داستان وقف – «وسوسه»

ندا شفیعی
نفر نخست اولین جشنواره فرهنگی هنری وقف چشمه همیشه جاری

***

امروز…
اصلاً باورم نمی‌شه آدم سی سال کار کنه، زحمت بکشه، عمرشو بذاره، جوونی‌شو بزاره، آخرِ سر، پاداش بازنشستگیش رو به جای اینکه خرجِ از تن به در کردن خستگیش بکنه و باهاش بره مسافرت خارج، باهاش به اندازه سی سال زحمت لذت ببره، بره خونه بخره و اونو وقف کنه. چی فکر کردی، مثلاً می‌خوای بگی آدم نیکوکاری هستی، فراموش کردی تو تک‌تک لحظات این سی سال همراهت بودم، فراموش کردی چه گناه‌هایی انجام دادی، اصلاً خودم وسوسه‌ات می‌کردم. تو اصلاً آدم پاکی نیستی، وقف به تو نیومده، اشتباه می‌کنی اشتباه، به اندازه سی سال اشتباه می‌کنی، اشتباه.
فردا…
اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم
سلام آقا! من اومدم خونمو وقف کنم.

داستان وقف – «جاده»

مریم اسلامی
نفر دوم اولین جشنواره فرهنگی هنری وقف چشمه همیشه جاری

* * *

باد می‌آید؛ برف‌ها را می‌پاشد لای مژه‌هایم. هوا تاریک شده. گوشه‌ی کت بابا را گرفته‌ام، فشار می‌دهم و پاهایم را محکم می‌کوبم توی برف.
غلامرضا پشت سر ما می‌آید، می‌گوید: «همین‌ جاها بود به خدا.»
بابا سرفه می‌کند. تفش را می‌اندازد روی برف‌ها. رد می‌شویم.
پشت دستم را می‌مالم به کت بابا. یخ کرده… ها می‌کنمش.
بابا می‌گوید: «نمی‌رسیم. جاده را گم کرده‌ایم.»
غلامرضا ساکت است. برمی‌گردم و از لای پلک‌هایم نگاهش می‌کنم. کلاهش را کشیده تا روی ابروهای پر پشتش که دانه‌های برف آن را پوشانده. نگاهش به آن دورهاست. دنبال جاده می‌گردد.
خودش به بابا اصرار کرده بود میانبر بزنیم. گفته بود راهش را بلد است و زودتر می‌رسیم. حالا فقط برف است و بیابان.
کلاهم را کشیده‌ام روی پیشانی‌ام. یقه‌ی بلوزم گشاد است. برف می‌نشیند پشت گردنم، مورمورم می‌شود. دماغم یخ کرده. هوا تاریک‌تر شده. گوشه‌ی کت بابا را می‌کشم و می‌گویم: «پاهام خواب رفته!»
بابا بغلم می‌کند. لنگه کفشم توی برف جا می‌ماند. غلامرضا خم می‌شود برش می‌دارد. بابا نفس نفس می‌زند، می‌گوید: «هیچ آبادی‌ای این دور و بر نیست.» بخار داغ دهانش می‌خورد به گردنم. سرم را روی شانه‌ی بابا می‌گذارم. غلامرضا را می‌بینم که پشت سر بابا می‌آید و قدم‌هایش را جای قدم‌های بابا که روی برف مانده می‌گذارد.
رنگش پریده و دارد پوست‌های دور ناخنش را با دندان می‌کند و تف می‌کند روی برف‌ها. خوابم می‌آید؛ چشم‌هایم را می‌بندم.

* * *

پاهایم گرم شده. بوی غذا می‌زند توی دماغم. شکمم به قار و قور می‌افتد. انگار دراز کشیده‌ام. چیز نرمی مثل بالش زیر سرم است. صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی می‌آید. دلم نمی‌خواهد چشمانم را باز کنم. هنوز خوابم می‌آید.
صدای بابا را می‌شنوم:
دستت درد نکند.
غلامرضا دماغش را بالا می‌کشد و می‌گوید: خدا رحمتش کنه.
صدای مردی را می‌شنوم که می‌گوید خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
بابا می‌گوید:
پس اینجا را وقف کرده؟
صدای مرد می‌آید:
بله، برای مسافرا و توی راه‌مونده‌ها.
مرد می‌گوید:
بچه رو بیدار کنین، الان سفره میارم.
صدای باز و بسته شدن در را می‌شنوم.
منتظرم بابا صدایم کند تا چشم‌هایم را باز کنم.
بابا می‌گوید:
پس وقف کرده!
غلامرضا چیزی نمی‌گوید.
معنی وقف را نمی‌فهمم. توی دلم می‌گویم:
چه قدر خوب! و چشم‌هایم را باز می‌کنم.

داستان وقف – «درخت حاج‌بابا»

زهرا صارمی
نفر سوم اولین جشنواره فرهنگی هنری وقف چشمه همیشه جاری

* * *

به نام خالق زیبایی‌ها
هر دو دستم را سرم می‌گذارم و آهسته از تخت پایین می‌آیم؛ سرم کمی گیج می‌رود؛ دمپایی‌ام را می‌پوشم؛ می‌روم کنار پنجره‌ی بخش؛ لای پنجره را باز می‌کنم؛ نسیمی سرد برگ‌های پاییزی را از تن درخت وسط محوطه بیمارستان جدا می‌کند، مثل در آوردن لباس‌ها.
پرستار از ته راهرو می‌آید، مرا که می‌بیند، یکه می‌خورد، می‌گوید: «چی شده گلناز؟! چرا اینجا ایستادی دختر؟! سرما برات خوب نیست، تو باید توی رخت خوابت باشی.» می‌گویم: «منتظر حاج‌بابا هستم.» پنجره را می‌بندد و می‌رود.
توی حیاط دوتا دختربچه با دست‌های باندپیچی در حال بازی هستند؛ به درخت تنومند حیاط خیره می‌شوم؛ می‌گویم: «پس کی حاج‌بابا میاد؟!»هیچ کس جواب نمی‌دهد؛ خیلی وقت‌ها این طوری می‌شود، من هم دیگر از کسی نمی‌پرسم.
پرستار دوباره صدا می‌زند: «گلناز مگه نگفتم برو روی تختت؟!» و می‌رود داخل اتاق.
پرستار می‌خواهد برای نرگس آمپول بزند. نمی‌توانم نگاه کنم؛ نرگس گریه می‌کند؛ هرگاه تشنج او را می‌گیرد، تن نازک و شکننده‌اش را می‌لرزاند.
وقتی می‌ایستم، سرم گیج می‌رود؛ پاهایم تیر می‌کشد؛ می‌نشینم روی تخت؛ از اینجا هم می‌توان درخت را دید؛ منتظرم بیاید و دست‌های مهربانش را دوباره بر سرم بکشد؛ دلم شور می‌زند؛ نکند نیاید! بویش را حس می‌کنم؛ بوی آشنایی است؛ به در اتاق چشم می‌دوزم؛ چقدر دلم گرفته؛ عروسکی را که حاج‌بابا دفعه پیش برایم آورده بود را برمی‌دارم؛ نگاهی به چشمان آبی و لباس قرمزش می‌اندازم؛ چشماش چهارتا شده، رنگش کمرنگ‌تر شده؛ صداها مبهم شده چیزی نمی‌شنوم؛ اگه نیاید. قبل از اینکه اینجا بیمارستان بشه، حاج‌بابا روی حوض، زیر همین درخت می‌نشست، دستش را به ریش‌های سفید و یکدستش می‌کشید، اون وقت نگاهی به این درخت می‌انداخت، بعد به یک نقطه خیره می‌شد و از کودکی دخترش زهرا می‌گفت؛ حاج‌بابا می‌گفت: «همیشه زیر اون درخت تخت می‌زدیم و چای دم می‌کردیم و زهرا با دامن سفید بلند و کفش صورتی‌اش لی‌لی‌بازی می‌کرد.» انگار همین دیروز بود که حاج‌بابا روی تخت کنار حوض، زیر درخت نشسته بود و از زهرا می‌گفت؛ می‌گفت و اشک‌هایش را با یقه ژاکتش پاک می‌کرد؛ دخترش زهرا به دلیل داشتن بیماری کهنه‌ای از دنیا رفته و این درخت برای حاج‌بابا یادآور خاطرات زهرا است؛ من هم هر وقت نگاه این درخت می‌کنم، انگار حاج‌بابا را می‌بینم.
سرم گیج می‌رود، چشمانم تیره می‌شود؛ اتاق دور سرم می‌چرخد؛ نرگس هم می‌چرخد و فریاد می‌زند:«خانم پرستار باز هم گلناز غش کرد.» به نرگس می‌گویم: «چرا فریاد می‌زنی؟!» ولی او انگار صدایم را نمی‌شنود؛ پرستار زودی می‌آید بالای سرم؛ دستم را می‌گیرد. پرستارهای دیگر هم با چند دکتر می‌آیند؛ یکی قلبم را فشار می‌دهد؛ اون یکی ماسک اکسیژن می‌گذارد روی صورتم؛ دکتر می‌گوید: «همراهش را صدا کنید.» پرستار می‌گوید: «همراه ندارد.» جیغ می‌کشم و می‌گویم: «الان حاج‌بابا میاد.» کسی صدایم را نمی‌شنود؛ دکتر می‌گوید: «یعنی چه همراه نداره؟!»پرستار می‌گوید: «آقای ابوالقاسمی واقف این بیمارستان.» پرستار دیگر روی سرم دست می‌کشد و می‌گوید: «گلناز بهش می‌گه حاج‌بابا.»
نرگس و فریبا با نگرانی به من نگاه می‌کنند؛ فریبا دستش در دست مادرش است. پلک‌هایم سنگین شده؛ با سختی چشم‌هایم را باز می‌کنم؛ همه به من خیره شده‌اند؛ پرستار لبخند می‌زند؛ زبانم سنگین است؛ نمی‌توانم حرفی بزنم؛ چشم‌هایم را به اطراف می‌چرخانم؛ همه را می‌بینم، جز حاج‌بابا؛ دیگر مطمئن هستم که اتفاقی برایش افتاده؛ همیشه سر وقت می‌آمد.
نرگس با کمک مادرش از تخت پایین می‌آید؛ خوش به حالش همیشه دوست داشتم در اینجا کسی را مامان صدا کنم؛ کسی من را بغل بگیرد؛ حاج‌بابا می‌گفت: «بابا و مامان من تصادف کرده‌اند» و اون سرپرستی من را بعد از مرگ دخترش به عهده گرفته؛ مامان یاقوت زن حاج‌بابا هم زن خوب و مهربانی بود، ولی به خاطر مرگ دخترش همیشه مریض بود. من توی خانه بزرگ حاج‌بابا خوشبخت بودم. صبح‌ها وقتی به مدرسه می‌رفتم، مامان یاقوت پول توی جیبم می‌گذاشت.
چندین شب بعد از فوت مامان یاقوت حاج‌بابا دیگر نمی‌خوابید؛ تا صبح غلت می‌خورد؛ گاهی بالش را روی سرش می‌گذاشت؛ گاهی پایش را با آب سرد حوض می‌شست و در آخر سر بلند می‌شد و نماز می‌خواند؛ گاهی با خود زمزمه می‌کرد و گریه می‌کرد؛ من هم گاهی وقت‌‌ها با اون گریه می‌کردم؛ از حاج‌بابا می‌پرسیدم: «چرا شب‌ها نمی‌‌خوابی؟» حاج‌بابا به درخت بزرگ حیاط چشم می‌دوخت؛ می‌گفت: «بعد از ما هیچ کس یادی از ما نمی‌کند.»
کاش می‌شد کاری کرد که هیچ وقت درد نداشته باشم؛ چقدر گرمم شده. نه، انگار سردمه! نمی‌دانم چرا بدنم کزکز می‌کند؛ نمی‌توانم بلند شوم؛ اگر حاج‌بابا بیاید حتماً بلندم می‌کند. خدا کند وقتی می‌آید بیدار باشم؛ باید چشم‌هایم را باز نگه دارم تا لبخند حاج‌بابا را ببینم؛ مثل لبخند آن وقتی که خانه‌اش را وقف کرد که بیمارستان شود؛ بعد از آن دیگر شب‌ها گریه نمی‌کرد؛ آرام شده بود؛ اگرچه بعد از آن در آپارتمان زندگی کردیم، ولی حاج‌بابا شاد بود و خیالش راحت شده بود و به قول خودش سرش را راحت زمین می‌گذاشت.
سرم را به طرف در اتاق می‌چرخانم؛ صدای چرخ‌های برانکارد می‌آید؛ چند پرستار هم چیزهایی می‌گویند؛ ولی نمی‌توانم چیزی بفهمم؛ صداها نزدیک‌تر می‌شوند؛ انگار کسی می‌گوید: «تصادف کرده،» دیگری می‌گوید: «نزدیک بیمارستان بوده» اون یکی می‌گوید: «واقف اینجاست،» دیگری: «امیدی بهش نیست، موتوری بدجور بهش زده.»
انگار چند مگس توی سرم وز وز می‌کنند، برانکارد از در اتاق می‌گذرد؛ آره خودش بود، حاج‌بابا بود؛ بدنم خیس عرق شده انگار باران باریده باشد. مثل اون وقت‌ها که با حاج‌بابا زیر درخت توی حیاط به حباب‌های داخل آب باران نگاه می‌کردیم و می‌ماندیم زیر باران تا خیس می‌شدیم.
مامانِ فریبا وارد اتاق می‌شود. رنگش پریده، به فریبا می‌گوید: «بنده خدا پیرمرد نزدیک بیمارستان با یک موتور تصادف کرده و درجا فوت کرده. می‌گویند واقف این بیمارستان است.» اشک تمام صورتم را گرفته؛ بدنم دارد سنگین می‌شود؛ می‌خواهم به طرف پنجره بچرخم، انگار سرم به تشک چسبیده؛ سرم خیلی درد می‌کند؛ می‌خواهم به درخت حاج‌بابا نگاه کنم. به سختی خود را کنار پنجره می‌کشانم و از روی تخت و پشت پنجره به درخت بزرگ خیره می‌شوم. حاج‌بابا را می‌بینم، با لباسی زیبا ایستاده زیر درخت؛ با دسته گلی در دست؛ می‌خندد و برایم دست تکان می‌دهد؛ چقدر جوان‌تر شده، فریاد می‌زنم: «حاج‌بابا! حاج‌بابا اونجاست! اشتباه می‌کنید اون نمرده، اون زنده‌ست، اون اونجاست، اون زنده‌ست.»

