي شود نيز ربطي به عيسي(ع) ندارد. اينها را افرادي از خود ساخته اند به الهام ابليس.
لذا خداوند متعال فرمود: « فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ ــــ پس واى بر آنها كه نوشته ‏اى با دست خود مى‏ نويسند، سپس مى‏ گويند: «اين، از طرف خداست.» تا آن را به بهاى كمى بفروشند. پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند؛ و واى بر آنان از آنچه از اين راه به دست مى ‏آورند.»(البقرة:۷۹).
خداوند متعال در آيات ۱۲۵ تا ۱۴۰ بقره مي فرمايد:
« و چون خانه (كعبه) را براى مردم محل اجتماع و (جاى) امنى قرار داديم، (و فرموديم:) «در مقام ابراهيم، نمازگاهى براى خود اختيار كنيد»، و به ابراهيم و اسماعيل فرمان داديم كه: «خانه مرا براى طواف‏كنندگان و معتكفان و ركوع و سجودكنندگان پاكيزه كنيد.» (۱۲۵) و چون ابراهيم گفت: «پروردگارا، اين (سرزمين) را شهرى امن گردان، و مردمش را- هر كس از آنان كه به خدا و روز بازپسين ايمان بياورد- از فرآورده ‏ها روزى بخش»، فرمود: « (ولى) هر كس كفر بورزد، اندكى برخوردارش مى‏ كنم، سپس او را با خوارى به سوى عذاب آتش (دوزخ) مى‏ كشانم، و چه بد سرانجامى است.» (۱۲۶) و هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايه‏ هاى خانه (كعبه) را بالا مى‏ بردند، (مى‏ گفتند:) «اى پروردگار ما، از ما بپذير كه در حقيقت، تو شنواى دانايى. (۱۲۷) پروردگارا، ما را مسلمان (تسليم خود) قرار ده و از نسل ما، امتى فرمانبردار خود (پديد آر) و آداب دينى ما را به ما نشان ده و بر ما ببخشاى، كه تويى توبه‏ پذير مهربان. (۱۲۸) پروردگارا، در ميان آنان، فرستاده‏اى از خودشان برانگيز، تا آيات تو را بر آنان بخواند، و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و پاكيزه‌‏شان كند، زيرا كه تو خود، شكست ‏ناپذير حكيمى.» (۱۲۹) و چه كسى- جز آنكه به سبك مغزى گرايد- از دين ابراهيم روى برمى‏ تابد؟ و ما او را در اين دنيا برگزيديم و البته در آخرت (نيز) از شايستگان خواهد بود. (۱۳۰) هنگامى كه پروردگارش به او فرمود: « اسلام آور (تسليم شو) »، گفت: «به پروردگار جهانيان مسلمان شدم (تسليم شدم)» (۱۳۱) و ابراهيم و يعقوب، پسران خود را به همان (آيين) سفارش كردند (و هر دو در وصيتشان چنين گفتند: ) «اى پسران من، خداوند براى شما اين دين را برگزيد پس، البته نبايد جز مسلمان بميريد.» (۱۳۲) آيا وقتى كه يعقوب را مرگ فرا رسيد، حاضر بوديد؟ هنگامى كه به پسران خود گفت: «پس از من، چه را خواهيد پرستيد؟» گفتند: «معبود تو، و معبود پدرانت، ابراهيم و اسماعيل و اسحاق- معبودى يگانه- را مى ‏پرستيم و در برابر او مسلمانيم (تسليم هستيم).» (۱۳۳) آن جماعت را روزگار به سر آمد دستاورد آنان براى آنان و دستاورد شما براى شماست و از آنچه آنان مى‏ كرده ‏اند، شما بازخواست نخواهيد شد. (۱۳۴) و (اهل كتاب) گفتند: « يهودى يا مسيحى باشيد، تا هدايت يابيد» بگو: «نه، بلكه بر آيين ابراهيم حق‏گرا (هستم) و وى از مشركان نبود.» (۱۳۵) بگوييد: «ما به خدا، و به آنچه بر ما نازل شده، و به آنچه بر ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل شده، و به آنچه به موسى و عيسى داده شده، و به آنچه به همه ي پيامبران از سوى پروردگارشان داده شده، ايمان آورده ‏ايم ميان هيچ يك از ايشان فرق نمى‏ گذاريم و در برابر او مسلمانيم (تسليم هستيم).» (۱۳۶) پس اگر آنان (هم) به آنچه شما بدان ايمان آورده‏ ايد، ايمان آوردند، قطعاً هدايت شده ‏اند، ولى اگر روى برتافتند، جز اين نيست كه سر ستيز (و جدايى) دارند و به زودى خداوند (شرّ) آنان را از تو كفايت خواهد كرد، كه او شنواى داناست. (۱۳۷) اين است نگارگرى الهى و كيست خوش‏نگارتر از خدا؟ و ما او را پرستندگانيم. (۱۳۸) بگو: آيا درباره خدا با ما بحث و گفتگو مى‏ كنيد؟ با آنكه او پروردگار ما و پروردگار شماست و كردارهاى ما از آنِ ما، و كردارهاى شما از آنِ شماست، و ما براى او اخلاص مى‌‏ورزيم. (۱۳۹) يا مى‏ گوييد: «ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباطِ (دوازده ‏گانه) يهودى يا نصرانى بوده ‏اند؟» بگو: «آيا شما بهتر مى ‏دانيد يا خدا؟» و كيست ستمكارتر از آن كس كه شهادتى از خدا را در نزد خويش پوشيده دارد؟ و خدا از آنچه مى‏ كنيد غافل نيست.»
توضيح:
ـ در اين آيات به صراحت بيان شد كه حضرت ابراهيم(ع) كعبه را قبله قرار داد؛ و در دين او ركوع و سجود و اعتكاف و طواف و امثال اين امور بوده است.
ـ در اين آيات به صراحت بيان شد كه حضرت ابراهيم و فرزندان او و بني اسرائيل زمان انبياء(ع) و حضرت موسي و عيسي(ع) هيچكدام يهودي و مسيحي نبوده اند؛ بلكه همگي مسلمان و در دين حضرت ابراهيم(ع) بوده اند.

خداوند متعال مي فرمايد:
«قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ ـــ بگو: «خدا راست گفته(و اينها در آيين پاك ابراهيم نبوده) است. بنا بر اين، از آيين ابراهيم پيروى كنيد، كه به حق گرايش داشت، و از مشركان نبود»» (آل‏عمران:۹۵)
يعني اينها كه يهود و نصاري (مسيحيان) از خودشان ساخته اند در دين ابراهيم (ع) نبوده؛ و دين حقّ همان دين حضرت ابراهيم (ع) مي باشد. يعني نه تنها مسيحيّت و يهوديّت كنوني تكامل يافته ي دين حضرت ابراهيم نيستند بلكه ادياني هستند منحرف از مسير حضرت ابراهيم(ع).
خداوند متعال مي فرمايد:
«وَ مَنْ أَحْسَنُ ديناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهيمَ خَليلاً ــــ دين و آيين چه كسى بهتر است از آن كس كه روي خود را تسليم خدا كند، و نيكوكار باشد، و پيرو آيين خالص و پاكِِ ابراهيم گردد؟ و خدا ابراهيم را به دوستىِ خود، انتخاب كرد» (النساء:۱۲۵)

خداوند متعال مي فرمايد:
«إِنَّ الَّذينَ فَرَّقُوا دينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ إِنَّما أَمْرُهُمْ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ (۱۵۹) مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى‏ إِلاَّ مِثْلَها وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (۱۶۰) قُلْ إِنَّني‏ هَداني‏ رَبِّي إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ ديناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ ــــــــ كسانى كه دين خود را پراكنده ساختند، و به دسته‏‌هاى گوناگون(و مذاهب مختلف) تقسيم شدند، تو هيچ گونه رابطه ‏اى با آنها ندارى! سر و كار آنها تنها با خداست؛ سپس خدا آنها را از آنچه انجام مى‏ دادند، با خبر مى‏ كند. (۱۵۹) هر كس كار نيكى بجا آورد، ده برابر آن پاداش دارد، و هر كس كار بدى انجام دهد، جز بمانند آن، كيفر نخواهد ديد؛ و ستمى بر آنها نخواهد شد. (۱۶۰) بگو: «پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده؛ ديني پابرجا ؛ همان آيين ابراهيمِ حق‏گرا! و او از مشركان نبود.»» (الأنعام)
اين آيات به صراحت بيان مي كنند كه دين يكي بوده و خود مردم اديان گوناگون را ساخته اند.
خداوند متعال مي فرمايد:
«ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ ‌ــــ سپس به تو وحى فرستاديم كه از آيين ابراهيم ، كه ايمانى خالص داشت و از مشركان نبود، پيروى كن» (النحل:۱۲۳)
آيه به صراحت بيان مي كند كه رسول الله (ص) به امر خدا تابع دين حضرت ابراهيم (ع) بوده است. لذا اسلام همان دين حضرت ابراهيم(ع) است.
خداوند متعال مي فرمايد:
«وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَ في‏ هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى‏ وَ نِعْمَ النَّصيرُ ـــــ و در راه خدا جهاد كنيد، و حقّ جهادش را ادا نماييد! او شما را برگزيد، و در دين كار سنگين و سختى بر شما قرار ندارد؛ از آيين پدرتان ابراهيم پيروى كنيد؛ خداوند شما را در كتابهاى پيشين و در اين كتاب آسمانى«مسلمان» ناميد، تا پيامبر گواه بر شما باشد، و شما گواهان بر مردم! پس نماز را برپا داريد، و زكات را بدهيد، و به خدا تمسّك جوييد، كه او مولا و سرپرست شماست! چه مولاى خوب، و چه ياور شايسته ‏اى!» (الحج:۷۸)
اين آيه نيز صراحت دارد كه دين اسلام همان دين حضرت ابراهيم(ع) مي باشد.
خداوند متعال مي فرمايد:
«قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (۶۴) يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ في‏ إِبْراهيمَ وَ ما أُنْزِلَتِ التَّوْراةُ وَ الْإِنْجيلُ إِلاَّ مِنْ بَعْدِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (۶۵) ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (۶۶) ما كانَ إِبْراهيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ (۶۷) إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنينَ ـــــــ اى اهل كتاب! چرا درباره ي ابراهيم، گفتگو و نزاع مى‏ كنيد(و هر كدام، او را پيرو آيين خودتان معرفى مى ‏نماييد)؟! در حالى كه تورات و انجيل، بعد از او نازل شده است! آيا انديشه نمى‏ كنيد؟! (۶۵) شما كسانى هستيد كه درباره ي آنچه نسبت به آن آگاه بوديد، گفتگو و ستيز كرديد؛ چرا درباره ي آنچه آگاه نيستيد، گفتگو مى‌كنيد؟! در حالي كه خدا مى ‏داند، و شما نمى دانيد. (۶۶) ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى؛ بلكه موحّدى خالص و مسلمان بود؛ و هرگز از مشركان نبود. (۶۷) سزاوارترين مردم به ابراهيم، آنها هستند كه از او پيروى كردند، و اين پيامبر و كسانى كه(به او) ايمان آورده ‏اند(از همه سزاوارترند)؛ و خداوند، ولىّ و سرپرست مؤمنان است» (آل عمران)
اين آيه به صراحت تمام بيان مي كند كه اسلام محمّدي همان اسلام ابراهيمي است. او نه يهودي بوده و نه نصراني. يعني يهوديّت و مسيحيّت، باطلند.

فرمود: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ ــــ همانا دين در نزد خدا، اسلام است. و كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داده شد، اختلافى نكردند، مگر بعد از آگاهى و علم، آن هم به خاطر ظلم و ستم در ميان خود ‏» (آل‏عمران:۱۹) و فرمود: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ ــــ و هر كس جز اسلام ديني براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد؛ و او در آخرت، از زيانكاران است» (آل‏عمران:۸۵).

 

منبع: پرسمان

دين حق است يا تكليف؟!