داستان وقف – «نذر»

آرزو مهبودی
شرکت کننده در اولین جشنواره فرهنگی هنری وقف چشمه همیشه جاری

* * *

زن، قرآن را از سر تاقچه برداشت و بوسید. نگاهش که به قاب عکس کوچک افتاد، اشک چشم‌هایش را پر کرد. پسر توی عکس لباس‌های خاکی تنش بود و تفنگ روی دوشش. زن آرام دست کشید به عکس و زیر لب گفت: کجایی عزیز مادر؟
ـ دخترک از میان برف و شلاب راه باز می‌کرد و جلو می‌رفت. گونه‌هایش از سرما گل انداخته بود. چکمه‌های پلاستیکی‌اش پر از آب شده بود. نفس نفس می‌زد، اما آن قدر هوای سرد بلعیده بود که دیگر از دهان و بینی‌اش هم بخار بیرون نمی‌آمد. سرما تا عمق جانش رخنه کرده بود. دست‌های یخ کرده‌اش را چپانده بود توی جیب‌های کت رنگ و رو رفته‌اش و تلوتلوخوران در میان برف و گِل جلو می‌رفت.
مرد تا نشست سر سفره، به چشم‌های زن نگاه کرد و گفت: باز گریه کردی؟
زن بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: دلم شور می‌زنه. الان بچه‌م کجاست؟
مرد قاشق برداشت و گفت: این قدر خودتو عذاب نده.
بغض زن ترکید: یک ماهه که هیچ خبری ازش نیست… تو هم که انگار نه انگار…
مرد قاشق را دوباره توی سفره گذاشت و لیوانی آب ریخت برای زن: چی کار کنم؟ خُب عملیاته. اصلاً معلوم نیست کجا هستن.
زن دست مرد را با لیوان آب پس زد: اگه یه وقت بلایی… بقیه حرف را با بغضش قورت داد. مرد گفت: ایشالا سالم و سلامته. غصه نخور.
ـ دختر، نفس بریده رسید به مدرسه. با چکمه‌های پر آبش، شلپ شلپ دوید تا دم کلاس. معلم با دیدن او اخم کرد: بازم دیر اومدی.
دختر انگشت کبودش را بالا گرفت: اجازه، برف راه‌ها رو بسته بود.
معلم سر تا پای دخترک را برانداز کرد و با دست اشاره کرد که بیاید داخل. دخترک نفس راحتی کشید. معلم بدون اینکه گره‌ی ابروهایش را باز کند، گفت: خودتو جلوی بخاری گرم کن بعد برو بشین. صورت قرمز و یخ کرده‌ی دختر به لبخندی کمرنگ باز شد و آرام و مطیع رفت سمت بخاری.
ـ مرد پرسید: هنوز نخوابیدی؟
زن که پشتش به او بود گفت: نه.
مرد نفس عمیقی کشید و گفت: جنگ همینه دیگه. بی‌خبری، غم و غصه، انتظار کشیدن.
زن با بغض گفت: منم و همین یه دونه پسر…
مرد آرام دست گذاشت روی شانه‌ی زن: روزی که خواست بره جبهه، گفتی سپردمت به خدا. حالا هم توکل کن به اون.
زن گفت: نذر کردم اگه سالم برگرده ارثیه پدریم تو روستا رو وقف همون جا کنم.
مرد چیزی نگفت و زن ادامه داد: اونجا مدرسه نداره. درآمد زمینا رو وقف می‌کنم که باهاش یه مدرسه بسازن.
مرد: آرام گفت: خوب کاری می‌کنی.
ـ دخترک برگشته بود خانه و مادر روی دست و پاهای کبودش آب گرم می‌ریخت. لب‌هایش اما هنوز از سرما به کبودی می‌زد و می‌لرزید. مادر غرولندکنان کتری را نگه داشته بود و آب می‌ریخت: نخواستم صد سال سیاه بری مدرسه… ببین چه به روز خودت آوردی؟
دختر پاهای کوچکش را توی تشت به هم مالید و چیزی نگفت. مادر آب گرم ریخت روی دست‌های سرخ و پف کرده: تو آخرش یخ می‌زنی دختر، لاشه تو هم گرگا می‌خورن! آخه این چه مدرسه رفتنیه؟ فکر من تنها و بدبخت نیستی؟
دختر زیر لب گفت: می‌خوام درس بخونم.
مادر کتری را کنار گذاشت و گفت: درس بخوره تو سر من! آخه تو این دِه غیر از تو هیچ کس نیست؟ خب تو هم مثل بقیه بچه‌ها بشین تو خونه. کمک‌دست من باش. بعد لحنش را آرام‌تر کرد: تازه همه‌ی اونا یه بابای گردن کلفت هم بالای سرشون دارن و تو نداری…
دختر پاهایش را از توی تشت در آورد و مچاله شد گوشه اتاق: می‌خوام درس بخونم دکتر بشم که دیگه هیشکی مثل بابام نمیره…
ـ زن سر سجاده نمازش نشسته بود و زیر لب ذکر می‌گفت. تسبیح را بین دو دست گرفته بود و دانه‌های مرواریدی‌اش را با انگشت جدا می‌کرد. پلک‌ها را بسته بود و فقط لب‌هایش آرام تکان می‌خورد. با صدای زنگ در چشم باز کرد، اما ذکر گفتنش را قطع نکرد. مرد توی حیاط بود و بعد از گفتن کیه، در را باز کرد. زن بی‌اختیار تسبیح را در مشت فشرد. چند لحظه گوش تیز کرد، اما صدایی نیامد. با زانوهای لرزان از سر سجاده بلند شد و پشت پنجره رفت. مرد با چشمان بسته تکیه داده بود به دیوار و مرد جوانی لباس خاکی به تن و ساک کوچکی به دست توی حیاط ایستاده بود. زن برای لحظه‌ای خوشحال شد، ولی یک دفعه دلش ریخت. مرد جوان همرزم پسرش بود. با سر و رویی خاک‌آلود و گرفته. بی‌هیچ حرفی ساک پسر را آرام گذاشت جلوی مرد و سر به زیر انداخت. زن پشت پنجره ناله‌ای کرد و روی زانوهایش چین خورد…
ـ معلم همین‌طور که دست‌هایش را روی چراغ علاءالدین گرم می‌کرد رو به مدیر گفت: از یک روستا با ده، پونزده خانوار جمعیت فقط همین یه دختر میاد مدرسه. بقیه‌شون میگن مگه بچه‌هامونو از سر راه آوردیم که توی برف و یخبندون بفرستیم چند کیلومتر اون طرف.
مدیر سری تکان داد و گفت: بازم صد رحمت به همین یکی.
معلم آرام گفت: تازه این بیچاره پدرشم فوت کرده.
مدیر این بار با تأسف سر تکان داد و پرسید: حالا درسش چطوره؟
معلم لبخند کمرنگی زد: خیلی خوبه. همینه که بیشتر دلمو می‌سوزونه.
مدیر گفت: پس هواشو داشته باش.
معلم با غصه جواب داد: دیروز که اومد خیس آب بود. صورتش از سرما شده بود رنگ لبو. می‌ترسم مادرش همین روزا نذاره دیگه بیاد.
آهی کشید و گفت: حیفه به خدا، حیف استعدادشه.

* * *

زن با لباس‌های یکدست سیاه نشسته بود پای صندوقچه‌ی چوبی. چشم‌هایش گود رفته بود و چروک‌های صورتش عمیق‌تر از قبل شده بود. مُشتی کاغذ از توی صندوق درآورد. به اسناد میراث پدری که رسید اشک و خشم چشم‌هایش را پر کرد. خواست آن‌ها را توی مشت مچاله کند، اما نکرد. همه را برگرداند توی صندوق و درش را محکم بست. بعد سر گذاشت روی صندوقچه‌ی چوبی و با صدای بلند زار زد.
ـ دختر توی رختخواب از تب به خود می‌پیچید. مادر کنارش نشسته بود و دستمال توی آب خنک خیس می‌کرد و می‌گذاشت روی پیشانی داغ دخترک. همان‌طور که دستمال را می‌چلاند آرام گفت: چرا حرف گوش نمی‌کنی دختر؟
ـ زن که وحشت زده از خواب پرید مرد هم بیدار شد و نشست کنارش: چی شده؟
زن با صدایی لرزان گفت: خواب بچه‌مو دیدم…
مرد گفت: خیره…
زن زانوهایش را جمع کرد: باهام قهر کرده بود… ناراحت بود از دستم.
مرد تعجب کرد: چرا؟
زن لب‌هایش را گزید بهم و گفت: چرا نذرتو ادا نکردی…
مرد با گیجی پرسید: کدوم نذر؟
زن یک دفعه از جا بلند شد. مرد داد زد: کجا می‌ری؟
زن دوید سمت اتاق. زانو زد پای صندوقچه و مشغول گشتن شد. مرد پشت سرش آمد و چراغ را روشن کرد.
زن سند را درآورد و نفس راحتی کشید: ایناهاش.
مرد کنارش نشست: این چیه؟
زن نگاهی انداخت به او و گفت: سند… ارثیه‌ی پدریم.
ـ چشم‌های دختر از خوشحالی برق می‌زد و گونه‌هایش رنگ گرفته بود. این بار نه از سرما. به سر در ساختمان نگاه کرد که تابلو سفیدی زده بودند و رویش نوشته بود: مدرسه شهید محمد عابدی.

داستان وقف – «این دروغ نیست…»

رضوان نصراللهی
شرکت کننده در اولین جشنواره فرهنگی هنری وقف چشمه همیشه جاری

* * *

مامان و آقاجون می‌گفتند بازی و گردش واسه کسی نشده نون و آب که من دومیش باشم. اما ای دل کجاست گوش شنوا… درست بود با نمره‌های خوب، قبولی را گرفته بودم، اما خیلی کارهای دیگه مونده بود که باید انجام می‌دادم. اولش این بود که جمعه اول تابستون با اصغر بریم محله خوش‌مرام‌ها، کله‌پزی اوس محمود. عجب اوسایی بود! کله اون زبون‌بسته‌ها رو چنان آب می‌انداخت که دل هر رهگذری رو می‌برد. بعد باید با هم می‌رفتیم از کلیددار امامزاده ابراهیم، پارچه‌دوزهای هیأت رو برای مسجد می‌گرفتیم. بعد اگه وقت شد باید می‌رفتم در مغازه دایی سعید. البته آقاجون همیشه می‌گفت آب توی دیگ علی داغ نمی‌شه. این یک مثل بود که به قول آقاجونم راست کار من بود. هر چی می‌گفتم من کار دارم، دو هفته دیگه محرم شروع می‌شه، آقا سید دست تنهاست باید در و دیوار مسجدو سیاه بگیریم، لباس‌هامون رو سیاه کنیم، اما مردمو سیاه نکنیم. اما ای دل کجاست گوش شنوا… به قول مامان اگه من رو به حال خودم بگذارند، هیچ کاری برای آینده‌ام نمی‌کنم. بعد به خودم میام تابستون الکل شده رفته هوا… الکل شده رفته هوا یک اصطلاحه؛ اصغر پارسال سر درس علوم دوم نظری بِهِم یاد داده بود. اصغر پسر درس‌خوانی بود، به همین خاطر مامان و آقاجون با رفت و آمد ما مشکل نداشتند. هر کدوم از اهالی هم که من و او را با هم می‌دیدند، می‌رفتند دم حجره و توی گوش آقاجونم می‌خونند که نذار پسرت با این پسره راه بیفته، دنیاشو که از دست داده، حداقل نذار آخرتشو از دست بده. آقاجونم نمی‌توانست یا شایدم نمی‌خواست به من حرف بزنه؛ چون یکی مثل مادرجون پشتم را قرص کرده بود. مادرجونم از اصغر خوشش می‌آمد، چون بچه ساکت و نجیبی بود. نجیبی برای اصغری که تو محله‌ی سرخوش‌ها بود، یک خصوصیت بزرگ به نظر می‌اومد. سرخوش‌ها آدم‌های ساکتی بودند. البته تا زمانی، کاری با کسی نداشتند و آسه می‌آمدند و آسه می‌رفتند که خمره‌های زیرزمینشون پر بود. به قول مادرجونم پدر اصغر مردانگی داشت که دُمش به دُم سرخوش‌ها نخورده بود. پس می‌شد روی پسرشم حساب کرد. دایی سعید هر دو روز یک بار زنگ می‌زد. یا گوشی رو برنمی‌داشتم یا اگر برمی‌داشتم، می‌ذاشتم طرف از اون‌ور خط الو بگوید. اما نمی‌دونم چرا اون روز گوشی رو بی‌هوا برداشتم و الو زود پرید توی دهنم گفتم: الو، سلام.
مرد اون‌ور خط گفت: چه سلامی چه علیکی؟ کجایی پسر؟ اگه مغازه نمیای یک کلام ختم کلام به مامانت بگو نمیرم. تا تکلیف منم از این طرف مشخص بشه. دایی وقتی عصبانی می‌شد، دست به سرش می‌کشید. بعد که می‌دید کچل شده، به روزگار بد و بیراه می‌گفت. منتظر بد و بیراهش به روزگار بودم که یک دفعه این حرف تو گوشم پیچید:
ـ ای لعنت به این روزگار… روزگار لا مذهب که فقط خودش می‌بینه.
تا دایی این حرف رو زد جیک‌جیک یادم رفت. نمی‌دونستم چی بگم صدای نفسم توی گوشی تلفن می‌پیچید گفتم چَ… شم دایی فردا صبح کرکره مغازه رو من بالا می‌کشم. تا این حرفو زدم، دایی مثل آب، جوش آورد گفت: فردا، فردا دیره همین بعدازظهر منتظرتم خداحافظی رو تحویل داد و گوشی را گذاشت.
بعدازظهر ساعت ۴:۳۰ بود بیرون زدم. ورامین هر روز گرم‌تر از دیروز می‌شد. با گرما تمام آب بدنم عرق می‌شد روی پیشونیم می‌نشست؛ بعد سرازیر می‌شد سمت خط ریشم و من سریع با دستم پاکش می‌کردم و به اصغر لعنت می‌فرستادم که چرا من رو برده آرایشگاه سر کوچه‌شون، هر چی به آقای سلمونی (فامیلی‌اش سلمونی بود) گفتم خط ریش برام نذارید سِنَّمو بالا می‌بره، گوش نکرد و گفت: این طوری آقاجونت به فکر میفته برات آستین بالا بزنه. چرا دروغ بگم منم قند توی دلم آب می‌شد، اما دوست نداشتم تظاهر کنم به اون چیزی که نیستم. من هنوز مرد نشده بودم، به فکر این بودم خودم با تیغ بزنمش اما می‌ترسیدم.
تا ساعت ۹ شب در مغازه دایی پفک، لیسک، روغن ۱۰ کیلویی قو و برنج تایلندی فروختم. آخرشم نامردی نکردم، پول اون روز رو از دایی گرفتم برای جمعه کله‌پاچه‌ی اوس محمود که چشم زبون‌بسته‌هاش دل هر رهگذری رو می‌برد. وقتی داشتم برمی‌گشتم، مستأجر جدید، آقای اسماعیلی رو دیدم، جلو رفتم گفتم آقا اسماعیلی کمک نمی‌خواید؟ گفت نه، علی جان فقط برو خونه ببین آقاجونت خونه است. گفتم کاری دارید به خودم بگید؟ آقا اسماعیلی اخمی کرد و گفت: برو بچه ببین بابات هستش؟ اخم اسماعیلی با اون عینک ته استکانیش وحشتناک‌تر از هر تصوری بود. وقتی‌ام می‌خوام بگیم بابا ما هم می‌تونیم، چنان با یک اخمی جوابتو می‌دن که یادت میره چند سالته. اما مطمئنم چون شب بود و تاریک بود، آقای اسماعیلی خط ریشم رو ندید. رفتم خونه آقاجونم اما خونه نبود. مادرم چادرش را به سر کرد. منم کنارش راه افتادم ببینم آقای اسماعیلی چی میگه. تا مادرم رو دید هندسه صورتش عوض شد و گفت:
ـ سلام آبجی واقعاً شرمنده، من به علی جونم گفتم اگه آقاجونت خونه نبود خودت بیا کارت دارم. نمی‌خواستم شما زحمت بیفتید. به خدا شرمنده روی شما و آقا اکبرم، ما چیزی جز زحمت که باید توی این روزگار رحمت باشه برای شما نداشتیم.
مادرم چادرش رو جمع و جور کرد و جلوی بینی و دهانش را گرفت و گفت:
ـ نه، آقای اسماعیلی این چه حرفیه؟
ـ آقای اسماعیلی کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:
راستیش آبجی این مستأجر جدیدمون آبادانیه، توی شهر خودش سر هیأت بوده. قبل از جنگم برای خودش بروبیایی داشته… الانم کلی وسایل هیأت از پارچه‌نویس گرفته تا دیگ غذا و طبل و سنج با خودش آورده. خودتون که خبر دارید، طبقه سوم خونمون رو داریم نقاشی می‌کنیم. گفتم البته شرمنده‌ها، اگه شما اجازه بدید یک هفته این وسایل گوشه حیاط شما باشه… طرف قول داده تا آخر هفته نشده وسایل رو بفروشه. عرض من همین بود. مادرم با چادرش دوباره جلوی دهانش را گرفت و صدایش را ته گلویش انداخت و گفت:
ـ آقای اسماعیلی خودتون خبر دارید اکبر آقا صلاح نمی‌بینه کاری رو بدون مشورتش انجام بدهیم. اگه اجازه بدید امشب باهاش صحبت می‌کنم، فردا خبرش رو به ثریا جون میگم. آقای اسماعیلی دستش رو گذاشت روی دو تا چشماش و گفت:
ـ ای بروی چشم این چه حرفیه آبجی. رخصت!
چقدر دوست داشتم آقاجونم از در بیاد تو. بگه زن کجایی؟ بیا این هندونه‌ها رو از دستم بگیر، بعد مامانم سر از پا نشناخته بدو سمت آقاجونم هندونه‌ها را از دستش بگیره و بندازِ توی حوض تا ماهی‌های توی حوض بترسند. وقتی‌ام سر شب شد، مامانم کل قضیه امروز رو تعریف کنه. بعد آقاجونم بگه زن مشکلش کجاست بگو بیارند.
زنگ خونه به صدا در آمد، آقاجونم بود، اما بدون هندونه، تنها حرفی که از صحبت‌هاشون شنیدم این بود «زن مشکلش کجاست؟ بگو بیارند.»
فردا زودتر رفتم در مغازه دایی سعید. خنده‌دار بود؛ کرکره مغازه رو تا اندازه قد خودم بالا زده بودم؛ دیشب چوب کرکره را با اصغر تو سر هم خُرد کردیم. اصغر پسر خوبی بود. به قول مادرجونم ساکت و نجیب بود. هر چی اتفاق برایش تازگی داشت، برای من تعریف می‌کرد و از من دلیلش رو می‌خواست. مثلا چرا محرم عزاداری می‌کنید؟ حضرت علی علیه السلام کیه؟ نیمه شعبان چرا جشن می‌گیرید؟ از این سؤال‌ها منم اگه مغزم کفاف جواب سؤال‌هاشو نداشت، می‌بردمش دم در مسجد، چون کلیددار مسجد نمی‌ذاشت اصغر داخل محوطه مسجد بیاید. بعد آقا سید، خداییش‌ام آقا سیدم جوابشو می‌داد، اما… امان از مردمی که چشم‌شون از عقل‌شون بزرگ‌تر بود و به قول داییم شترمرغی زندگی می‌کردند. از بچه‌ها و زن‌های اهل محل گرفته تا بچه‌های توی مسجد همه از اصغر بدشون می‌آمد. بدتر از اون، از پدر اصغر تا می‌توانستن بد می‌گفتند. اهالی مسجد می‌گفتند پدر اصغر با سرخوش‌ها رفت و آمد داره. از اون طرف هم کاسب‌ها می‌گفتند ما با همین دو تا چشم‌های خودمون دیدیم خمره‌ها رو پدر اصغر برای سرخوش‌ها پر می‌کنه. وقتی هم من رو با اصغر می‌دیدند، زیر لبی طوری که من بشنوم می‌گفتند پسر فلانی کافر شده با این کارهاش، با این رفت و آمدهاش آخرتشو از دست داده، ذلیل بمیره چنین بچه‌ای که توی گوش راستش اذون میگند بعد از گوش چپش درمیاد!
پسر اکبر آقا مسلمونی از یادش رفته یا بعضی وقت‌ها می‌رفتند همین حرف‌ها رو دم حجره به آقاجونم می‌زدند. اصغر وقتی این صحنه‌ها رو می‌دید، راهشو کج می‌کرد و بدون خداحافظی می‌رفت. راز اصغر راز یک شب نبود؛ راز هزار و یک شب بود. همه میگند راز توی دهن سه نفر بشینه دیگه راز نیست؛ قصه هزار و یک شب میشه. اسم اصغر، ساشا بود و این موضوع رو خانواده‌اش و من و آقا سید می‌دونستیم. محرم پارسال بابای ساشا، آقای پیتر حاجتش رو گرفت. آن روز با پای برهنه از دم در مسجد تا در خونه‌شون دویده. ساشا تعریف می‌کرد و می‌گفت: اون روز بابام فقط این جمله را تکرار می‌کرد: حاجت گرفتم. می‌گفت تا شب یک نفر توی گوش بابام با صدای آهسته می‌گفته: برو حاجت روا شدی. اولش فکر می‌کردند آقای پیتر خیالاتی شده، اما وقتی جواب آزمایش سرطان خون ساشا منفی آمد، همه چیز عوض شد؛ حتی اسم ساشا.