دين حق است يا تكليف؟ اگر تكليف است با آيه لااكراه في الدين چگونه هماهنگ مي شود؟

در ابتدا لازم است چند واژه تعريف شود:
الف: تعريف دين:
تعريف دين هر چند ساده به نظر مي رسد ولي با دقت در آن مي توان متوجه شد كه بسيار كار مشكلي است. يرچادالياده مي گويد: «هيچ كلمه اي غير دين نباشد كه همواره و آشكارا خيلي صاف و ساده به كار رود، ولي در واقع نمايان گر نگرش هايي باشد كه نه فقط بسيار متفاوت اند، بلكه گاه مانعه الجمع اند».[۱] به اين جهت ما فقط به دو تعريف بسنده مي كنيم: مرحوم علامه طباطبائي مي گويد: «دين يك سلسله معارف علمي است كه اعمالي را به دنبال دارد؛ پس مي توان گفت: دين، اعتقادات و اعتقاد و ايمان از امور قلبي است كه اكراه و اجبار بر آن ها حكومت نمي كند. اكراه در اعمال ظاهري و افعال و حركات بدني و ماده اثر دارد».[۲] در جاي ديگر مي گويد: «دين، نظام عملي مبتي بر اعتقادات است كه مقصود از اعتقاد، در اين مورد تنها علم نظري نيست. زيرا علم نظري به تنهايي مسلتزم عملي نيست، بلكه مقصود از اعتقاد علم به وجوب پيروي بر طبق مقتضاي علم قطعي است».[۳]

ب: تعريف حق: «حق» واژه اي عربي است كه معادل آن در زبان فارسي «هستي پايدار» است. لذا قرآن، خدا را حق مي داند.[۴] و در اصطلاح مي توان گفت: «حقوق عبارت است از مجموعه قوانين و مقررات اجتماعي كه از سوي خداي انسان و جهان، براي برقراري نظم و قسط و عدل در جامعه بشري تدوين مي شود تا سعادت جامعه را تامين سازد».[۵] اين تعريف در جاي است كه حق در برابر باطل به كار رود، و اما اگر حق در برابر حكم به كار رود مراد امر اختياري است كه به انسان بر مي گردد. لذا در فرق حكم و حق گفته اند: كه حق آن است كه بشر اختيار دارد كه آن را استيفا كند يا نكند و موظف به انجام اين كار نيست بر خلاف حكم كه بشر بايد آن را عايت كند. [۶]

ج: تعريف تكليف:
تكليف نيز همچون دين و حق تعاريف مختلفي دارد، آنچه در مورد پرسش مي تواند مورد نظر باشد، تكليف به دستوراتي گفته مي شود كه بشر بايد آن را رعايت كند يعني در واقع همان معناي حكم را دارد، منتهي در هر ديني احكامي لزومي داريم، و احكامي مستحبي و رحجافي و … با توجه به مقدمات پيش گفته مي توان گفت كه دين حق انسان است، و از حقوقي است كه خداوند براي انسان قرار داده اين است كه دين حق، و دين سعادت آفرين را انسان با اختيار خويش انتخاب نمايد، لكن اين حق، آميخته به وظيفه است. پس حق است و نتيجه بودنش اين است كه ديگري نمي تواند از انسان آن را سلب كند ولي قرآن سلب گنندكان آزادي دين حق مبارزه كرد. و از طرفي هم وظيفه عقلي است، يعني عقل پس از درك اين كه سعادت واقعي و كمال نهايي انسان در گرو تدين به دين حق است حكم مي كند كه بايد از دين حق پيروي كني و نبايد از پذيرش آن شانه خالي كني و در پي آن عمل كردن به آن دين حق تكليف اوست، يعني در انتخاب دين كامل با تحقيق آزادانه جلو مي رود. ولي در عمل كردن به متن آن موظف و مكلف است درست مانند انساني كه دنبال پزشك معالج متخصص است اما بعد از رفتن و نسخه گرفتن موظف است به دستورات پزشك عمل نمايد. اين وظيفه اساسا وظيفه اي عقلي و از ارشاد است و احكام عقل عملي است.

تذكر نكته مهم: بنابراين نمي توان نتيجه گرفت كه اگر دين حق انسان است، ما نمي خواهيم اين حق را استيفا كنيم چنان كه در تعريف حق در مقابل حكم اشاره شد كه حق را مي تواند انسان نگيرد و استيفا نكند. پس مي توانيم ما ديني نداشته باشيم. نكته اساسي اين است كه بين حقوق و احكام و تكاليف ارتباط وجود دارد، يعني حقوق به احكام و تكاليف بر مي گردد. و گاهي احكام و تكاليف به حقوق بر گردد. «بازگشت حقوق به احكام (و تكاليف) به اين معناست كه گر چه انسان مثلا داراي حق آزادي است. اما همين «آزادي» او از ناچاري است، يعني انسان محكوم به آزادي است و نمي تواند آن را از خود سلب كند. از اين رو هم حقوقي كه به آزادي بشر مربوطند، به احكام (و تكاليف) الهي نسبت به انسان باز مي گردند. درباره «حيات» نيز چنين است يعني گر چه انسان داراي حق حيات است. اما موظف است اين حق را حفظ كند و نمي تواند آن را از خود جدا سازد به اين ترتيب، اگر چه آزادي و حيات و … به صورت انسان، حق جلوه مي كنند، اما روح اين حقوق، در مكتب دين، حكم (و فرمان) خداست به بيان ديگر، انسان همانگونه كه بايد از آب و هواي سالم بهره ببرد حق ندارد كه خود را از اين دو محروم سازد، به همين سان موظف است از حقوقي كه خداوند برايش معين فرموده است، بهره برد. اما بازگشتن احكام (وتكاليف) به حقوق به اين معناست كه خداوند براي آن كه بشر را به كمال برساند، احكامي را بر واجب كرده است، پس روح اين احكام، همان حق كمال يابي انسان است. از اين رو همانگونه كه انسان نمي تواند آن حقوق را از خود سلب كند, اين احكام را نيز نمي تواند كنار گذارد».[۷] دين هم نسبت به انسان چنين وضعي دارد. يعني در حالي كه حق انسان است دين را انتخاب كند، نمي تواند از اين حق صرف نظر كند، و موظف است براي حيات معنوي خويش كامل ترين و سعادت آفرين دين را انتخاب نمايد اين وظيفه هم وظيفه اي است عقلي يعني عقل انسان حكم مي كند كه راه سعادت را برگزين و هم دعوتي است كه از سوي خدا به انسان عرضه شده و نتايج پيروي و عدم پيروي از آن روشن شده است. بعد از انتخاب دين حق هم انسان موظف است به دستورات آن عمل نمايد، چون احكام دين براي اين تدوين شده است كه انسان به كمال خود راه يابد اين احكام داراي پشتوانه پايدار و ثابتند كه همان تامين مصالح انساني باشد و چون از ثبات برخوردارند، به صورت حقوق تجلي مي كنند. و در حقيقت مي توان گفت: دين همان حق واقعي است لذا قرآن مي فرمايد: «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دينِ الْحَقّ؛ او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست فرستاد».[۸] در آيه اضافه و نسبت دين به حق، از باب اضافه موصوف به صفت است، يعني اين دين ؟؟؟؟؟؟؟ و عين صراط است. و در تعريف دين اشاره شد كه مقصود از اعتقاد علم به پيروي بر طبق مقتضاي علم قطعي است. وقتي شما فهميديد دين اسلام، دين حقي است بايد به اين علم عمل كنيد نتيجه اين شد كه دين حق انسان است ولي حقي است كه نمي تواند از آن صرف نظر كند هم چون استفاده از آب و هواي سالم كه حق انسان است، ولي هچ بشري حق ندارد كه خود را از دين محروم نمايد، حيات معنوي انسان نيز بستگي تام به استفاده از آب زلال دين، و هواي صاف معنويت دارد، هيچ بشري نمي تواند خود را از آن محروم نمايد. و بعد از انتخاب دين كامل، نيز موظف است براي تامين حيات معنوي و رسيدن به تكامل به دستورات آن عمل نمايد. البته اين بايد در حد تكليف است نه اجبار تكويني يعني بشر مي تواند كاري كند كه به سعادت نرسد، ولي به هر حال به خويش زيان رسانده است. و اما منظور از «لا اكراه في الدين»: شناخت معناي دقيق « لا اكراه في الدين» ،منوط به نگرشي جامع به آيات قرآن و مجموعه معارف آن است. مسلم است كه در اسلام ، احكام اجباري فراواني وجود دارد؛ مانند «حدود» وقوانين اجتماعي. اين محدوده نيز، مشتمل بر احكام اكراهي فراواني است. مسلماً كساني كه حد بر آنان جاري مي شود، راضي به آن نيستند و. …ازاين رو بايد در فهم ابتدايي از جمله « لا اكراه في الدين» تجديد نظر كرد. معناي ظاهري اين آيه آن است كه اصل پذيرش دين ، قابل اكراه و اجبارنيست ؛ يعني ، نمي توان كسي را به زور به پذيرش آييني وادار نمود و ياعقيده اي را از او سلب كرد. بنابراين « عقيده »قابل تحميل نيست ؛ ولي اين محدوده غير از محدوده احكام است. توضيح اين كه : كليه نظام هاي فكري ،براي خود نظامي اجتماعي را نيز طراحي مي كنند. در نظام هاي اجتماعي ،اكراه و اجبار از ابزارهاي پيش بيني شده در كليه نظام ها است ؛ يعني ، در هرنظامي در مقوله هاي اجتماعي و حقوقي آن ، جبر قانوني وجود دارد و بدون آن ، جامعه قابل اداره و كنترل نيست. نظام هاي قضايي و نيروهاي انتظامي درهمه نظام ها، امري مقبول و معقول هستند. بنابراين بايستي محدوده عقيده را از محدوده عمل و حقوق جدا كرد. در حيطه «عقیده» اجبار راهي ندارد؛ولي در حيطه عمل ، جبر و اكراه هم لازم است و هم قابل قبول. اسلام نيز درمحدوده تبليغ خود، هيچ جبري را براي پذيرش عقيده اي قرار نداده است. دعوت اسلام بر اساس بينش و بصيرت است ؛ چنان كه قرآن فرموده است: «اي رسول ما! به مردم بگو راه من اين است كه خلق را با بينايي و بصيرت به خدا بخوانم»؛ [۹] آن گاه كه فرد پذيراي اسلام شد، در اين صورت يك سري از احكام اجتماعي آن، از جمله حكم مرتد را نيز بايد پذيراشود.


منابعي براي مطالعه بيشتر:
۱٫ فلسفه حقوق بشر، جوادي آملي، نشر اسراء
۲٫ فلسفه حقوق، مارك تبيت، ترجمه حسن رضائي خاوري، دانشگاه علوم رضوي
۳٫ فلسفه حقوق اسلامي، محمد خالد مسعود، دفتر تبليغات اسلامي، قم
۴٫ فلسفه حقوق، بهاءالدين خرمشاهي

پی نوشت ها:
[۱] يرچاد الياده، فرهنگ و دين، ويراسته ي خرمشاهي، تهران،طرح نو، ص ۲۰۲
[۲] محمد حسين طباطبائي، تفسير الميزان، بنياد علمي و فكري علامه، ج ۲، ص ۳۴۳
[۳] همان، ج ۱۵، ص ۸
[۴] سوره حج، آيه ۶۲
[۵] فلسفه حقوق بشر، آيت الله عبدالله جوادي آملي، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۷، ص ۷۷
[۶] همان، ص ۷۵-۷۶
[۷] همان، ص ۷۶-۷۷
[۸] سوره توبه، آيه ۳۳
[۹] يوسف ، آيه ۱۰۸

 

منبع: پرسمان

آیا دین پاسخگوی نیاز انسان است؟

سوال

اگر دين براى پاسخ گويى به نيازهاى انسان است، پس چگونه اسلام ـ كه پانزده قرن پيش در جامعه جاهلى و براى مردمى بدوى و عرب زبان نازل شده است ـ براى جامعه متحوّل و متمدن امروزى كافى و پاسخ گو است؟

 

جواب

يك. اسلام، دين خاتم

اين انگاره كه اسلام، دين خاتم است، مورد اتفاق همه مسلمانان بوده و با قرآن و سنت ثابت شده است. خداوند متعال مى فرمايد: «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ».

در روايتى نيز آمده است:

«لانّ اللّه تبارك و تعالى لم يجعله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس فهو فى كل زمان جديد و عند كل قوم غض الى يوم القيامه»

يعنى، خداوند قرآن را براى زمان خاص و مردم خاصى نفرستاد. پس قرآن تا روز قيامت در هر زمانى جديد و براى هر قومى تازه است.

در روايتى آمده است:

«حكم الهى و تكاليف خداوند، در حق اولين و آخرين يكسان است؛ مگر اينكه علت يا پديده اى پيش آيد كه باعث دگرگونى حكم شود. همگان نسبت به تغيير حكم، هنگام پيش آمدن حوادث، همانند هستند و واجبات بر همه يكسان است. از همان هايى كه پيشينيان سؤال شده اند، آيندگان نيز سؤال مى شوند و مورد محاسبه قرار مى گيرند».

در روايات ديگرى نيز آمده است:

«حلال محمد حلال ابدا الى يوم القيامة و حرامه حرام ابدا الى يوم القيامة لا يكون غيره و لا يجى ء غيره»

«آنچه در دين محمد حلال شده تا قيامت حلال و آنچه حرام گرديده، براى هميشه حرام خواهد بود. نه غير از اين خواهد شد و نه چيز ديگرى جايگزين آن مى شود».

 

دو. لوازم خاتميّت اسلام

خاتم بودن اسلام لوازمى دارد؛ از جمله:

۲ـ۱٫ عدم تحريف؛ يكى از مهم ترين علل تجدّد نبوت، تحريف اديان پيشين از سوى مخاطبان آن بود؛ به گونه اى كه دستيابى به دين ناب، از طريق عادى براى انسان غير ممكن مى نمود. از اين رو دين خاتم بايد از سازو كارى بهره مند باشد كه آن را از تحريف حفظ كند.

۲ـ۲٫ جاودانگى و همگانى بودن؛ طبق ادله بايستگى بعثت، بشر همواره نيازمند هدايت الهى است و انسان در هيچ دوره اى، نبايد محروم از هدايت الهى (دين) باشد. اگر دين الهى ختم شود و آن دين، مخصوص زمان و يا مكان خود باشد؛ باعث محروميت انسان ها و نسل هاى ديگر، از دين مى گردد و با فلسفه بعثت، منافات دارد. پس دينى مى تواند دعوى خاتميت داشته باشد كه همگانى و جاودانه باشد.

لازمه اين امر آن است كه دين، در هر دوره اى و با هر زمانه و زمينه اى، بتواند رسالت خود را در هدايت انسان ها انجام دهد و در تأمين نيازهاى بشر ـ كه او را محتاج به دين كرده است ـ كارآمد و پاسخگو باشد.

از آنجا كه زندگى انسان، همواره دستخوش تغيير و تحوّل است، بايد درون مايه ها و ساز و كار مناسبى در دين خاتم موجود باشد كه بتواند در شرايط مختلف، قابل اجرا بوده و اهداف اصيل خود را تأمين كند. اين ساز و كار، رمز جاودانگى و توانايى آن در هدايت بشر در هرزمان و مكان است.

 

سه. چگونگى تحوّلات

در طول تاريخ زندگى بشر ـ به ويژه در قرن هاى اخير ـ تحوّلات زيادى رخ داده است. در برخورد با اين دگرگونى ها و مقتضيات آن، سه گرايش عمده وجود دارد:

۱٫ تفريط يا تحجّرگرايى؛ اين گرايش ديده بر تحولات عصرى مى بندد و با نگاه منفى به آنها، همواره ساز ناسازگارى مى نوازد.

۲٫ تجددگرايى افراطى؛ اين گرايش هر تغييرى را بدون نقد و ژرف كاوى، مثبت مى انگارد، نگاهى اغراق آميز به تحول و دگرگونى ها دارد و همه چيز را دگرگون شونده مى خواند. به اصول پشت پا مى زند و آنها را كهنه پرستى مى خواند و گمان مى برد كه عقب نماندن از قافله پيش رونده زمان، تنها در گرو نوجويى و نوخواهى است.

۳٫ واقع نگرى اعتدالى؛ اين انگاره نه ايستايى مطلق را بر مى تابد و نه تغيير و تحول را اصلى همه شمول و ارزش مطلق به حساب مى آورد؛ بلكه بر اساس جهان بينى و انسان شناسى واقع گرا، به جست وجوى امور ثابت و تغييرپذير مى پردازد و مرز اين دو را شناسايى و براى هر يك جايگاه خاص خود را مى گشايد.

 

استاد مطهرى با پذيرش انگاره اخير مى نويسد:

نيازهاى انسان به دو دسته تقسيم پذير است:

نيازهاى اولى و ثانوى.

نيازهاى اولى، امورى است كه از ژرفاى وجود انسان سرچشمه مى گيرد.

اين دسته از نيازها به سه گروه تقسيم مى شود:

الف. نيازهاى جسمى، مانند نياز به خوراك، پوشاك، مسكن و …؛

ب. نيازهاى روحى و روانى، چون نياز به دانش، زيبايى، معنويت و …؛

ج. نيازهاى اجتماعى، مانند معاشرت، مبادله، تعاون و … .

اين نيازها ثابت است و هيچ تغييرى در آنها پديد نمى آيد.

به عنوان مثال در نيازهاى جسمانى، اصل نياز به سلامت همواره وجود دارد و در نيازهاى روانى، اصل احساس امنيت، نيازى جاودان و تغييرناپذير است. همچنين اصل نياز به وجود روابط مثبت و عادلانه اجتماعى، امرى هميشگى و تغييرناپذير است.

نيازهاى ثانوى، امورى است كه به تبع نيازهاى نخستين پديد مى آيد. به عنوان مثال نيازهاى اجتماعى انسان در پى خود، وجود قانون و ضوابط حاكم بر رفتار و مناسبات اجتماعى را موجب مى شود. نيازهاى جسمانى، حاجت به توليد مواد غذايى، دارويى، مصالح ساختمانى و دانش ها و صنايع در خور براى تأمين آن نيازها را ايجاد مى كند.

نيازهاى ثانوى انسان به دو گروه تقسيم پذير است:

الف. نيازهاى ثابت، مانند اصل حاجت به قانون، توليد، صنعت … ؛

ب. نيازهاى متغير، مانند مقررات ويژه متناسب با شرايط زمانى، مكانى، نوع مناسبات، ابزارها و … .

بنابراين آنچه تغييرپذير است، بخشى از نيازهاى ثانوى است؛ نه همه آنها و نه هيچ يك از حاجت هاى اوليه.

 

چهار. رمز جاودانگى اسلام

اسلام همواره به عنوان دينى زنده و پاينده شناخته شده است.

جرج برنارد شاو در مقدمه كتاب (Mohammad The Apostle of Allah)مى نويسد:

«من هميشه نسبت به دين محمد (صلی الله علیه وآله) ، به واسطه خاصيت زنده بودن شگفت آورش، نهايت احترام را داشته ام. به نظر من، اسلام تنها مذهبى است كه استعداد توافق و تسلط بر حالات گوناگون و صور متغير زندگى و مواجهه با قرون مختلف را دارد. من چنين پيش بينى مى كنم و از هم اكنون هم آثار آن پديدار شده است كه ايمان محمد (صلی الله علیه وآله) مورد قبول اروپاى فردا خواهد بود».

 

اما اينكه چرا دين اسلام اين چنين زنده، پويا و ماندگار است،

علل مختلفى دارد كه مى توان به بعضى از آنها اشاره كرد.

 

يك. عنصر امامت

خداوند متعال درباره ختم دين خود مى فرمايد:

« … الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِيناً»؛

«امروز كافران از اينكه به دين شما اختلالى رسانند، طمع بريدند. پس شما از آنان بيمناك نباشيد و از من بترسيد. امروز دين شما را كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و بهترين دين را كه اسلام است، برايتان برگزيدم».

 

بر اين اساس عنصرى در دين تعبيه شده كه حافظ دين است و از آنجا كه مراد از «اليوم» روز غدير است، آن عنصر «امامت» است. در تفاسير شيعى اين مسئله مسلم است و در منابع اهل سنت نيز به آن اشاره شده است[۹۲].

امامان معصوم (علیهم السلام)  براى محفوظ ماندن اسلام در طول تاريخ حضور خود، سه كار انجام دادند:

۱٫ در كنار تأييد آيات قرآن، سنت نبوى را عينا نقل كردند و نگذاشتند حوادث پس از رحلت (حدود يك قرن منع كتابت حديث)، سنت نبوى را نابود سازد و با اين كار منابع دين را حفظ كردند

۲٫ روش هاى فهم قرآن و سنت و استنباط احكام اسلام را آموزش دادند تا عالمان بتوانند رأى اسلام را در هر زمينه، از منابع آن استخراج و استنباط كنند. اين روش ـ كه اجتهاد مصطلح شيعى بر پايه آن بنا شده است ـ راهى است كه مى تواند رأى اسلام را در همه زمان ها، درباره هر موضوعى از منابع دين به دست آورد.

۳٫ كسانى را كه داراى شايستگى لازم براى به كارگيرى اين روش هستند، به مردم معرفى كردند.

امام عسكرى (علیه السلام)  از امام صادق (علیه السلام)  نقل مى كند:

«و اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا على هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه»[

«هركس از فقهاى امت من كه از نفس خود مواظبت و از دينش پاسدارى كند، با هواى نفس مخالفت و فرمان مولاى خود را اطاعت كند، سزاوار است كه ديگران از او پيروى كنند».

 

 

دو. عنصر اجتهاد

فرآيند «اجتهاد» به عنوان عاملى پايا و پويا در ادوار مختلف تاريخ و در برخورد با مسائل هر عصر، راه استنباط و اكتشاف عالمانه معارف دينى را گشوده و حضور مستمر و پاسخ گوى دين را ميسّر ساخته است.

 

سه. قوانين ثابت و متغير

انسان داراى نيازهاى ثابت و متغير است و دين اسلام براى نيازهاى ثابت، قوانين ثابت، و براى نيازهاى دگرگون شونده، قوانين متغير وضع كرده است.

دكتر واگلرى ـ استاد تاريخ تمدن اسلامى در دانشگاه ناپولى ايتاليا ـ ضمن بيان ديگر امتيازات اسلام، درباره عنصر انطباق پذيرى قوانين آن با شرايط هر عصر مى نويسد:

«… تعجب ما از دينى افزوده مى شود كه مبادى اساسى اخلاق را بر پايه انتظام و وجوب پايه ريزى مى كند و واجبات انسان را نسبت به خويشتن و ديگران، در قالب قوانين دقيقى مى ريزد كه تحوّل و تطور را پذيرنده است و با عالى ترين ترقّيات فكرى متناسب مى باشد»[۹۵].

 

چهار. پيوند با عقل

يكى از مهم ترين علل جاودانگى اسلام، پيوند وثيق آن با عقل است. دين و خرد در اسلام، با يكديگر رابطه تلازم و جدايى ناپذير دارند؛ چنان كه گفته شده است: «كل ما حكم به العقل حكم به الشرع و كل ما حكم به الشرع حكم به العقل»[۹۶]؛ «هر آنچه عقل حكم كند شرع نيز و آنچه شرع حكم كند عقل نيز همانگونه حكم مى كند».

بازتاب اين مسئله، در فرايند اجتهاد و استنباط احكام الهى به خوبى هويدا است؛ تا آنجا كه در كنار كتاب و سنت، عقل نيز يكى از منابع استنباط قلمداد شده است.

 

پنج. جامع بودن

همه سونگرى و در نظر گرفتن تمامى ابعاد و جوانب حيات بشرى و فرو ننهادن هيچ يك از حوزه هايى كه انسان در آن نيازمند هدايت هاى الهى و دينى است، سهم به سزايى در پايايى و جاودانگى اسلام دارد.

ادوارد گيبون مى نويسد: «قرآن … قانون اساسى، شامل رويه قضايى و نظاماتمدنى و جزايى و حاوى قوانينى است كه تمام عمليات و امور مالى بشر را اداره مى كند … دستورى است شامل مجموعه قوانين دينى و اجتماعى، مدنى، تجارى، نظامى، قضايى، جنايى و جزايى. همين مجموعه قوانين از تكاليف زندگى روزانه تا تشريفات دينى از تزكيه نفس تا حفظ بدن و بهداشت و از حقوق عمومى تا حقوق فردى و از منافع فردى تا منافع عمومى و از اخلاقيات تا جنايات و از عذاب و مكافات اين جهان تا عذاب و مكافات جهان آينده همه را در بر دارد»

 

شش. هماهنگى با فطرت و طبيعت

انسان ها در عين دارا بودن تفاوت ها و دگرگونى هايى كه بر اثر شرايط زمانى و مكانى بر آنها عارض شده است، سرشت و فطرت يگانه اى دارند. هر اندازه آيينى با اصول فطرى انسان پيوند وثيق ترى برقرار كند، از پايايى و ماندگارى بيشترى برخوردار خواهد بود و هر قدر از آن فاصله گيرد، گرفتار ناپايدارى و ناماندگارى خواهد شد.

توجه ژرف اسلام به طبيعت و سرشت آدميان و تنظيم قوانين هماهنگ با آن، يكى از رمزهاى پايدارى و جاودانگى اسلام است.