* * *

جای خالی وسایل مستأجر جدید آقای اسماعیلی که آبادانی بود و قبل از جنگ توی شهر خودش برو بیایی داشته، گوشه حیاط کاملا مشخص بود.
تمام وسایل رو آقای پیتر با قیمت بالا یک هفته قبل از محرم خرید. به مستأجر جدید آقای اسماعیلی نگفتیم آقای پیتر مسلمون نیست، چون خودش دو روز دیگه از اهالی محل می‌شنید که آقای پیتر مسلمون نیست و خیلی چیزهای دیگه، که سیاهی‌شون لباس عزای آقای پیتر رو برای محرم سیاه‌تر می‌کرد…
***
بعد از ظهر روز هشتم مُحرم بود، رفتم در خونه اصغر در زدم، اصغر دم در نیامد؛ آقای پیتر آمد با آن لبخند همیشگی. سلام کردم بعدش سریع حرف خودش توی دهنم پرید؛ گفتم: آقای پیتر! دو هفته پیش یادتونه، مُحرم نیامده بود وسایلی رو از مستأجر آقای اسماعیلی به نیت وقف برای مراسم امام حسین علیه السلام خریدید. حالا هم محرم شده کار هیأت معطل مونده. من آمدم اون دو تا دیگ کوچک رو ازتون بگیرم ببرم مسجد. اجازه هست؟
آقای پیتر همین‌طور به چشم‌های من زل زده بود و چیزی نمی‌گفت. بنده خدا مونده بود از کجا می‌دونم توی زیرزمین گوشه حیاط‌شون دوتا دیگ کوچک هست. تا آمد بگه «اما ببخشید…» گفتم: چند باری با اصغر برای کنجکاوی زیرزمین رفتیم. شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم به قول آقاجونم چشم حیا نداره، دیدم متوجه شدم، حالا اجازه هست.
آقای پیتر گفت: اوهوم! اجازه منم دست صاحب این روزهاست. من تمام زندگیم مال حسینه.
اون روز اصغر خونه نبود، منتظر وایسادم تا از خونه عموش بیاید. عمویش به اصطلاح خودشون پدر بود، اما اصلاً سن‌اش زیاد نبود که بتوانیم بهش بگیم پدر… وقتی اصغر آمد دیگ‌ها رو برعکس کردیم و مثل کلاه‌های لبه‌دار روی سرمان گذاشتیم، طوری که جلوی چشم‌هایمان را گرفته بود. آقای پیتر جلوتر از ما راه افتاد که مبادا سرخوش‌ها ما رو اذیت کنند. سرخوش‌ها درست بود با کسی کاری نداشتند، اما وقتی خمره‌هاشون تلخ می‌شد، خون جلوی چشم‌هاشونُ می‌گرفت. در راه فقط زمین رو می‌تونستیم نگاه کنیم. چاله‌ها و جوی‌ها رو و مهم‌تر از همه عکس خدا را که روی زمین افتاده بود!
وقتی به مسجد رسیدیم آقای پیتر به خاطر حرف‌های مردم و کلیددار مسجد رفت کنار در مسجد ایستاد. من و اصغر داخل رفتیم و از بچه‌ها کمک خواستیم که ما رو پیش جعفر آشپز ببرند. جعفر آشپز دیگ را از روی سر من برداشت و گفت: دستت درد نکنه، این به دردمون می‌‌خوره؛ بی‌زحمت بذارش کنار اجاق. نوبت به اصغر رسید دیگ را از روی سرش برداشتند، جعفر آقا آشپز تا جعفر را دید گفت: نه، این به درد ما نمی‌خوره…
آقا سید تا این صحنه رو دید، دست اصغر را گرفت برد کنار درخت بید و بلند فریاد زد: همین‌جا وایسا تا بیام. من سریع رفتم کنار اصغر، بدجوری بغض کرده بود، آقا سید رفت با جعفر آشپز صحبت کنه. بعد از دو دقیقه آقا سید آمد عبایش را در آورد و به دست اصغر داد و به من گفت: برو چند قالب یخ از همسایه‌ها بگیر…

* * *

آن روز هر کسی از شربت می‌خورد به امام حسین علیه السلام سلام می‌داد. در مرداد، گرم‌ترین ماه تابستان، شربت با دیگ‌های آقای پیتر که به نیت وقف برای مراسم امام حسین علیه السلام خریده بود و پسرش اصغر که پسر ساکت و نجیبی بود، یک مزه دیگه داشت…

داستان وقف – «روزهای برفی»