عوامل ديگرى نيز در اين رابطه قابل بررسى است؛ مانند:

۱٫ وجود قوانين حاكم و كنترل كننده (چون قاعده لاضرر و …)؛

۲٫ دادن اختيارات به حكومت (جامعه) اسلامى؛

۳٫ نپرداختن به ظاهر زندگى[

۴٫ انسجام، هماهنگى و سازگارى بين مجموعه قوانين اسلام؛

۵٫ اعتدال؛

۶٫ رابطه على و معلولى احكام اسلام با مصالح و مفاسد واقعى؛

۷٫ تأكيد بر علم و تجربه مفيد همراه با عمل

۸٫ كران ناپذيرى قرآن و سنت

۹٫ هدف هاى پايان ناپذير

 

هفت. عدم اختصاص به عرب

اينكه «قرآن براى فهم مردمى بدوى و عرب زبان نازل شده»، سخنى نادرست است؛

زيرا قرآن «در ميان مردمى بدوى و عرب زبان» نازل شده و فرق است ميان اينكه چيزى در ميان قومى خاص ظهور يابد، با اينكه «مخصوص آنها پديد آمده باشد»! قرآن هيچ گاه مخاطب خود را، اعراب يا قوم ديگرى قرار نداده و همواره به «ناس»، (جميع مردم) و يا مؤمنان خطاب كرده است.

از نظر فهم پذيرى نيز آيات قرآن چند دسته است:

۱٫ بعضى از آيات قرآن، براى اعراب آن زمان فهم پذير بود و در عين بساطت و سادگى بيان، داراى چنان استوارى علمى و منطقى است كه براى دانشمندان برجسته امروزى نيز جالب توجه و درخور دقّت است.

۲٫ برخى از آيات ـ چه در زمان نزول و چه در عصر حاضر ـ جز با تعمق و ژرف كاوى هاى دقيق و روش مند عالمانه قابل درك نيست.

۳٫ بسيارى از حقايق علمى و فلسفى و مباحث اجتماعى قرآن، تنها در پرتو دانش كنونى يا آينده بشريت قابل درك است.

۴٫ بسيارى از آيات قرآن نيز تا حد زيادى فراتر از عقول و فهم عادى بشر بوده و تنها در سايه پرتوافشانى هاى پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  و ائمه اطهار (علیهم السلام)  فهم پذير است. تفاسير مأثور از آنان، گنجينه هاى ارزشمندى است كه حقيقت هاى والاى قرآن را به نيكوترين وجهى در اختيار بشريت قرار مى دهد. اين نكته چيزى نيست كه تنها شيعه بدان معترف باشد؛ بلكه اهل سنت نيز در بسيارى از تفاسير خود، به احاديث تمسّك مى جويند.

 

هشت. عصرى نبودن قرآن

اينكه قرآن به وقايع زمان خود و يا به گذشته ها اشاره كرده است، آن را منحصر به يك عصر نمى سازد؛ زيرا قرآن منحصر به ذكر چند حادثه و نكته تاريخى گذرا نيست. اين كتاب مشتمل بر معارفى جاودان، در باب خداشناسى، كيهان شناسى، انسان شناسى، راه شناسى، راهنماشناسى و مجموعه گسترده اى از احكام، اخلاق و … است كه همه زمان ها را پوشش مى دهد و هدايت بشريت به سوى سعادت را در هر مقطع تاريخى تأمين مى كند.

از طرفى وقايع تاريخى بيان شده در قرآن، هر چند مربوط به گذشته است؛ ولى كار كرد آنها در آينده است. به عبارت ديگر هر يك از آنها، بيانگر نوعى سنت تغييرناپذير تاريخى يا حكم و قانونى است كه داراى كليت و شمول است.

قرآن درباره بنى اسرائيل مى گويد: «آنان پس از رهايى از چنگال فرعون، اظهارنارضايتى از غذاى واحد نموده و خواست هاى مادى متعددى مطرح كردند و لاجرم گرفتار غضب الهى گرديدند»

اين بيان نشان مى دهد كه رفاه طلبى، افزون خواهى و نافرمانى در برابر فرستاده خداوند، سرانجام به تباهى و تيره بختى خواهد انجاميد. اين درس بزرگى براى همه كسانى است كه پس از رهايى از بند حكومت هاى استبدادى و ظالمانه، در برابر اندك دشوارى، صبورى نمى ورزند و در جست وجوى خواست هاى مادى بى تابى مى كنند.

افزون بر آن در قرآن، از آينده و آيندگان نيز سخن بسيار رفته است. به عنوان مثال قرآن از آينده بشريت سخن رانده و آينده اى درخشان در سايه حاكميت توحيد، تقوا و عدالت را نويد داده است.

آیا دین یک پدیده جغرافیایی است؟

اگر در اروپا به دنیا می آمدیم، مسیحی می شدیم

شبهه

اگر شما در اسراییل به دنیا می‌آمدید به احتمال زیاد یهودی می‌شدید! اگر در عربستان به دنیا می‌آمدید قطعا مسلمان می‌شدید! اگر در اروپا به دنیا می‌آمدید به احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن به دنیا می‌آمدید شینتو می‌شدید!

دین” پدیده ای‌ است که؛ “جغرافیا” برای شما تعیین می‌کند، پس تعصب برای چیست؟! آنچه مهم است” اخلاق و انسانیت” است که به جغرافیای زمان و مکان محدود نیست!

 

پاسخ:

ادیان مختلف، هر کدام یک نوع ایدولوژی هستند، به عبارت بهتری، نوعی باورمندی محسوب می شوند. یقینا عوامل متعددی به باورمندی و اعتقاد تاثیرگذاراند. یکی از از عوامل جغرافیا است.

اگر کسی در معرض تعلیمات یک دین قرار بگیرد، و اگر آن دین هیچ ایراد و اشکالی نداشته باشد، و یا نمایان نباشد؛ شخص به آن دین باور می کند. آن را می پذیرد و به آن پایبند نیز خواهد بود.

بنابراین اگر کسی در عربستان به دنیا بیاید، حکومت، مردم، خانواده و اقوام، همه و همه در تبلیغ اسلام به او در تلاش اند. چنین شخصی، اگر اهل تحقیق باشد، با بررسی اسلام را می پذیرد، و اگر اهل تحقیق نباشد، بدون تحقیق اسلام را خواهد پذیرفت. همینطور سایر اقوام و ملل. با این تفاوت که، اگر تحقیقانه به ادیان دیگری چون مسیحیت، یهود، بودائیسم و … بپردازیم، با تناقضاتی برخورد می کنیم، که اعتقاد ما، این است که نتیجه آن پذیرش اسلام است.

 

با این حساب، مشخص می شود که حتما و حتما، جغرافیا دلیل دین ما نیست، بلکه موثر بسیار بزرگی است. مگر مسلمانان سوئد، مسلمانان آمریکا و یا مسلمانان استرالیا، در جامعه ای مسلمان رشد کرده اند که مسلمان شده اند؟

و یا در مرتبه بالاتر، پیامبر اکرم، در کشوری بت پرست، رشد کردند، در حالی که هیچ مومنی به ایشان وجود نداشت، حضرت شروع به تبلیغ اسلام کردند، اکنون اسلام، یکی از بزرگترین ادیان جهان است. همینطور سایر پیامبران.

حال، سوال اینجاست، اگر واقعا جغرافیا تنها دلیل ایمان است، اصلا نباید دینی شکل بگیرد، چه رسد به اینکه پیشرفت کند.

اما اخلاقیات و انسانیات، همان مواردی است که ادیان به آن دستور می دهند؛ هیچ دینی خلاف اخلاق و انسانیت دستور نداده است، خصوصا اسلام. بنابراین طبق ادعای خود نویسنده، ادیان به جهت اخلاقی بودن، حد و مرز نمی شناسند.

و از طرفی انسان موجودی عاقل، متفکر و حقیقت‌جوست؛ به این معنا که او در برخورد با محیط پیرامون خود، از خود سوالات متعددی می‌پرسد و هر چه رشد کرده و عقل او شکوفا می‌شود، این سوالات نیز عمیق‌تر و پربارتر می‌شوند.

یکی از مهم‌ترین دغده‌های بشر از ابتدای خلقت تا به حال، فهم درست هستی و چرایی وجود است؛

این‌که از کجا آمده است، آمدنش بهر چه بوده و به کجا می‌رود؛ این سه سوال از اساسی‌ترین سوالات بشر هستند که از قدیم الایام ذهن او را به خود مشغول کرده و آدمی همیشه کوشیده است پاسخی مناسب و تسکین‌بخش برای آن‌ها بیابد و تا به آن‌ها پاسخ مناسب ندهد، هرگز به آرامش نخواهد رسید.

علم فلسفه نیز به همین خاطر بنا نهاده شد، چون متکفل تفکر و تعقل آدمی است؛ فلسفه علمی آزاد است که تلاش می‌کند هستی را آن‌گونه که هست بشناسد.

در این علم گفته می‌شود تنها برهان قابل قبول است و هر سخنی که دلیل و برهان نداشته باشد، از درجه اعتبار ساقط است؛ برهان، نیز نتیجه دو مقدمه یقینی است که خود نیز یقینی خواهد بود.

لذا اگر آدمی به دنبال حقیقت باشد، و هر چیزی را با دلیل و برهان بپذیرد، هرگز دچار اوهام و خرافات نمی‌شود؛ انسان نباید پای‌بند تعصب و آداب و رسوم جامعه باشد، باید پا را فراتر نهاده و آن‌ها را با قوه عقل خود بسنجد و اگر مناسب دید قبول کند و اگر مخالف عقل و فطرت او بود، آن‌ها را کنار بگذارد.

برخی چنین القا می‌کنند که دین و اعتقادات، از بطن جامعه برخواسته است و دین را حاصلجبر مرزهای جغرافیایی می‌دانند؛

به این معنا که می‌گویند انسان در هر مکانی باشد، دین همان منطقه را اخذ می‌کند. این سخن کاملا نادرست است و به هیچ وجه قابل قبول نیست، زیرا اولا: آدمی آزاد و مختار است و هرگز جامعه و محیط، اختیار او را سلب نمی‌کنند و نمی‌توانند ذهن فعال بشر را متوقف کنند، حال ممکن است این مطلب راجع به انسان‌هایی که از لحاظ فکری در حدی نیستند که بتوانند خوب بیاندیشند و تصمیم بگیرند، درست باشد، اما هرگز کلیت ندارد و در مورد تمام انسان‌ها جاری نیست. ثانیا: خلاف آن در بسیاری از موارد رخ داده است، و واقع شدن این موارد، فرضیه را باطل می‌کند.

اگر به زندگی انبیاء عظام بنگریم همه آنان بدون استثناء علیه جامعه و اعتقادات باطل جامعه‌ی خود قیام می‌کردند

و پس از مدتی با روشن‌گری خود، عده زیادی از همان مردم، با همان آیین نادرست را با خود همراه می‌کردند.

وجود نازنین پیامبر رحمت حضرت محمد مصطفی (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز چنین وضعیتی داشته است، حضرت در میان قومی بزرگ شد که به جز عده‌ای محدود، همه مردم بت‌پرست و مشرک بودند،

اما ایشان حتی قبل از بعثت که حدود ۴۰ سال به طول انجامید، هرگز مشرک نشد و هرگز آیین آن‌ها را تبعیت نکرد و بعد از بعثت نیز به شدت با آن‌ها مبارزه کرد و توانست در مدتی بسیار کم، عده زیادی از مردم همان جامعه را با خود همراه کند و بعد از ۲۳ سال تمام مظاهر شرک و بت‌پرستی را از آن سرزمین پاک کند و آیینی جدید و برگرفته از عقل و خرد بنا کند.

در زمان کنونی نیز می‌بینیم بسیاری از مردم اورپا و آمریکا که در محیطی پر از فساد و تباهی رشد کرده‌اند، موفق شده‌اند بر علیه آیین و مقدسات خود قیام کرده و مسلمان شوند و مذهب تشیع را برای خود برگزینند، شاید بتوان گفت:

حدود ۳۰ یا ۴۰ سال قبل در اروپا، از اسلام به عنوان دینی وارداتی یاد می‌شد، ولی در حال حاضر در بسیاری از کشورهای اروپایی از اسلام و مسلمانان، به عنوان یکی از ادیان مهم کشور یاد می‌شود؛

یعنی مردمی که تمام اجداد آن‌ها اروپایی و مسیحی بوده‌اند به دین مبین اسلام گرویده و آیین قبلی خود را رها کرده‌اند. آن‌ها هرگز به کشورهای مسلمان مهاجرت نکرده‌اند تا کسی ادعا کند، اسلام آنان به خاطر تماس با جامعه مسلمان بوده است؛ آنان تنها در سرزمین خود بوده‌اند و با این حال دین خود را تغییر داه‌اند.

بنابراین با توجه با این دو مطلب هرگز نمی‌توان این فرضیه را پذیرفت که دین به خاطر جبر تاریخ است؛

زیرا اولا: جامعه هرگز اختیار آدمی را سلب نمی‌کند؛

ثانیا: در سراسر دنیا مردمی را می‌بینیم که با این‌که در محیطی نامناسب رشد یافته، و ابتدا پیرو آیین دیگری بوده‌اند، موفق شده‌اند علیه همان رفتار نادرست قیام کرده و دین و آیین خود را تغییر دهند؛ این مثال‌ها خود دلیلی روشن بر باطل بودن و نادرست بودن این فرضیه اجتماعی است.

چرا ما باید مسلمان باشیم؟

چرا من باید مسلمان باشم؟

پرسش
چرا من باید مسلمان باشم؟ لطفاً جواب من را با دلیل عقلی بگویید.

پاسخ اجمالی

 

هر چند پاره ای از حقایق در ادیانی که امروزه در جهان وجود دارند قابل مشاهده است، ولی شکل کامل حقیقت که همان توحید حقیقی باشد، فقط در چهره اسلام قابل مشاهده است ،

عمده ترین دلیل بر اثبات این مدعا، نداشتن سند معتبر، و وجود تحریف و متناقضات عقلی در متون دینی سایر ادیان و در مقابل؛ تحریف نشدن قرآن، داشتن سند و تاریخ معتبر، جامعیت دین اسلام، و هماهنگی تعالیم آن با عقل سلیم ، می باشد.

از طرفی دیگر دین حق در هر برهه ای منحصراً یک دین است و سایر ادیان و مذاهب موجود یا اساساً باطل و بی اساسند و یا منقرض و منسوخ و امروز شریعت حقه، شریعت اسلام است، و اسلام ناب و راستین در چهره ی مذهب اهل بیت (تشیع) متجلی شده است و تنها آموزهای شیعه است که می تواند نمایانگر اسلام ناب محمدی باشد.

 

پاسخ تفصیلی

برای روشن شدن جواب باید مطالبی مانند: دلایل نارسایی دیگر ادیان موجود در جهان امروز، و ادله حقانیت و برتری دین اسلام و مذهب اهل بیت را مورد بررسی قرار دهیم:

أ.دلایل نارسایی ادیان موجود در جهان (غیر از اسلام)

قبل از بیان ادله نارسایی دیگر ادیان موجود در جهان، دو نکته را تذکر می دهیم:

نکته اول: منظور ما این نیست که همه آنچه در ادیان امروزی موجود است باطل است و هیچ سخن حقی در آنها یافت نمی شود بلکه مقصود این است که در این ادیان امروزی مطالبی وجود دارد که قابل پذیرش نیست و این ادیان نمی توانند بیان کننده چهره ی کامل باشند.

نکته دوم: این که ما در این بررسی کوتاه به گوشه هایی از نارسایی دو دین مهم جهان امروز یعنی دین مسیحیت و یهودیت اشاره می کنیم و ارزش و اعتبار بقیه ادیان که از نظر مقبولیت و اعتبار از این دو دین پایین تر هستند معلوم می شود.

اما ادله ای که اثبات می کند دین مسیحیت امروز نمی تواند چهره ی کامل حقیقت باشد:

۱. انجیل متواتر نیست و سند قطعی ندارد.

حضرت عیسی (ع) از بنی اسرائیل بود و زبانش عبرانی و در بیت المقدس دعوی نبوت کرد و مردم آنجا هم عبری بودند و به او ایمان نیاورند مگر اندکی که ما از حال آنها اطلاع نداریم،

اما چند تن از مردم بیت المقدس که زبان یونانی می دانستند در شهرهای آسیای صغیر متفرق گشتند و مردم را دعوت به دین حضرت مسیح کردند و کتاب هایی به زبان یونانی نوشتند و در آن مطالبی گنجانیدند و به مردم یونان و روم گفتند: عیسی چنین گفت و چنان کرد.

آنهایی که حضرت عیسی را دیده بودند و شاهد اعمال و اقوال او بودند و زبان او را می دانستند در فلسطین بودند و حضرت عیسی (ع) را به پیغمبری قبول نکردند و آن حکایت هایی که به زبان یونانی نوشته شده است مجعول دانستند و آنها که این کتب و حکایات را قبول کردند مردم دور بودند که نه شهر بیت المقدس را دیدند و نه حضرت مسیح را مشاهده کردند و نه زبان او را می دانستند و اگر داستان هایی که در انجیل نوشتند، دروغ هم بود نه نویسندگان مانع از نوشتن داشتند و نه شنوندگان راهی به تکذیب.

مثلاً در انجیل متی است که چون حضرت مسیح متولد شد چند تن مجوس از شرق آمدند و پرسیدند آن پادشاه یهود که تازه متولد شد کجاست؟

و ما ستاره او را در مشرق دیدیم. آنها نشان ندادند، ناگاه همان ستاره را دیدند در آسمان حرکت کرد تا بالای آن خانه که حضرت عیسی (ع) در آن خانه بود بایستاد، دانستند در آن خانه است. یک چنین حکایتی که قطعاً مجعول است در انجیل نوشتند و باک از رسوائی نداشتند، برای آنکه به زبان عبری برای اهل بیت المقدس ننوشتند، بلکه برای غریبان نوشتند و در غریبی لاف بسیار توان زد، و ما یقین داریم که هیچ منجم معتقد نیست با ولادت هر کس ستاره ای پیدا می شود و بالای سر او حرکت می کند، نه مجوس به این معتقدند و نه غیر مجوس.

و نیز گوییم قدمای مسیحیان در کشته شدن حضرت مسیح اختلاف داشتند و در بعضی اناجیل مرقوم بود که اصلاً آن حضرت کشته نشد با آنکه اگر کسی در شهری کشته شود از کثرت توجه مردم به این امور، مخفی نمی ماند.

خصوصاً به دار آویختن اما چون نویسندگان انجیل برای غربا و به زبان غربا نوشتند و این غربا در بیت المقدس نبودند تا از حقیقت کشته شدن یا نشدن آن حضرت آگاه باشند نویسندگان انجیل با آزادی تمام هر چه مصلحت داشتند نوشتند و باک نداشتند و سیصد سال پس از حضرت مسیح مجلسی تشکیل دادند و علمای نصاری مشورت کردند که چگونه باید اختلاف در این امور را برانداخت رأیشان بر این شد که از میان انجیل ها چهار انجیل انتخاب کنند و مطالب آنها را صحیح دانند و مابقی که حد و حصر نداشت باطل دانند و کشته نشدن آن حضرت در انجیل ها مردود قرار گرفت و غیر رسمی شد.[۱]

 

۲٫ دلیل دوم بر نارسایی دین مسیحیت، وجود موارد متعدد از تناقض و تحریف در کتاب انجیل امروزی است. برای اطلاع بیشتر به کتاب های راه سعادت تألیف علامه شعرانی[۲] و اظهار الحق، تألیف فاضل هندی هبة الله بن خلیل الرحمن، و قرآن و کتاب های آسمانی دیگر، تألیف شهید هاشمی نژاد مراجعه نمایید.

۳٫ دلیل سوم، ناسازگاری بعضی از اعتقادات مسیحیت با مبانی منطق و عقل است مثلاً این که معتقدند: خدای پسر، به شکل انسان مجسم شد، گناهان بشر را بر خود می گیرد و با تحمل رنج صلیب، کفاره گناهان می گردد. در انجیل یوحنا چنین می خوانیم:

«زیرا خداوند، جهان را این قدر محبت نموده که پسر یگانه خود را داد، تا هر که بر او ایمان آورد هلاک نگردد، بلکه حیات جاودانی یابد، زیرا خدا پسر خود را در جهان نفرستاد تا بر جهان داوری کند، بلکه تا به وسیله او جهان نجات یابد.[۳]

در مورد دین یهودیت نیز این سه اشکال مهم وجود دارد.

چون اولا: تورات دارای سه نسخه است.

۱٫ نسخه عبرانی که نزد یهود و علمای پروتستان معتبر است.

۲٫ نسخه سامری که نزد سامریین (طایفه دیگری از بنی اسرائیل) معتبر است.

۳٫ نسخه یونانی که علمای مسیحی غیر پروتستان آن را معتبر می شمارند.

نسخه سامریان فقط شامل پنج کتاب حضرت موسی (ع) و کتاب یوشع و داوران است و کتب دیگر عهد عتیق را معتبر نمی شمارد. و مدت زمان و فاصله بین خلقت حضرت آدم تا طوفان نوح در نسخه اول ۱۶۵۶ سال و در نسخه دوم ۱۳۰۷ و در نسخه سوم ۱۳۶۲ سال است.

پس هر سه نسخه نمی توانند صحیح باشند، بلکه یکی باید معتبر و صحیح باشد و آن هم معلوم نیست کدام است.[۴]

ثانیاً: در تورات نیز مطالبی وجود دارد که برای عقل انسانی قابل پذیرش نیست.

مثلاً در تورات خدا به صورت انسانی معرفی شده که راه می رود، آواز می خواند دروغگو و فریب کار است. زیرا به آدم گفته است که اگر از درخت نیک و بد بخورد خواهد مرد، ولی آدم و حوا از میوه آن درخت خوردند و نه تنها نمردند بلکه به نیک و بد هم آشنا شدند.[۵]

و یا داستان کشتی گرفتن خدا با حضرت یعقوب که در تورات آمده است.[۶]

ب.دلایل حقانیت و برتری اسلام

۱٫ زنده و جاوید بودن معجزه دین اسلام؛ چون معجزه اصلی این دین «قرآن» است که از نوع کتاب و منطق و دانش است بر خلاف معجزه انبیای گذشته که از نوع امور محسوس بوده است و به همین جهت همیشه زنده است و متکی بر خودش می باشد و وابسته به حضور و حیات مختص پیامبر اسلام (ص) نیست و معجزه ای است جاودانی و ابدی.

علاوه بر این که قرآن با اعلان تحدی و مبارز طلبیدن دم به دم به جهانیان حیات و جاودانگی خود را اعلام می نماید: «و اگر درباره آنچه بر بنده ی خود نازل کردیم شک و تردید دارید یک سوره همانند آن بیاورید».[۷]

۲٫ تحریف نشدن قرآن یعنی هیچ تغییر و دگرگونی در او ایجاد نشده است.

چون علاوه بر وعده خداوند که فرموده من قرآن را حفظ می کنم،[۸] شخص پیامبر (ص) عنایت خاصی به حفظ دقیق آن داشته

اولاً: به عده ای که به کاتبان وحی معروفند دستور می دادند تا آیات و سوره ها را مکتوب نمایند.

ثانیاً: اصحاب و یاران خود را تشویق فراوان می نمودند که قرآن را حفظ نمایند، لذا عده ی زیادی در زمان پیامبر (ص) به حافظین قرآن معروف بودند،

ثالثاً: ترغیب به قرائت آن که دقیقاً باید الفاظ با خصوصیات لفظی و تجویدی قرائت گردد نه صرف مطالعه و دریافت مفاهیم.[۹]

و این عوامل باعث شده تا قرآن از آفت تحریف مصون بماند.

 

۳٫ سومین راه برای اثبات حقانیت اسلام، توجه به مسأله خاتمیت پیامبر اسلام (ص) است چون متون دینی اسلام[۱۰] تأکید دارند که پیامبر اسلام آخرین پیامبر خداست و بعد از او پیامبری نخواهد آمد.

و در همه جوامع بشری آخرین دستورالعمل یک مدیر و کارفرما، ملاک عمل قرار می گیرد و لازم الاجراء خواهد بود، و با آمدن دستورالعمل جدید، قبلی ها خود به خود ملغی می شوند.

 

و در متون دینی ادیان دیگر نیامده که پیامبرشان آخرین فرستاده خداست، بلکه به نوعی؛ بشارت به ظهور پیامبر اسلام را به پیروان خود داده اند.[۱۱] یعنی به نوعی موقتی بودن خود را بیان نموده اند.

 

۴٫ مطلب چهارم که باید در نظر داشت مسأله جامعیت اسلام است، که اسلام در ابعاد مختلف و متعدد روحی و روانی فردی و اجتماعی و مادی و معنوی زندگی انسان دارای تعالیم است.

برای شناخت بیشتر جامعیت و برتری مفاهیم دینی اسلام باید مطالعه مقایسه ای بین محتوای متون مقدس دین اسلام و محتوای ادیان دیگر صورت گیرد و در آن صورت برتری و جامعیت تعالیم دینی اسلام در ابواب اعتقادی، توحید و صفات خداوند، و اخلاق فردی و اجتماعی؛ حقوق، اقتصاد، سیاست و حکومت و … آشکار و روشن می شود.