علی میرزا عمادی
شرکت کننده در اولین جشنواره فرهنگی هنری وقف چشمه همیشه جاری

* * *

… دیشب بعد از کلی بگو مگو با بهادر گوشی تلفن رو گذاشت و رفت به سمت هال. به یاد آورد شب قبل هم چند دقیقه‌ای با نادر صحبت کرده بود که آخرش داشت به بحث می‌کشید. روی صندلی راحتی کنار شومینه نشست و زل زد به قاب عکس همسرش که لبه بالای شومینه بود.
حاج نصرت هیچ وقت فکر نمی‌کرد با این همه مال و ملکی که توی مدت هفتاد سال زندگی‌اش جمع کرده، همچنین روزهایی رو ببینه و لمس کنه. تا سه سال قبل همسرش کنارش بود، ولی بعد از مرگ نزهت، تنهایی تنها همدمش شده بود.
قاب عکس نزهت رو برداشت و با گوشه آستین‌اش شیشه قاب رو کمی تمیز کرد و گذاشتش سر جاش و نگاهش رو هل داد روی قاب عکس دیگه لبه شومینه. یه عکس دسته جمعی از خودش، همسرش و سه تا بچه‌هاش.
بچه‌هایی که یه زمانی خیلی دوست‌شون داشت و اگه یه روز نمی‌دیدشون آرامش نداشت، ولی الان سال‌ها بود که ندیده بودشون و سعی کرده بود خودش رو آروم کنه. بعد از مرگ همسرش فقط با خاطرات خوب گذشته خودش رو سرگرم می‌کرد. با تجویز پزشک قرص‌های آروم‌بخش رنگ وارنگی مصرف می‌کرد، ولی اون‌ها هم دیگه خاصیت‌شون رو از دست داده بودن. نادر و بهادر و مرضیه بچه‌هاش بودن و سال‌ها بود هیچ کدوم کنارش نبودن.
نادر پسر بزرگه بود و بهادر وسطی و مرضیه هم ته‌تقاری و دُردونه باباش… از پنج نفری که توی قاب عکس بودن به جز نزهت که مسافر زیر خاک بود، چهار نفر دیگه هر کدوم یه گوشه دنیا زندگی می‌کردن… نادر لندن بود و بهادر استرالیا. مرضیه هم بعد از تموم کردن دوره دندانپزشکی‌اش با یکی از استاداش ازدواج کرد و رفت کانادا. از اون زمان هفت سال و چند ماه می‌گذشت. تا وقتی نزهت زنده بود، بچه‌ها هر چند سال یک بار می‌اومدن سری می‌زدن و برمی‌گشتن، ولی بعد او اوضاع مثل قبل نبود. توی مراسم خاکسپاری نزهت خیلی‌ها اومده بودن؛ خیلی از همسایه‌ها و بستگان و همکارها، خیلی‌ها بودن؛ خیلی‌ها جز بچه‌های نزهت. حاج نصرت که بعد از یه عمر زندگی زنش رو از دست داده بود و روزهای سختی رو تحمل می‌کرد، مونده بود علت نیومدن بچه‌ها به مراسم خاکسپاری مادرشون رو چگونه توضیح بده!
بچه‌هایی که هر کدوم درست یا دروغ عذر و بهونه خاص خودشون رو برای نیومدن داشتن. بچه‌هایی که مادرشون رو از دنیا بیشتر دوست داشتن، الان دنیایی دل‌مشغولی داشتن که آخرین دیدار با مادرشون توی این دنیا رو…؛ بهتره قضاوت نکنم. لابد هر کدوم گرفتاری خاصی داشتن که نمی‌تونستن بیان… این تنها جمله‌ای بود که آخر سر حاج نصرت با خودش تکرار می‌کرد و فکرش رو از بچه‌ها می‌کشوند روی یه موضوع دیگه!
حاج نصرت آروم از روی صندلی بلند شد و آباژور گوشه هال رو با پاش روشن کرد. کلید لوستر سقف رو زد و همه جا تاریک شد.
گوشی بیسیم تلفن رو برداشت و رفت سمت اتاقش. اتاق خوابی با یه تخت دو نفره که الان سه سال بود تنها از نصف اون تخت استفاده می‌شد.
عصاش رو به تخت تکیه داد و دمپایی‌اش درآورد و آروم خزید روی تخت. گوشی تلفن رو کناری گذاشت و پتو رو کشید روی صورتش و خوابش برد.
صدای زنگ آیفون خونه رو شنید و رفت تا در رو باز کنه. از صفحه نمایش آیفون دید که نزهت پشت دره. دکمه آیفون رو زد و رفت سمت در ورودی آپارتمان و در رو باز کرد.
آسانسور حرکتی نداشت و روی شماره هفت ثابت مونده بود. حاج نصرت تعجب کرد. آسانسور می‌باید از طبقه هفتم می‌رفت به همکف تا نزهت سوار بشه و بالا بیاد، ولی چرا ثابت بود؟… آخه نزهت پا درد داره و نمی‌تونه چهار طبقه از پله بالا بیاد. دوباره رفت سمت آیفون و نگاه کرد. کسی پشت در نبود. رفت سمت ورودی آپارتمان… نزهت پشت در بود و داشت کفش‌هاش رو جفت می‌کرد.
حاج نصرت پرسید: «چه جوری اومدی؟»
نزهت گفت: «چه جوری می‌خواستی بیام؟ پر کشیدم و اومدم. نمی‌بینی؟!»
و هر دوتایی رفتن تو…
نزهت روی مبل نشسته بود و حاج نصرت از توی آشپرخونه با سینی چای اومد سمت‌اش.
نزهت گفت: «چند وقتیه یه فکری تو کله‌اته؟»
حاج نصرت چیزی نگفت و سینی چای رو گذاشت روی میز.
نزهت یه لیوان چای برداشت و انگشت‌های دو تا دستش رو دور لیوان قفل کرد تا دست‌هاش گرم‌تر بشه!
حاج نصرت گفت: «مدتیه خونه سرد شده.»
نزهت گفت: «شومینه روشنه؟»
حاج نصرت سرش رو تکون داد و با دست به شومینه اون طرف سالن اشاره کرد.
شعله‌های آبی آتش از اطراف هیزم‌های سرخ شده شومینه زبونه می‌کشید.
نزهت گفت: «شوفاژها چی؟»
حاج نصرت جواب داد: «از اول پاییز یه بند روشنن!»
نزهت گفت: «فردا زنگ بزن یکی بیاد و یه نگاهی بندازه. شاید باید سرویس بشن. چند وقته خونه این جوریه؟»
حاج نصرت پشتش رو به مبل تکیه داد و گفت: «چند سالی می‌شه.»
نزهت جرعه‌ای چای خورد و مِن‌مِن کرد و دوباره گفت: «چند وقتیه که اون فکر تو کله‌اته!»
حاج نصرت چیزی نگفت.
نزهت گفت: «شک نکن که تصمیم خوبی گرفتی!»
حاج نصرت کنجکاوانه زل زد به چشم‌های زنش ولی نه چیزی گفت نه چیزی پرسید.
نزهت گفت: «فقط عجله کن که وقت تنگه!»
آخرین جرعه لیوان چای رو سر کشید و لیوان رو روی میز گذاشت و رفت کنار شوهرش نشست. دست‌هاش رو گرفت توی دستش و آروم گفت: «فقط یه کم زودتر. باور کن که وقت زیادی نمونده.»
و همین‌طور که دست‌های شوهرش رو نوازش می‌کرد، ادامه داد: «عزیزم تو هنوز چایی‌ات رو نخوردی!»
صدای زنگ تلفن تو فضای تاریک و ساکن خونه پیچید و حاج نصرت رو از خواب بیدار کرد.
گوشی رو برداشت و به صفحه رنگی‌اش نگاه کرد. هنوز گیج و منگ بود، ولی می‌دونست که باید یکی از بچه‌هاش باشن و با توجه به تفاوت زمانی حدوداً نیم‌روزی می‌بایست مرضیه باشه از کانادا که طبق معمول این ساعت توی ماشین‌اش نشسته تا پسرش از در کودکستان بیاد بیرون و ببردش خونه و تو این فاصله اندک هر وقت مناسب می‌دید، زنگی به خونه می‌زد. توی اون سال‌ها که نزهت زنده بود، چندین مرتبه به دخترش تذکر داده بود که اگه قصد تماس داره، سعی کنه زودتر این کارو انجام بده، ولی مرضیه کما کان مراعات خواب کسی رو نمی‌کرد.
مرتبه قبل که مرضیه با پدرش تماس تلفنی داشت، تابستون بود و گرما باعث شده بود لباس نازک بپوشه ولی الان سوز زمستانی و شهر به برف نشسته وادارش کرده بود لباس‌های گرم و ضخیم بپوشه و بخاری ماشین‌اش رو هم روی درجه آخر تنظیم کنه و این یعنی که نزدیک به سه فصل از اون تماس می‌گذشت.
حاج نصرت تلفن رو جواب داد. به آرومی سلام و احوالپرسی کرد، اما کل صحبت‌اش سه، چهار دقیقه‌ای طول نکشید که خداحافظی کرد.
گوشی تلفن رو اون طرف تخت گذاشت و پتو رو تا زیر گردن‌اش بالا کشید. احساس می‌کرد ضربان قلبش بالا رفته و فشارش پایین اومده. به حرف‌های مرضیه فکر می‌کرد و به رفتار بچه‌هاش که نسبت به سال‌های پیش رنگ عوض کرده بودند.
آخه بچه‌ها نگران بودن که مبادا پدرشون تو این سن و سال زن بگیره. فهمیدن این قضیه برای حاج نصرت اصلاً سخت نبود، چون بچه‌هاش رو خوب می‌شناخت و با اخلاق و روحیات‌شون آشنا بود.