۵٫ نکته پنجم: در میان ادیان موجود در جهان امروز تنها دینی که دارای تاریخی زنده و معتبر است اسلام است که مورخان حتی جزئیات دوران کودکی پیامبر را نیز ضبط کردند در حالی که بقیه ادیان دارای سند تاریخی معتبر نیستند

و به همین جهت برخی از متفکران غربی حتی در وجود حضرت عیسی (ع) شک دارند و اگر قرآن ما مسلمان ها نام حضرت مسیح و دیگر انبیا را ذکر نمی کرد شاید دین مسیح و یهود و پیامبرشان دارای چنین رسمیت و رواجی در جامعه بشری نبودند.[۱۲]

اما پر واضح است که در بین مذاهب و فرق اسلامی برتری مذهب تشیع نسبت به سایر مذاهب به جهت «حق بودن» آن است، و دین حق در هر دوره ای منحصراً فقط یک دین است، و خدای متعال در هر برهه ای دارای یک شریعت است، و هر دین و مذهبی غیر از آن یا از اساس باطل و دروغ است و یا منسوخ و منقرض.

تعدد ادیان الهی و مذاهب آسمانی که تاکنون بر بشریت نازل گردیده، تعدد طولی است نه عرضی، بدین معنی که دین جدید ناسخ و مکمل دین پیشین است و با آمدن دین جدید تاریخ مصرف دین قبلی منتفی و از رسمیت می افتد و جای خود را به دین جدید می دهد، و بر همه لازم است که از آیین جدید پیروی نمایند و به آن ایمان بیاورند.

برای همین در متون مقدس و نصوص دینی، از کسانی که به دین جدید ایمان نمی آورند، به عنوان «کافر» یاد می شود.

اسلام آخرین و کامل ترین دین است که برای بشر فرستاده شده و خداوند دینی جز اسلام را نخواهد پذیرفت.

«ان الدین عندالله الاسلام[۱۳] بدون تردید دین در نزد خدا فقط اسلام است».

«و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه[۱۴] هر کس آئینی جز اسلام را برگزیند از او پذیرفته نخواهد شد».

متأسفانه مسلمانان نیز همانند اقوام و صاحبان ادیان گذشته به مذاهب گوناگونی متفرق شدند و قطعاً همه ی آنان بر حق نخواهند بود، پیامبر گرامی اسلام فرمود:

«ان امّتی ستفرق بعدی علی ثلاث و سبعین فرقة، فرقة منها ناجیة، و اثنتان و سبعون فی النار».

پیروان من بعد از من به هفتاد و سه فرقه متفرق خواهند شد، تنها یک گروه نجات پیدا می کنند و هفتاد و دو فرقه دیگر اهل آتش خواهند بود.[۱۵] مذهب حقه و فرقه ناجیه در میان مذاهب اسلامی مذهب اهل بیت (شیعه اثنی عشری) است و تشیع، همان اسلام راستین و حقیقی است.

پیامبر گرامی اسلام فرمود: «ایها الناس انی ترکت فیکم ما ان اخذتم به لن تضلوا، کتاب الله و عترتی اهل بیتی؛

مردم! من در میان شما چیزی به ودیعت نهادم که اگر بدان اخذ کنید هرگز گمراه نخواهید شد، کتاب خدا و عترت خودم، یعنی اهل بیتم»[۱۶]

ابوذر غفاری صحابی ثقه و جلیل القدر پیامبر خدا (ص) نقل می کند:

«سمعت النبی (ص) انه قال: الا ان مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینة نوح فی قومه، من رکبها نجی و من تخلف عنها غرق. بدانید: من از پیامبر (ص) شنیدم که فرمود: مثل اهل بیت من در میان شما مثل کشتی نوح برای قوم نوح است، هر که در این کشتی نشیند نجات یابد و هر که تخلف کند غرق گردد».[۱۷]

اساس و پایه مذهب تشیع، توحید و عدل و نبوت و امامت و معاد است، و شیعه قائل به امامت دوازده امام معصوم(ع) به عنوان جانشین پیامبر اسلام (ص) می باشد که اول آنان علی (ع) و آخر آنها مهدی (ع) است.

در روایات وارده از رسول گرامی اسلام به تعداد و حتی نام های دوازده امام معصوم (ع) تصریح شده است. روزی عبدالله بن مسعود در میان جمعی نشسته بود که عربی بیابانی پیدا شد و از آنان پرسید کدامیک شما عبدالله بن مسعود هستید؟ عبدالله جواب داد: من. عرب پرسید: هل حدثکم نبیکم کم یکون بعده من الخلفاء؟ قال: نعم، اثناعشر، عدد نقباء بنی اسرائیل. آیا پیامبر شما، تعداد جانشینان بعد از خودش را برای شما بیان کرد؟ – آری، دوازده نفر، به تعداد نقیبان بنی اسرائیل.[۱۸]

دلیل ما بر حقانیت تشیع قرآن و سنت است، خداوند در قرآن به ما دستور داده است تا از خدا و رسول و اولی الامر ـ که طبق تصریح رسول اکرم (ص) همان امامان شیعه اند ـ پیروی کنیم. در آیات فراوانی از قرآن به مسأله امامت و ولایت اشاره شده است،

آیاتی چون «وانذر عشیرتک الاقربین»؛ «انما ولیکم الله ورسوله والمؤمنون الذین یقیمون الصلاة ویؤتون الذکوة و هم راکعون»، «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته»، «الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا»ً، «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت» و … .

پیامبر (ص) نیز به تصریح تاریخ و روایات همواره از امیرالمؤمنین علی (ع) به عنوان وصی و جانشین خویش یاد می فرمود، چنانکه طبرسی در تاریخ خویش نقل می کند که هنگامی که آیه «وانذر عشیرتک الاقربین» نازل شد پیامبر به خویشان خود فرمود:

خدای متعال به من دستور داد تا شما را به سوی او دعوت کنم، پس هر کدام از شما که مرا در این امر یاری کند برادر و وصی و جانشین من خواهد بود، علی (ع) فرمود: من ای رسول خدا در این راه تو را یاری خواهم کرد، پیامبر دست در گردن علی (ع) انداخت و فرمود:

همانا این (علی) برادر و وصی و جانشین من در میان شما است، از او بشنوید و مطیع او باشید. خویشان پیامبر (ص) در حالی که می خندیدند برخاستند و به ابوطالب ـ به تمسخر ـ گفتند: او به تو دستور داد تا مطیع پسرت باشی و فرمانبردار او باشی.[۱۹]

پیامبر در آخرین سال عمر خویش، در برگشت از حج که معروف به حجة الوداع گردید، در منطقه غدیر خم رسماً علی بن ابیطالب (ع) را به عنوان امام و زمامدار مسلمین منصوب و معرفی فرمود و به همه حاضران دستور داد تا با علی به عنوان امیرالمؤمنین بیعت نمایند و این سخن معروف آن حضرت در آن روز است که فرمود:

«من کنت مولاه فهذا علی مولاه»، هر کس که من زعیم و فرمانروای اویم علی (ع) نیز مولی و فرمانروای اوست، و این حدیث از احادیث مشهوره و متواتره اسلام است.

این مطالب، گوشه ای از انبوه دلایل عقلی و نقلی حقانیت دین مبین اسلام و برتری مذهب تشیع است، در صورت علاقمندی به کسب اطلاعات بیشتر می توانید به منابع ذیل مراجعه کنید:

۱٫ تفسیر نمونه، ج۱، ص۲۸۳؛ ج۱۱، ص۸؛ ج۲۰، ص۳۸۰٫

۲٫ آشنایی با دیدگاههای مذاهب اسلامی، پاسخ و پرسشها از دیدگاه تشیع و تسنن(۳)، ص۱۱۳٫

۳٫ حق جو، حق شناس؛ ترجمه المراجعات، علامه سید عبدالحسین شرف الدین.

[۱] علامه میرزا ابوالحسن شعرانی، راه سعادت، ص ۱۸۷ و ۱۸۸ و ص ۱۹۷ تا ۲۲۱٫

[۲] همان.

[۳] انجیل یوحنا، ۳: ۱۶ – ۱۷٫

[۴] راه سعادت، ۲۰۶ و ۲۰۷٫

[۵] تورات، سفر پیدایش، باب دوم و سوم.

[۶] همان، باب ۲۱، آیه ۲۴٫

[۷] بقره، ۲۳٫

[۸] حجر، ۹٫

[۹] راه سعادت، ص ۲۲ و ۲۱۵ و ۲۴ و ۲۵٫

[۱۰] احزاب، ۴۰ – صحیح بخاری، ج ۴ ، ص ۲۵۰٫

[۱۱] راه سعادت، ص ۲۲۶ تا ۲۴۱ – انجیل یوحنا ۲۱: ۴۱٫

[۱۲] مجموعه آثار، ج ۱۶، ص ۴۴٫

[۱۳] آل عمران، ۱۹٫

[۱۴] آل عمران، ۸۵٫

[۱۵] خصال، ص ۵۸۵٫

[۱۶] کنزالعمال، ج ۱، ص ۴۴ باب الاعتصام بالکتاب والسنة.

[۱۷] المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۵۱٫

[۱۸] خصال، ص ۴۶۷٫

[۱۹] تاریخ طبری، ج ۲، ص ۳۲۰؛ طبع مصر، و کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۴۱، طبع بیروت.

امتیاز اسلام بر سایر ادیان چیست؟

اگر كسى بپرسد امتياز اسلام بر ديگر اديان چيست و چرا بايد مسلمان بود؛ چه جوابى وجود دارد؟

دين مبين اسلام از جهات مختلفى بر شريعت هاى پيامبران پيشين و آنچه امروزه به نام اديان مختلف خوانده مى شود، امتياز دارد. بسيارى از اين امتيازات از سوى انديشمندان و متفكران غيرمسلمان، مورد تأكيد قرار گرفته است. بررسى جامع و تفصيلى اين مسئله، كاوشى ژرف مى طلبد و از حوصله اين نوشتار خارج است؛ از اين رو به اختصار نكاتى چند بيان مى شود:

يك. خردپذيرى و خردپرورى

از جمله امتيازات مهم اسلام، عقلانيت و خردپذيرى آموزه هاى آن است. اين مسئله در امور مختلفى نمودار است؛ از جمله:

۱ـ۱٫ نظام فكرى و عقيدتى اسلام: (مانند خداشناسى، هستى شناسى، انسان شناسى، راهنماشناسى و فرجام شناسى)؛

۱ـ۲٫ نظام اخلاقى اسلام؛

۱ـ۳٫ نظام رفتارى و قوانين و دستورات عملى؛

۱ـ۴٫ دعوت به تحقيق و پرسش گرى در انتخاب دين.

خردپذيرى آموزه هاى اسلام، از چنان وضوح و روشنى برخوردار است كه قرآن  مجيد، آدميان را به بررسى هوشمندانه و انتخاب خردمندانه دين دعوت كرده و هر گونه تحميل و اجبار و پذيرش كوركورانه دين را نهى مى كند: 

«فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»{۱}؛

«پس بشارت ده بندگانم را، آنان كه به سخنان [ مختلف] گوش فرا داده و برترين را بر مى گزينند» و «لا إِكْراهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»{۲}

«هيچ گونه تحميل و اجبار در امر دين روا نيست [ ؛زيرا] به خوبى راه هدايت از ضلالت روشن شد».

اما مسيحيت كنونى به علت قرار گرفتن در تنگناهاى شديد معرفتى و ناتوانى در حل رابطه تثليث و توحيد و تجسد و خدا انگارى مسيح، به جداسازى و گسست ايمان از معرفت فتوا داده و دين و ايمان را با عقل و خرد بيگانه ساخته است!{۳}

پروفسور لگنهاوزن{۴}مى گويد: «چيزى كه در اسلام بيش از همه، براى من جاذبهداشت، اين بود كه چقدر اين دين از پرسش هاى انسان استقبال مى كند و همواره دعوت به تحقيقات بيشتر در تعاليم دين مى كند».{۵}

همو مى گويد: «وقتى از كشيش ها مى پرسيدم كه من نمى فهمم چه طور خدا يكى است و سه شخص است؟ در اكثر موارد جواب مى گفتند كه ما نمى توانيم به درك اين آموزه برسيم.

تنها خدا مى داند كه حقيقت اين امر چيست. اين رمزى ست كه فقط خدا آن را مى داند و عقل در اينجا به بن بست مى رسد! از جمله چيزهايى كه براى بنده خيلى جالب بود، اين بود كه در اسلام نگفته اند اصول دين را چشم و گوش بسته بپذير؛ بلكه دعوت كرده اند كه بپرس. مخصوصاً اين خصلت در ميان شيعيان خيلى بيشتر است»{۶}

خانم مارگريت ماركوس (مريم جميله) نيز در اين زمينه مى نويسد:

«پس از آنكه عقايد همه كيش هاى بزرگ را مورد بررسى قرار دادم، به اين نتيجه رسيدم كه به طور كلى مذهب هاى بزرگ يكى بودند؛ ولى به مرور زمان فاسد شده اند. بت پرستى، فكر تناسخ و اصول طبقه بندى در كيش هندويى سرايت كرد. صلح جويى مطلق و انزوا از مشخصات كيش بودايى شد.

پرستش آبا و اجداد جزء عقايد كنفسيوسى، عقيده اصالت گناه و تثليث و در نتيجه آن مفهوم خدايى مسيح و شفاعت به استناد مرگ ادعايى عيسى بر روى دار در مسيحيت، انحصارطلبى ملت برگزيده يهود و … نتيجه اين انحرافات است.

هيچ يك از اين انديشه هايى كه مرا منزجر ساخته بود، در اسلام پيدا نمى شد؛ بلكه به صورت روزافزونى احساس مى كردم كه تنها اسلام آن مذهب اصيلى است كه طهارت خودش را حفظ كرده است. ساير مذهب ها فقط و فقط بعضى اجزاى آن، مقرون با حقيقت است؛ ولى فقط اسلام است كه تمام حقيقت را حفظ كرده است»{۷}

دو. اسلام و علم

از جهت سازگارى با علم و دانش بشرى نيز اسلام كارنامه درخشانى دارد.

موريس بوكاى {۸} دانشمند فرانسوى به دو امتياز اساسى در اين رابطه اشاره مى كند:

۲ـ۱٫ غناى فراوان قرآن در حوزه مسائل علمى؛ در حالى كه عهد قديم (تورات) و عهد جديد (انجيل) نسبت به بسيارى از آنها ساكت و فاقد اطلاعات و داده هاى مشخصى هستند.{۹}

 ۲ـ۲٫ استوارى و توافق داده هاى قرآن با دستاوردهاى متقن و معتبر علوم روز؛ در حالى كه عهد عتيق و اناجيل به تعارضات آشتى ناپذيرى در اين زمينه مبتلا هستند.

بوكاى مى نويسد: «من بدون سبق ذهن و با عينيت كامل، ابتدا به قرآن توجه كردم و خواستم درجه سازگارى اين متن را با معلومات علمى امروز بسنجم … در پايان كار بر من مسلّم شد كه قرآن، به ايجاب و اثبات هيچ مطلبى نمى پردازد كه در اين دوره معاصر، بتوان آن را از نظر گاه علمى محل انتقاد و ترديد قرار داد.

براساس همين روش عينى، عهد عتيق و اناجيل را نيز مطالعه كردم. در مورد عهد عتيق به هيچ وجه نيازى نبود كه پا را از كتاب نخست آن؛ يعنى، سفر تكوين (پيدايش) فراتر بگذارم، تا به تأكيداتى آشتى ناپذير، با معلومات متقن علمى اين روزگار برخورد كنم!

در همان صفحه اول انجيل نيز، شجره و نسب عيسى (علیه السلام)  ما را دچار اشكال مى كند؛ زيرا در اين باب متن انجيل متى با متن انجيل لوقا آشكارا در تناقض است. درباره تاريخ ظهور بشر بر روى زمين نيز مطالب انجيل لوقا با معارف امروزى كاملاً ناسازگار است».{۱۰}

البته اسلام در اين باره، امتياز اساسى ديگرى نيز بر مسيحيت دارد و آن نوع نگاه اسلام به علم و دانش است.

اسلام دينى است كه به گسست ناپذيرى علم و عقل و ايمان و معرفت و رستگارى فتوا مى دهد.{۱۱}

اما به اعتقاد رسمى مسيحيت شجره  ممنوعه ـ كه آدم و حوا به جرم خوردن آن از بهشت رانده شدند و به تبع آن همه انسان ها مورد خشم الهى قرار گرفته و گنهكار شدند ـ چيزى جز شجره معرفت و دانش نيك و بد نبوده است: «پس گرفته خداوند پروردگار آدم را در بهشت عدن قرار داد تا او را رستگار و مورد عنايت خود سازد و آدم را امر نموده، چنين گفت: آنچه از درختان خواهى بخور؛ اما مبادا كه از درخت معرفت نيك و بد بخورى كه هر گاه از آن بخورى خواهى مرد».{۱۲}

در باب سوم مى گويد: خداوند پس از تخلف آدم چنين گفت:

«اكنون انسان مانند يكى از ما شده كه نيك و بد را تميز مى دهد و اكنون است كه دست دراز كند و از درخت حيات نيز بخورد و تا ابد زنده بماند؛ پس او را از بهشت عدن بيرون كرد …».{۱۳}

بر اساس اين آموزه، جست و جوى دانش و معرفت در تعارض با رستگارى و خلود انسان در بهشت است. به عبارت ديگر چنين وانمود مى كند كه يا بايد رستگارى در بهشت را برگزيند و يا در جست و جوى دانش و معرفت برآيد. پس آنكه بهشت و رستگارى مى خواهد، بايد از پيمودن طريق دانش و معرفت فاصله گيرد و آنكه دانش و معرفت مى جويد، بايد بهاى سنگين خروج از بهشت و سعادت جاودان را تحمل كند!

استاد مطهرى در اين باره مى نويسد: «بر اساس اين برداشت همه وسوسه ها، وسوسه آگهى است؛ پس شيطان وسوسه گر همان عقل است»{۱۴}

سه. كتاب معصوم الهى

يكى از مهم ترين امتيازات اسلام بر ديگر اديان، «كتاب آسمانى» آن است. قرآن مجيد، از چند جهت بر كتاب هاى آنان امتياز دارد. برخى از اين جهات عبارت است از:

۳ـ۱٫ كلام الهى؛ قرآن مجيد كتابى است كه تماماً از سوى خداوند، بر پيامبر (صلی الله علیه وآله) نازل شده و تمام الفاظ و كلمات به كار رفته در آن، عيناً كلام الهى است. به عبارت ديگر اسلام تنها دينى است كه مستقيماً كلام خدا را در دسترس بشر قرار مى دهد و انسان را با سخن او آشنا مى سازد؛ در حالى كه ديگر اديان موجود، از چنين امر مهمى تهى بوده و حتى ادعاى آن را ندارند.

دكتر موريس بوكاى مى نويسد:

«فرق اساسى ديگر ميان مسيحيت و اسلام ـ در مورد كتاب هاى مقدس ـ اين است كه مسيحيت متنى ندارد كه از طريق وحى نازل شده و تثبيت گرديده باشد؛ اما اسلام قرآن را دارد كه با ضابطه بالا مى خواند.

قرآن بيان و گزاره وحيانى است كه از طريق جبرئيل به محمد (صلی الله علیه وآله)  رسيده است. بر خلاف اسلام، اصول مذهبى مبتنى بر وحى در مسيحيت، بر پايه گواهى هاى متعدد و غير مستقيم افراد انسانى استوار است و بر خلاف تصور بسيارى از مسيحيان، هيچ گونه قولى در دست نيست كه واسطه نقل آن، يك شاهد عينى زندگانى عيسى (علیه السلام)  باشد»{۱۴}

توماس ميشل ـ استاد الهيات و كشيش مسيحى ـ مى نويسد: بر خلاف قرآن، كتاب مقدس مجموعه اى بين ۶۶ تا ۷۳ كتاب است كه در طول ۱۵۰۰ سال تأليف شده و شمار بزرگى از مؤلفان ـ كه تاريخ نام بسيارى از آنها را فراموش كرده ـ براى تهيه آن به عمليات پيچيده اى پرداخته اند.

او همچنين مى گويد: «اصولاً مسيحيان نمى گويند خدا كتاب هاى مقدس را بر مؤلفان بشرى املا كرده است؛ بلكه معتقدند او به ايشان براى بيان پيام الهى به شيوه خاص خودشان و همراه با نگارش مخصوص و سبك نويسندگى ويژه هر يك، توفيق داده است». {۱۵}

ميشل اشاره مى كند كه نويسندگان كتاب هاى مقدس، معصوم نبوده و دچار محدوديت هاى علمى و تنگناهاى زبانى بوده و به رنگ زمان خود در آمده بودند و لاجرم خطاهايى نيز در كتاب مقدس به يادگار نهاده اند: «گاهى اين نويسنده بشرى، نظريات غلط يا اطلاعات اشتباه آميزى دارد كه اثر آن در متن كتاب باقى مى ماند»{۱۶}

رابرت ا. هيوم نيز مى نويسد: «اسلام، از اين جهت كه متن مقدس آن صريحا وحى خداوندى به يك فرد خاص ـ بنيانگذار اين دين ـ است، در ميان همه اديان جهان منحصر به فرد است. در قرآن سخنگوى اصلى خدا است …» {۱۷}

۳ـ۲٫ تحريف ناپذيرى؛

قرآن كتابى است تحريف ناپذير كه همواره اصالت و عصمت خود را در طى قرون حفظ و دست بشر را از دستبرد تحريف كوتاه كرده است؛ در حالى كه هيچ يك از اديان موجود، از اين ويژگى برخوردار نيست. «عصمت» امرى افزون بر اصل الهى بودن پيام قرآن است و براى آن مى توان مراحل زير را ذكر كرد:

۳ـ۲ـ۱٫ عصمت از ناحيه نازل كننده (خداوند){۱۸}

۳ـ۲ـ۲٫ عصمت از ناحيه حاملان وحى و فرشتگان رساننده به پيامبر (صلی الله علیه وآله) {۱۹}

۳ـ۲ـ۳٫ عصمت در دريافت وحى از سوى پيامبر (صلی الله علیه وآله) {۲۰}

۳ـ۲ـ۴٫ عصمت در ابلاغ وحى به مردم از سوى پيامبر (صلی الله علیه وآله) {۲۱}

۳ـ۲ـ۵٫ عصمت در بقا و استمرار تاريخى وحى در ميان بشر تا پايان تاريخ{۲۲}

به اعتقاد مسلمانان، كتاب هاى آسمانى نازل شده بر پيامبران پيشين نيز از نظر عصمت در چهار مرحله نخست با قرآن مجيد همتا و همپاى اند{۲۳}

ليكن مرحله پنجم عصمت (تحريف ناپذيرى ابدى در ميان مردم) از اختصاصات قرآن است.

۳ـ۳٫ معجزه جاويد و سند رسالت؛

پيامبران براى اثبات رسالت خود، معجزه آورده اند؛ ليكن كتاب آسمانى آنها، غير از معجزه و سند رسالتشان بوده است. اما قرآن خود معجزه است؛ يعنى، هم كتاب رسالت است و هم برهان صدق آن. از طرف ديگر اين كتاب معجزه اى جاودان و باقى و سندى زنده بر رسالت است كه قرن ها و عصرها را در مى نوردد و همگان را به تحدّى مى طلبد. در حالى كه معجزات پيامبران پيشين، فقط نزد حاضرين مشهود بوده و اثرى از آن باقى نيست و جوامع بشرى از مشاهده آن محروم اند.

افزون بر آن كتاب آسمانى اسلام، امتيازات بيشمارى از جهت محتوايى دارد كه بررسى آنها مجالى فراخ تر مى طلبد.

چهار. جامع بودن

از ديگر ويژگى هاى اسلام در برابر ديگر اديان، جامع بودن آن است. اسلام برنامه تكاملى بشر تا پايان تاريخ را به ارمغان آورده است. جان ديون پورت مى نويسد: «… قرآن مطابق تحقيقات كومب با انجيل فرق دارد؛ زيرا انجيل داراى مكتب و روش فقاهتى نيست؛

بلكه به طور كلى محتويات آن مركب است از قصص و روايات و بيانات تحريض و ترغيب بشر در نشر عواطف و احساسات عالى و فداكارى و … ولى هيچ نوع عامل و رابطه منطقى جالب و جاذبى كه اين معانى را با يكديگر ربط دهد، در انجيل وجود ندارد. از اين گذشته قرآن مانند اناجيل نيست كه فقط به عنوان ميزان و شاخصى درباره عقايد دينى و عبادت و عمل درباره آن شناخته شده است؛

بلكه داراى مكتب و روش سياسى نيز هست؛ زيرا تخت و تاج يا به تعبير ديگر اساس دستگاه و سازمان سياسى، روى اين شالوده ريخته شده و هر نوع قانونى براى اداره امور كشور، از اين منبع گرفته مى شود. و بالاخره كليه مسائل حياتى و مالى با اجازه همين منبع و مصدر قانون گذارى، حل مى شود{۲۴}.{۲۵}

پنج. نظام حقوقى اسلام

از جمله امتيازات انحصارى اسلام بر ديگر اديان، نظام حقوقى اصيل آن است. اين مسئله بسيارى از انديشمندان غرب را به تحسين و اعجاب وا داشته است. اگر چه اين مسئله در ذيل نظام رفتارى و بحث از «جامعيت اسلام» قابل بررسى است؛ ليكن به جهت اهميت ويژه اى كه دارد به طور مستقل مورد بررسى قرار مى گيرد. اولين نكته قابل توجه، نقش بى بديل اسلام در بنيان گذارى و توسعه حقوق بين الملل است.