بچه‌ها مادرشون رو یه دنیا دوست داشتن و نمی‌خواستن یه زن دیگه جاش رو بگیره.
نادر و بهادر و مرضیه همگی حداقل تو این موضوع اتفاق نظر داشتن که دیگه مجالی برای ازدواج مجدد پدرشون نیست. شاید اون‌ها نمی‌خواستن پای یه شریک یا یه میراث‌بر دیگه توی اون خونه باز بشه. چون اگه این اتفاق صورت می‌گرفت، میزان سهم‌الارث اون‌ها کاهش پیدا می‌کرد.
حاج نصرت همچنان فکر می‌کرد و می‌اندیشید که بهتره این قدر بدبینانه قضاوت نکنه و اندیشید که احتمالاً بچه‌ها اون قدر پدرشون رو دوست دارن که راضی نیستن چیزی از دارایی‌های پدر کم بشه. آخه هر تیکه از دارایی‌های پدر مثل یه برگ از آلبوم خاطرات گذشته اون‌ها بود. بچه‌ها نمی‌خواستند که این آلبوم برگ برگ بشه! اون شب حاج نصرت کلی فکر کرد. به نزهت، به خوابی که دیده بود، به بچه‌هاش، به خودش و به آدم‌های دیگه… به خیلی چیزا فکر کرد و تصمیم گرفت فردا کاری رو انجام بده که باید بده. اون شب حاج نصرت بر خلاف شب‌های دیگه دیرتر از همیشه خوابید.
فردای اون روز هنوز برف می‌بارید و تمام کوچه و خیابون‌های شهر رو سفید کرده بود.
روشنایی روز رفت و تیرگی شب اومد، ولی حاج نصرت هنوز به خونه‌اش برنگشته بود. هیچکی نبود که سراغی ازش بگیره، چون کسی دلواپس‌اش نبود.
تقریباً دیروقت بود که برگشت. دونه‌های برف روی سر و صورت‌اش نشسته بود. خودش رو کمی تکوند. سوار آسانسور شد و دکمه شماره چهار رو فشار داد.
به محض اینکه وارد آپارتمان شد، پالتوی خیس‌اش رو آویزون کرد و رفت کنار شومینه نشست. احساس می‌کرد شعله‌های آتش گرمای خودشون رو از دست دادن. شعله‌رو بیشتر کرد و فاصله صندلی‌اش رو با شومینه کمتر. الان می‌تونست گرمای آتش رو کمی احساس کنه. به یاد آورد که چقدر خسته‌اس. سرش رو به پشت صندلی تکیه داد و زل زد به عکس نزهت که توی قاب لبه بالای شومینه بود… آروم پلک‌هاش سنگین شد و چشماش بسته شدن.
نزهت از توی آشپزخونه صدا زد: «چایی بریزم یا نسکافه؟» حاج نصرت بلند شد و رفت سمت پنجره. پرده رو کنار زد تا به بیرون نگاه کنه. شیشه عرق کرده بود! با کف دستش شیشه رو پاک کرد. کوچه تاریک بود، ولی از اطراف نور تیرک چراغ برق می‌شد دید که دونه‌های برف ریز و درشت پایین می‌اومدن. روی باریکه‌ی کناری پنجره هم برف نشسته بود.
نزهت پرسید: «چه فکری تو سرته؟!»
حاج نصرت گفت: «همیشه روزهای برفی رو دوست داشتم و…»
نزهت حرف شوهرش رو قطع کرد و گفت: «و شب‌هاش رو بیشتر، می‌دونم ولی نمی‌دونم چه فکری تو سرته!»
حاج نصرت پنجره رو باز کرد و با اینکه هجوم هوای سرد رو حس می‌کرد، اما پنجره رو نبست. دست‌هاش رو از پنجره بیرون برد و انگشت‌هاش رو باز کرد. دوست داشت دونه‌های برف رو لمس کنه… و چند لحظه بعد دونه‌های برف کف دست‌های حاج نصرت رو سفید کرد.
نزهت گفت: «نمی‌خوای جوابم رو بدی؟!»
حاج نصرت پنجره رو بست. پرده رو کشید و رفت به سمت مبل و نشست. نزهت از توی آشپزخونه با سینی چای اومد.
حاج نصرت گفت: «امروز کار رو تموم کردم.»
نزهت چیزی نگفت: سینی چای رو گذاشت روی میز و نشست. حاج نصرت یه لیوان چای برداشت و انگشت‌های دو دستش رو دور لیوان قفل کرد تا دست‌هاش گرم بشه.
نزهت گفت: «به نظر نمی‌رسه حالا حالاها بند بیاد.»
حاج نصرت گفت: «آسمون هیچ وقت جمع نمی‌کنه و برای خودش نگه نمی‌داره. اگه باری داشته باشه می‌باره و خودش رو سبک می‌کنه!» جرعه‌ای چای خورد و ادامه داد: «تا ریزشی نباشه، رویشی هم نیست!»
نزهت گفت: «از کاری که کردی خوشحالم، ولی انگار تو خوشحال نیستی!»
حاج نصرت گفت: «ناراحتم که چرا این قدر دیر به فکر افتادم.»
و جرعه‌ای چای خورد و آهسته گفت: «دلم برای بچه‌هام تنگ شده. نمی‌دونم اون‌ها بعد از اینکه فهمیدن، چیکار می‌کنن.»
نزهت گفت: «اون‌ها اندازه کافی مشغله دارن که انجام بدن. کار خاصی نمی‌کنن.»
حاج نصرت گفت: «ولی می‌دونم عصبانی می‌شن؛ خیلی عصبانی.»
نزهت گفت: «اولش آره، ولی به زودی خواهند فهمید که پدرشون کار خوبی انجام داده» و رفت کنار شوهرش نشست. دست‌هاش رو توی دست گرفت و آروم گفت: «عزیزم! ما در حق اون‌ها چیزی کم و کسر نذاشتیم و خدا رو شکر وضع همه اونها هم رو به راهه. من که ازشون راضی‌ام. تو هم با همه اشتباهات اون‌ها ازشون راضی باش و براشون…»
تو همین لحظه صدای زنگ تلفن به گوش رسید. حاج نصرت به زنش نگاه کرد. نزهت تبسمی کرد و گفت: «بچه‌ها هستن. حتماً می‌خوان غر بزنن… ترجیح می‌دم امشب باهاشون صحبتی نداشته باشی. بهتره کمی عصبانیت‌شون فروکش کنه.»
بلند شد و همزمان که می‌رفت سمت پنجره ادامه داد: «بچه‌ها دلشون برای ما تنگ می‌شه. بچه‌ها ما رو دوست دارن و به زودی همه چیز درست می‌شه.»
حاج نصرت لیوان خالی رو توی سینی روی میز گذاشت. لیوان چای نزهت هنوز دست نخورده توی سینی بود. حاج نصرت سرش رو برگردوند که به زنش بگه چایی‌ات رو فراموش کردی بخوری، ولی نه نزهت رو دید و نه چیزی گفت.
حاج نصرت چشماش رو باز کرد. تلفن داشت زنگ می‌زد. گوشی رو برداشت و به صفحه رنگی‌اش نگاه کرد. کمی گیج و منگ بود، ولی با این حال فهمید که وکیل‌اش نیست. جواب نداد. بلند شد و آباژور گوشه هال رو با پاش روشن کرد. کلید لوستر سقف رو زد و هال تاریک شد.
گوشی بیسیم تلفن رو برداشت و رفت به سمت اتاقش. گوشی تلفن رو کناری گذاشت و روی تختش دراز کشید. هنوز کمی سردش بود. پتو رو تا زیر گردنش بالا آورد. احساس خوبی داشت. احساس می‌کرد سبک شده، سبک‌تر از شب‌های قبل؛ سبک‌تر از همیشه.
و به کارهایی فکر کرد که اون روز انجام داده بود… اون روز حاج نصرت فقط یه کار داشت که می‌بایست انجام بده؛ یه کاری که انجامش داده بود و داشت با خیال راحت بهش فکر می‌کرد.
اون روز حاج نصرت فقط به ملاقات وکیلش رفته بود، وکیلی که سال‌ها بود می‌شناخت‌اش و کارهای حقوقی‌اش رو به او می‌سپرد. اون روز حاج نصرت وصیتنامه‌ای تنظیم کرد و بعد از اینکه سهم هر کدوم از بچه‌هاش رو مشخص کرده بود، بقیه اموال و املاکش رو با تمام امکانات و عواید، طبق وقفنامه جداگانه‌ای وقف کرده بود؛ هم به نیابت از نزهت و هم خودش.
حاج نصرت به وکیلش سپرده بود که با تک‌تک بچه‌هاش تماس بگیره و این خبر رو بهشون برسونه.
حاج نصرت کمی گرمش شد. به ساعت نگاه کرده حدود ده شب بود. صدای زنگ تلفن سکوت خونه رو شکست. حاج نصرت تعجب نکرد. به طور حتم وکیل با بچه‌هاش تماس گرفته و اون‌ها هول شدن و تماس گرفتن برای اعتراض، ولی هنوز مطمئن نبود. گوشی رو برداشت و به صفحه رنگی‌اش نگاه کرد. درست حدس زده بود؛ شماره داخلی نبود.
حاج نصرت گوشی رو اون طرف تخت گذاشت و پتو رو کشید روی سرش.
توی تاریکی زیر پتو خندید. چشماش رو آروم بست و خوابید.
و اون آخرین خنده و آخرین خواب حاج نصرت بود.
اون شب هنوز برف می‌بارید…