مارسل بوازار {۲۶} پژوهشگر انستيتوى تحقيقات عالى حقوق بين الملل در ژنو،مى نويسد:

«در قرون وسطى هر وقت ركودى در قوانين مسيحيت روى مى داد صاحب نظران از حقوق اسلامى استفاده مى كردند. در قرن سيزده ميلادى در چند دانشگاه اروپا، مبانى فقه اسلامى مورد پژوهش قرار گرفت. اگر فلسفه تأسيس دانش حقوق بين الملل را دگرگونى در روابط ملت ها و جلوگيرى از تجاوز زورمندان و توانگران و برابرى و برادرى انسان ها بدانيم؛ بايد اذعان كنيم كه پيغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله)  بنيانگذار حقوق بين الملل بوده است». {۲۷}

اصول حقوق بشر در اسلام :

حقوق بشر و يا حقوق بين الملل اسلامى داراى اصولى چند است؛ از جمله:

۱٫ اصل حرمت و كرامت انسان؛

۲٫ اصل عدالت، برابرى و نفى تبعيض؛

۳٫ اصل صلح و همزيستى مسالمت آميز؛

۴٫ اصل وفاى به عهد؛

۵٫ اصل تفاهم و روادارى؛

۶٫ اصل مشاركت و همكارى هاى بين المللى؛

۷٫ اصل حمايت از ملل تحت ستم و … {۲۸}

اصول ياد شده در نگاه انديشمندان غربى، مورد توجه قرار گرفته است. مارسل بوازار در مورد اصول همزيستى مسالمت آميز و تفاهم مى نويسد:

«در مورد پيروان اديان الهى بايد گفت اصولاً اسلام آنها را مورد حمايت خود قرار داده و امنيت كاملى در جامعه اسلامى دارند. آنان مى توانند طبق دستورات دينى خود آزادانه عمل كنند، به خصوص كه در قرآن نيز رعايت حقوق آنان توصيه شده است. اين تساهل دينى در مسيحيت و يهود، مطلقاً وجود نداشته و به ويژه پيروان دين يهود، ناگزير از انجام فريضه هاى بسيار سخت و توان فرسا بوده اند» {۲۹}

همو مى نويسد:

«در ديانت يهود برترى نژادى وجود دارد و در برادرى مسيحيت، رابطه الهى بر جنبه هاى عملى آن در زندگى اجتماعى غلبه يافته و در شرايط امروز قابل اجرا نيست.

اما در ديانت اسلام اين افراط و تفريط به چشم نمى خورد … اين تفكر كه از قرآن نشأت مى يابد، به ديانت اسلام سوداى جهان شمولى مى بخشد. اسلام به دنبال ساختن جهانى است كه همه مردم ـ حتى آنان كه به دين سابق خويش وفادار مانده اند ـ با تفاهم، همكارى، برادرى و برابرى كامل زندگى كنند». {۳۰}

شش. خاتميت

اسلام دين خاتم است و اين خاتميت، اركان و لوازمى دارد؛ از جمله:

۶ـ۱٫ نسخ شرايع پيشين؛ هر پيامبرى كه شريعتى به ارمغان آوَرْد، شريعت پيشين را نسخ كرد و اسلام ـ به عنوان آخرين شريعت و برنامه كامل سعادت بشر از سوى خداوند ـ ناسخ همه شريعت هاى پيشين است.

۶ـ۲٫ نسخ ناپذيرى؛ دين و شريعت اسلامى به لحاظ خاتم بودنش، از پايايى و ماندگارى برخوردار است. اين دين هرگز نسخ نخواهد شد و شريعت ديگرى جايگزين آن نمى شود.

۵ـ۳٫ همگانى بودن؛ لازمه ناسخ بودن و پويايى اسلام، آن است كه اين دين، بديل ناپذير، همگانى و يگانه پرچمدار دعوت به سوى توحيد و وحدت بخش همه آدميان تحت لواى توحيد و يگانه شريعت و قانون سعادت آفرينِ خداوند باشد.

ويژگى هاى ديگرى نيز در باب جاذبه هاى اسلام و امتيازات معارف آن وجود دارد كه به جهت اختصار از ذكر آنها خوددارى مى شود.{۳۱}

هفت. نفى نيست انگارى{۳۲}

يكى از امتيازات اساسى اسلام، در برابر برخى از ديگر اديان به ويژه مسيحيت، پيراستگى آن از درون مايه هاى نيست انگارانه و نفى زمينه گرايش به نيهيليسم {۳۳} (نيست  انگارى) است.

به تعبير پروفسور فلاطورى، در اسلام عنصرى يافت نمى شود كه بهانه به دست نيست انگارى چون نيچه {۳۴} دهد تا در اين حوزه فرهنگى،حكم به نيست انگارى كند.

توضيح اينكه نيچه؛ نيهيليسم را مفهومى دو پهلو مى داند كه يكى از وجوه آن نيست انگارى به معناى قدرت روح و به تعبير وى «نيهيليسم فعال» است و ديگرى نيست انگارى به معناى سقوط و زوال قدرت روح (نيهيليسم منفعل) {۳۵} .

نيست انگارى منفعل، از تباه شدن قوه خلاّقه و از بى هدفى و آنچه معناى حيات و ارزش هاى واقعى را تشكيل مى دهد، ناشى مى شود {۳۶} 

نيهيليسم فعال، بر ملا كننده بيهودگى مطلق و به تعبير ديگر افشاگر نيهيليسم منفعل است. نيست انگارى منفعل، به گذشته فرهنگ مغرب زمين تعلق دارد و بنياد آن از نظر نيچه، تصور متافيزيكى افلاطونى و باور دينى مسيحيت است.

عمده ترين عنصر مسيحى ـ افلاطونى مورد توجه وى، نگاه منفى به جهانى است كه ما در آن زندگى مى كنيم. باور افلاطونى و ايمان مسيحى، اين جهان را كه ما در آن زندگى مى كنيم، جهانى خيالى و ساختگى، غير واقعى و دروغين و بد و زشت مى پندارد {۳۷} . او مسيحيت را مذهبى نيست انگارانه مى خواند{۳۸}  و مى گويد: آرى، نيست انگارى و مسيحيت هم قافيه اند و نه تنها هم قافيه كه برازنده هم هستند.{۳۹}

در مقابل، دو عنصر اساسى در تعاليم اسلامى وجود دارد كه راه را بر بسيارى از انتقادات وارد بر مسيحيت و يهوديت ـ از جمله اين نگرش نيچه ـ مى بندد. آن دو عنصر عبارت است از:

۱٫ يكتا پرستى مطلق كه مضمون و محتواى اصلى ايمان دينى اسلام را تشكيل مى دهد.

۲٫ نگرش مثبت به جهان به عنوان اصل و مبناى حيات.

در اين نگرش، پيامبر، داراى ذات و قلمروى الهى ـ به معناى قلمروى حقيقى و واقعى كه در برابر جهان غير واقعى و در مقابل جهان ظاهر قرار گرفته است {۴۰}ـ نمى باشد.

در دين اسلام بين جهان بود و نُمود، انفصال نيست و جهان نمود، به اندازه جهان بود، واقعى است. بنابراين تعاليم اسلام بهانه به دست كسى نمى دهد تا بر آن انگ نيست انگارى زند و همين مسئله باعث مى شود كه نيچه نيز در ضمن نفى مسيحيت ـ به عنوان مذهبى نيست انگارانه كه حيات را نابود مى سازد و علم و فرهنگ را به تباهى مى كشاند ـ از اسلام تعريف و تمجيد كند.

او مى نويسد: «مسيحيت، ما را از ثمرات تمدن عهد باستان و بعدها از دستاوردهاى تمدن اسلامى محروم كرد. فرهنگ و تمدن اسلامى در دوران حكمرانان مسلمان اندلس ـ كه در اساس با ما خويشاوندتر از يونان و روم بوده و در معنا و مفهوم و ذوق و سليقه گوياتر از آنها است ـ، لگدمال شد؛ چرا اين تمدن لگدمال شد؟ براى آنكه اصالت داشت … براى آنكه به زندگى آرى مى گفت …» {۴۱}

هشت.عدم حاجت به عصرى كردن دين

نبود نص الهى در اديان ديگر و تعارض آموزه هاى كتب مقدس با ره آوردهاى علمى و حاجات عصرى، انديشمندان و متألهان غرب را بر آن داشت كه به عصرى كردن دين، روى آورند؛

زيرا نه چشم پوشى از دستاوردهاى نوين علمى و نيازهاى عصرى امكان پذير مى نمود و نه با تعارض مى توان زيست و نه متون مقدس از چنان اعتبار و وثاقت و درونمايه اى بر خوردار بود كه بر علم پيشى گيرد. از اين رو يا بايد با دين معارض عقل و علم، خداحافظى كرد و يا براى جمع بين ديندارى و زيستن در زمان حال، دين را به رنگ زمانه درآورد و اين گزينه مقبول انديشمندان غربى شد.

منظور از عصرى كردن دين، جايگزين ساختن دين يا كتاب هاى آسمانى جديد و تغيير پياپى آنها، همگام با تحولات عصرى نيست؛ بلكه تغيير فهم و ارائه قرائت هاى گوناگون از دين به تناسب تحولات فكرى، فرهنگى و تاريخى است.

به عبارت ديگر، اگر كتاب مقدس سخن خدا نباشد و نويسندگان آن برداشت خود از پيام الهى را نگاشته باشند، ـ برداشتى كه تابع فرهنگ زمان و علوم و دانسته هاى آن زمان بوده و عارى از خطا و اشتباه نمى باشد ـ هيچ دليل منطقى بر تعبّد در برابر نص نخواهد ماند و هر كس مى تواند دين را مطابق پسند و فرهنگ حاكم بر زمان خود ـ بدون داورى و سنجش كتاب مقدس ـ فهم و تفسير كند؛

زيرا آنچه در كتاب مقدس است، كلام مستقيم الهى نيست؛ بلكه فهمى از آن است، بدون آنكه نويسنده آن و فهم او از پيام خدا، برتر از فهم انسان امروزى باشد.

چنين چيزى در نهايت به آنارشيزم معرفتى {۴۲}  خواهد انجاميد و راه هرگونه ارزش داورى {۴۳} در باب بسيارى از برداشت هاى گوناگون را مسدود خواهد ساخت؛زيرا در اينجا نه مى توان «نص محور» {۴۴}  بود و نه «مؤلف محور» {۴۶}، زيرا نصى الهى وجود ندارد و آنچه هست تفاسير و تجربه هاى مؤلفان بشرى است، و چون نص الهى در ميان نيست، راهى به سوى فهم مراد شارع نيز وجود ندارد. پس تنها يك راه مى ماند و آن «مفسّر محورى» {۴۷} است.

بنابراين دين، امرى كاملاً شخصى و عصرى مى شود؛ زيرا چنين دينى، چيزى جز معرفت دينى و برداشت مفسر نيست و هيچ نص و متن نهايى وجود ندارد كه بتوان معرفت دينى را با آن موزون كرد و مورد سنجش قرار داد.

اما در اسلام مسئله كاملاً برعكس است. در دسترس بودن متن وحى، جامعيت دين، هماهنگى اسلام با علم و عقل، اجتهاد زنده و پويا، هماهنگى دين با فطرت ثابت بشرى، وجود قوانين ثابت براى نيازهاى ثابت و قوانين متغير براى نيازهاى متغير و بسيارى از عوامل ديگر، حاجت به عصرى شدن و لجام گسيختگى در تفسير دين را مسدود مى سازد.

آنچه در اينجا لازم است تنها شناخت نيازهاى نو شونده در طول زمان و عرضه آنها بر منابع دينى و گرفتن پاسخ از دين بر اساس متدلوژى فهم دين است. اگر چه در اين عرصه نيز گاه برداشت هاى متفاوتى رخ مى نمايد؛ اما چند تفاوت اساسى در اينجا وجود دارد؛ از جمله:

۱٫ وجود برداشت هاى متفاوت، تنها در پاره اى از آموزه هاى دينى؛ يعنى، برخى از امور ظنى و نه همه آنها است و شامل امور يقينى و ضرورى نمى شود {۴۸}

۲٫ نص معتبر و خدشه ناپذيرى وجود دارد كه ملاك و معيار سنجش است و لاجرم هرگز به آنارشيزم معرفتى نمى انجامد.