داستان وقف – «سلامِ آب، جوابِ آفتاب»

سعیده اصلاحی
شرکت کننده در اولین جشنواره فرهنگی هنری وقف چشمه همیشه جاری

* * *

پسرک دوباره گوشه‌ی چادر مادر را کشید و نالید: «تشنه‌ام مامان! آب.» لبه‌ی چادر روی زمین کشید و خاکی شد. مادر چادرش را تکاند و در حالی که دست پسرک را می‌گرفت با خستگی گفت:
«باشه! مامان جون آب از کجا بیارم آخه؟ یه کم صبر کن یه کاری می‌کنم، من که گفتم آب قمقمه رو خالی نکن گوش، نکردی.» پسرک قمقمه‌ای خالی را تکان داد و دوباره تکرار کرد: «خب تشنه‌ام بود خوردم… حالا بازم تشنه‌ام دیگه، گرمه.»
در آسمان خبری از ابر نبود و خورشید گرم‌تر از همیشه می‌تابید. انگار همه چیز در حال ذوب شدن بود، آن قدر که حس می‌کردی کفش‌ات در آسفالت فرو می‌رود. از دوردست، صدای گریه می‌آمد، صدای نوحه… جمعیت زیادی در رفت و آمد بودند و باد گرمی که می‌وزید بوی خاک می‌داد… بوی تنهایی…
زن خسته و دلتنگ بود و هر چه می‌گشت گمشده‌اش را پیدا نمی‌کرد. چند ماهی می‌شد که به دیدار مادر نیامده بود. دلش از هجوم دلتنگی به درد آمد و رود اندوه از چشم‌هایش سرازیر شد.
پسرک دست مادر را رها کرد و به سمت یکی از قبرها دوید. او هم به دنبالش…
دسته گل بزرگ و زیبایی روی سنگ قبر بود. سنگ، خیس بود و بوی گلاب می‌داد. انگار تازه به دیدارش آمده بودند. مادر نشست و با انگشت اشاره چند باری روی سنگ تیره و براق زد و زیر لب شروع به خواندن فاتحه کرد. پسرک به گل‌های رنگارنگ گلایل که با روبان مشکی به هم متصل شده بودند دست می‌کشید و هی غر می‌زد:«تشنه‌مه… آب می‌خوام.»
مادر بلند شد و در دل گفت: «قطعه رو که درست اومدم، پس کجایی…؟ اینجاها چه قدر عوض شده… چه قدر قبر اضافه شده…»
ردیف به ردیف قبرهای نو، با رویه‌های خاکی و سنگی، پیش چشمش صف کشیده بودند… حس کرد این‌ها، درهای عالم برزخ‌اند؛ درهایی که تا قیامت باز نخواهند شد. این درها مرز دنیا و آخرت‌اند و رمز عبور از آن‌ها، مرگ است.
حال عجیبی پیدا کرد و صدای ضجه‌ای از دور شنید. به خود آمد، او هم تشنه بود مثل پسرش. هر چه خرما و حلوا تعارفش می‌کردند، تشکر می‌کرد و برنمی‌داشت. نمی‌خواست تشنگی‌اش، شعله‌ورتر شود. نمی‌دانست دنبال مادرش بگردد یا آب.
خجالت می‌کشید از کسی آب بخواهد. بی‌اختیار زمزمه کرد: «قربون لب تشنه‌ات» و دلش پر کشید به کربلا. طعم تشنگی را با تمام وجود می‌چشید و بی‌تابی پسرش او را به یاد کودکان تشنه‌ی امام حسین علیه السلام می‌انداخت.
دوباره بغض راه گلویش را بست و اشک‌هایش سرازیر شد. چرخید تا پسرش را پیدا کند، ناگهان از پشت پرده‌ی اشک، قبر مادر را دید. دست پسرک را گرفت و دوان دوان به قبر مادر رسید، سرش را روی سنگ داغ گذاشت و دلتنگی‌هایش را های های گریست.
در آن حال جز به مادر به چیز دیگری نمی‌اندیشید.
وقتی آرام گرفت و سر بلند کرد، پسرش را ندید. با گوشه‌ی چادر چشم‌های خیس‌اش را پاک کرد.
هراسان بلند شد و به اطراف نگاه کرد. پسرک پیدا نبود. صدایش زد: حسین! حسین! باد صدای لرزانش را به این سو و آن سو برد… حسین!. حسین!
چند نفر به طرفش برگشتند و پیرزنی در چند قدمی‌اش لبخند بر لب گفت: نگران نباش مادر جون! همین دور و بره، بگردی پیداش می‌کنی…
دوید… چرخید… اما حسین‌اش را ندید… از ته دل نالید: یا حسین! یا حسین مظلوم! حسینم رو سپردم دستت.
اشک پرده انداخته بود روی چشم‌هایش و لرزش دل و دستش را بیشتر می‌کرد. اطرافش شلوغ و شلوغ‌تر می‌شد و در این همه شلوغی، حسین را نمی‌دید.
با تشنگی، دلهره و اضطراب خم شد و روی سنگ قبر مادر زانو زد. اسامی مقدس ائمه پی‌درپی و بی‌اختیار بر زبانش جاری شد. به نام حسین که رسید، تمام وجود ضجه زد: یا حسین علیه السلام پلک‌هایش روی هم افتاد و دیگر چیزی نفهمید.
به سختی نفس می‌کشید. همه جا تاریک بود و سایه‌های تیره و داغ با همهمه‌ای گنگ، دورش می‌چرخیدند. ناگهان چند قطره آب بر چهره‌اش چکید و صدایی زلال در گوشش ترانه خواند: «مامانی! مامانی پاشو نخواب! آب… آب آوردم برات.»
جان گرفت؛ چشم وا کرد و حسین را در آغوش کشید. زنانی که برای کمک آمده بودند، لبخند زدند و کمکش کردند که بنشیند و چند جرعه آب بنوشد. با چشم‌هایش تشکر کرد و حسین‌اش را دوباره بوسید.
حسین قمقمه‌ی پر از آب را دوباره روی لب مادر گذاشت و گفت: «رفتم از اون جا آب آوردم… شلوغ بود، وایسادم نوبتم شد.»
زن جرعه‌ای دیگر نوشید، سر به آسمان بلند کرد و بغض‌آلود گفت: «سلام بر حسین!»
به سختی بلند شد، تمام چادر خاکی شده بود. باید آن را حسابی می‌تکاند، اما دست‌هایش رمق نداشت.
پسرک دست مادر را سخت گرفت و گفت: مامانی بریم اون جا… اون جا که آب هست چادرتو پاک کنم… خاکیِ خاکیِ.
لبخند کمرنگی زد و به راه افتاد. حدود ده قدم آن طرف‌تر، پشت چند ردیف درختچه‌ی انبوه، یک دستگاه آبسرد کن نصب شده بود.
بالای دستگاه روی یک صفحه‌ی فلزی، به خط زیبایی نوشته شده بود: «بنوش به یاد تشنه لب کربلا؛ وقف شهید سید جواد موسوی.»
شیر آب را که چرخاند، خنکای باران روی دست‌هایش چکید. حالا دنیا را زیباتر می‌دید و خدا را نزدیک‌تر. چشم بست و چند بار سوره‌ی حمد و توحید را به روح پاک شهید سید جواد موسوی و شهدای کربلا هدیه فرستاد. حس خوشایندی پیدا کرد؛ مثل تشنه‌ای که به سرچشمه می‌رسد…
حالا جسمش سیراب شده بود و روحش سیراب‌تر. با دست خیس صورت غبارآلود حسین را شست.
چند بار چادرش را محکم تکاند و قمقمه را از آب خنک پر کرد.
با پسرکش به راه افتاد، هنوز چند قدم نرفته بود که ایستاد. سر چرخاند و از دور، مادر را دید که در هاله‌ای از نور برای بدرقه، دست نکان می‌داد. بی‌اختیار گفت: «سلام بر حسین علیه السلام.»

داستان وقف – «با تو می‌مانم»

شمسی وفایی
شرکت کننده در اولین جشنواره فرهنگی هنری وقف چشمه همیشه جاری

* * *

درون اتاقک نیمه تاریک بی‌پنجره، صدای حمید می‌پیچید، مادر! من مجبورم بروم؛ تو هم باید با من بیایی. پیرزن به هیکل بالا بلند و چهارشانه‌ی او نگاه می‌کند. به چشم‌های سبز و چهره‌ی آفتاب سوخته‌اش با دقت می‌نگرد؛ گویی سیبی است که با حبیب نصف شده بود، اما حبیب جوان‌تر بود.
نگاهش از کنار شانه‌ی او سُر می‌خورد و به جمعیت داخل حیاط می‌رسد. آفتاب ظهر مستقیم می‌تابد و گرما را دو برابر می‌کند. همه‌ی اهل آبادی ریز و درشت، دبه و قابلمه به دست خودشان را به زور زیر سایه‌ی درخت توت چپانده‌اند و منتظر نوبت هستند؛ یکی یکی با ظرف خالی داخل اتاقک می‌آیند.
زن جوانی دست پسر دو ساله‌اش را گرفته و داخل می‌آید. کنار چاه دست بچه را رها می‌کند، دلو را از چاه بیرون می‌کشد؛ دلو لبریز آب بالا می‌آید. با یک دست چرخ و با دست دیگر دلو را می‌کشد و کنار می‌گذارد. دبه‌اش را پر می‌کند و دست بچه را می‌گیرد و همین‌طور بیرون می‌رود. به پیرزن می‌گوید: «بی‌بی دستت درد نکنه.»
ـ نوش جان دخترم!
دلو رها شده تالاپی درون آب می‌افتد و غرق می‌شود. پیرزن به دلو نگاه می‌کند، انگار اصلاً نبوده، آفتاب مستقیم از هواکش سقف به سطح آب می‌تابد و آب مانند کوهی از آینه می‌درخشد. پیرزن به سمت نور که روی دیوار منعکس شده است نگاه می‌کند و به طرف دیوار می‌رود. روی دیوار نقش انگشتان مردانه‌ای جا مانده است. دست نحیف و لرزانش را به آرامی بر جای انگشت‌ها می‌کشد.
حمید به دست او نگاه می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد و با بازدمش آهی پس می‌دهد و می‌گوید: «چند سال است که به این دیوار دست می‌کشی؟ چند سال؟ تا حالا چه عایدت شده است؟»
آینه‌ی دل پیرزن صد تکه می‌شود. نفس عمیقی می‌کشد و به زمین خیس کنار چاه نگاه می‌کند. تق، تق، تق، طناب دور محور چرخ چاه می‌پیچد، پیرمردی روبه‌روی چاه ایستاده و دلو پر از آب را از چاه بالا می‌کشد. دلو را داخل ظرف خالی می‌کند و مقداری از آب روی زمین، کنار چاه می‌ریزد.
پیرمرد ظرف را برمی‌دارد و می‌گوید: «خدا خیرتان بدهد!»
حمید به آب ریخته شده‌ی کنار چاه نگاه می‌کند و می‌گوید: «در امان خدا مشدی!» و به جوی آبی که به آرامی سرازیر شده است و به پای درخت توت می‌رود، چشم می‌دوزد. چند گنجشک با سروصدا از جوی، آب می‌خورند. حمید نگاهش را از گنجشک‌ها می‌گیرد، سپس به مادر نگاه می‌کند، در عمق نگاهش چیزی دل مادر را می‌لرزاند و او همچنان بدون مژه زدن به صورت مادر خیره شده و منتظر جواب می‌ماند.
می‌بیند مادر با همان سکوت، دست لای شال تیره‌ی کمرش برد. کیسه‌ی کوچکی بیرون آورد، در آن را باز کرد، جعبه کوچک رنگ‌زده‌ای درون کیسه، سیگار لاپیچی بیرون می‌کشد، آن را لای لب‌های چروکیده‌اش می‌گذارد؛ لاپیچ را روشن می‌کند و پک عمیقی به آن می‌زند. بعد از مدتی دود غلیظ آن را بیرون می‌دهد. دود به کندی رو به بالا می‌رود و او به دود نگاه می‌کند. با صدایی بغض کرده و خفه‌ای می‌گوید: «آخرین روز مرخصی‌اش بود، عرق از سر و رویش می‌ریخت، نزدیک غروب بود، هنوز دست از کار نکشیده بود.»
گفتم: روله! بیا لقمه نانی بخور تا قوت بگیری. داشت اتاقک را گل و گچ می‌کرد. گفت: «باید امروز کار را تمام کنم.»
گفتم: «بقیه‌اش را بذار برای یه وقت دیگه. از روزی که اومدی همه‌ی وقتت را برای چاه و اتاقک گذاشتی. هیچ استراحتی نکردی؛ وقت زیاده. یه لحظه نگام کرد و دوباره مشغول ماله کشیدن شد و گفت: جنگ وقت نمی‌شناسه. باید اتاقک را درست کنم. اگر زمستان یخبندان شد و نتونستی بری از قنات آب بیاری، می‌توانی از چاه آب بکشی و به همسایه‌ها هم بگی که چاه آب داره.»
تمام توجه‌اش به کار بود که دسته‌ی ماله شکست و او ماند چه کند. ناچاراً بقیه را با دست درست کرد.
گفتم: «روله! جای انگشت‌هات رو دیوار مانده.»
لبخندی زد و گفت :«عیبی نداره، با دستم نمی‌تانم مانند ماله دیوار را صاف کنم. در عوض جای دستم یادگاری برایت می‌مانه.»
از حرفش دلم هری ریخت. گفتم: «خیر برات بیاد روله! این چه حرفیه؟ یادگاری چرا؟»
دستپاچه شد، گفت: «یه حرفی از دهنم پرید، شوخی کردم، می‌خوای جای دستم را پاک کنم؟» بعد لبخندی زد و گفت :«مادر! نترس. بادمجان بم آفت نداره. دفعه‌ی بعد برگشتم دیوارهایش را برایت سفید می‌کنم.»
حمید که تا آن موقع سکوت کرده بود با ناراحتی گفت: «ها، دیدی، چه جوری هم برگشت، سال‌ها منتظر ماندیم ولی نیامد اصلاً مادر، مفقود یعنی بی‌برگشت، می‌فهمی بی‌برگشت!»
حالا بیا و دست از این انتظار، این چاه و این اتاقک بردار. دل از اینجا بکن. مش رستم به بونه‌ی چاه پول خوبی بابت خانه می‌ده، بفروش. با من بیا به شهر. اگر خواستی با ما زندگی کن، اگر هم نخواستی خانه‌ی جدا برات اجاره می‌کنم. در همین حال میلاد پسر بزرگ حمید داخل اتاقک آمد، به پیرزن نگاهی کرد، لبخندی زد و گفت: سلام مادر بزرگ!
پیرزن نگاهش کرد: سلام روله! سلام، کاری داری؟
پسر رو به پدر کرد و گفت: مامان میگه «چرا نمیای دیر می‌شه!»
حمید با نگاهی غمبار و حسرت زده به بچه نگاه کرد و با اوقات تلخی و با صدای بلند گفت: «بگو الان میام.» پسر رفت و پیرزن گفت: «چرا سر بچه داد می‌زنی؟»
حمید گفت: «خشکسالی دمار از روزگارم درآورده، اینام حوصله‌ام سر بردن.»
یک پیرزن لنگ لنگان داخل شد. دبه‌اش را زمین گذاشت و با دست‌های لرزان طناب دلو را گرفت.
مادر گفت: «چرا نمی‌ری؟ اونا رو معطل نکن.»
ـ «دلم راه نمی‌ده. نمی‌تانم تنهات بذارم.»
ـ به من فکر نکن، برو.
پیرزن لنگ دلو را تا نیمه بالا آورد. دستش توان بالا کشیدن نداشت؛ دلو از دستش رها شد و درون چاه افتاد و شترق صدا داد. حمید به طرفش رفت. با مهربانی یک دلو آب در ظرفش خالی کرد. پیرزن لنگ ظرف را برداشت و گفت: خیر از جوانیت ببینی روله. حمید نفس عمیقی کشید و گفت: مادر! جان حبیب بیا بریم.» مادر با شنیدن اسم حبیب بغضش ترکید و اشک‌هایش سرازیر شد. گفت: «قسم نده روله!» می‌دانم دوست نداری اینجا بمانی، اما من تا زنده‌ام اینجا می‌مانم. می‌خواهم چاه را وقف کنم. بذار خیالت را راحت کنم، شهر بیا نیستم.
حمید دست‌هایش را عصبی بهم مالید و با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد گفت: «پس خداحافظ مادر.» بعد جلو آمد و صورت اشکبار مادر را بوسید و رفت. مادر از آب چاه کاسه‌ای پشت سرش ریخت و رفتنش را نگاه کرد. وانت‌باری سفید و پر از اسباب اثاثیه جلو در حیاط ایستاده بود. چهار نوه‌اش پشت وانت کنار اسباب اثاثیه نشسته بودند. دور شدن آن‌ها را نگاه کرد و رو به چاه گفت: «می‌بینی روله؟ حمید هم رفت، ناچار بود. حالا فقط من ماندم و تو. می‌دانم دوری‌شان برام سخته، ولی عادت می‌کنم. ناچارم.» اشک‌هایش تند و تند سرازیر شدند و از چین و چروک‌های صورتش گذشتند و روی لباس‌هایش ریختند. ناگهان احساس کرد دو دست کوچک دستش را گرفتند. با چشم‌های مه‌ گرفته‌ی بارانی‌اش نگاه کرد، نخودی می‌خندید، مادر من می‌مانم، میلاد بود. زن جوان گاه به چاه نگاه می‌کند و گاهی به میلاد، میلاد با پیرزن قاطی شده‌اند. چاه سخاوتمندانه آبش را به تشنگان هدیه می‌کند و پیرزن از اینکه چاه آب را وقف مردم روستا کرده خوشحال است. چاهی که هیچ گاه خشک نشده. جای انگشت پسر شهید پیرزن هنوز دستان مادر را طلب می‌کند.

داستان وقف – «ذهنِ شفابخش پدر»

ابراهیم باقری حمیدآبادی
شرکت کننده در اولین جشنواره فرهنگی هنری وقف چشمه همیشه جاری

* * *

سومین شب پیاپی بود که این اتفاق می‌افتاد. باز هم از حیاط صدا می‌آمد:
ـ صابر!… صابر جان!…
خواب نمی‌دیدم. صدا آن قدر واضح بود که مرا از خواب بیدار کرد. رختخواب را کنار زدم و بلند شدم. برق اتاق را روشن نکردم. نمی‌خواستم پدربزرگم بیدار شود. از اتاق رفتم بیرون. پدرم وسط حیاط ایستاده بود. مثل دو شب قبل. با پوتین و لباس نظامی خاکی. خونسرد و با لبخند، زل زده بود توی چشم‌هایم. قبل از اینکه از پله‌ها پایین بیایم، از بابت دو شب قبل گلایه کرد:
ـ چرا دیشب و پریشب نیومدی؟ منو پیش آقا سید قاسم شرمنده کردی. امشب دیگه رومو زمین نزن… دنبال من بیا.
از پله‌ها پایین آمدم. مشغول پوشیدن کفشم شدم. همین‌طور که داشتم بند کفشم را می‌بستم، سرم را بالا گرفتم و گفتم:
ـ راستش ترسیده بودم. خیلی ترسیده بودم. الان هم همین‌طوریم. حالا باید کجا بریم؟
نمی‌دونم متوجه لرزش صدای من موقع حرف زدن شده بود یا نه، در جوابم فقط یک جمله گفت:
ـ پشت سرم بیا.
پشت‌بند حرفش بدون معطلی راه افتاد. از در حیاط رفت بیرون، به پشت سرش هم نگاه نکرد. من هم بدون اینکه تردید کنم دنبال پدرم راه افتادم. از غروب تصمیم خودم را گرفته بودم. عهد کرده بودم امشب اگر پدرم به سراغم آمد، دنبالش بروم؛ هر جا که باشد. حتما کار مهمی دارد و گرنه در این ۲۴ سال چرا به سراغم نیامد. برای همین، موقع خوابیدن لباس بیرونم را در نیاورده بودم تا برای رفتن معطل نشوم. بدون هیچ سر و صدای اضافه‌ای پی‌اش را گرفتم. وقتی پا را از در حیاط بیرون گذاشتم در را چفت نکردم تا موقع برگشت کسی را به خاطر باز کردن در بیدار نکنم. وارد کوچه که شدم به چپ و راست نگاه کردم. سایه قامت پدرم در تاریکی، چند متر دورتر از من به سمت راهی که ختم می‌شد به قبرستان محل، در حرکت بود. شتاب کردم تا به او برسم اما هر چه تندتر رفتم، فاصله‌ی بین من و پدرم کمتر نشد که نشد. دست از تقلای بیشتر کشیدم و آهنگ راه رفتنم را کندتر کردم.

* * *

راه نمی‌خواست تمام شود. ترس در وجود من چنبره زده بود. برای همین هر قدمی که برمی‌داشتم، با دقت به دور و برم نگاه می‌کردم. هر چه بیشتر از اطراف را می‌پاییدم، تاریکی و سکوت، ترس بیشتری را در جانم می‌ریخت. فکر و خیال هم دست‌بردار نبودند: یعنی با من چیکار داره؟ … منو کجا داره می‌بره؟…
پدر خونسردانه، جلوتر از من، تاریکی را می‌شکافت و می‌رفت ولی من نفسم چسبیده بود به سقف دهانم. با این همه نمی‌خواستم روی پدرم را زمین بزنم. امشب نگاهش پر از خواهش بود. از طرفی وقتی فکر می‌کردم که به بزرگ‌ترین آرزوی زندگی‌ام رسیده‌ام؛ آرزویی که در این ۲۴ سالِ عمرم تبدیل به حسرتی خشک، سرد و گزنده شده بود، ذوق رفتن دنبال پدر در من صد چندان می‌شد.
صدای پدرم در وجودم طنین‌انداز شده بود. آن هم سه شب پشت سر هم. تازه نه توی خواب، بلکه در بیداری؛ بیداریِ بیداری پدرم را دیدم. نگاه کن بیدارم. این خواب نیست. پدری که ۲۴ سال پیش، وقتی یک ساله بودم در عملیات بیت‌المقدس با ترکشی که به سرش خورد، برای همیشه ما را ترک کرد، و من هیچ وقت نتوانستم صدا، نگاه و دست‌های مهربان او را لمس کنم، حتی صلابت و ترس و تهدید او را. دوستانش می‌گفتند: سوم خرداد ۱۳۶۱ کار آزادسازی خرمشهر تمام شده بود، هیچ کس سر از پا نمی‌شناخت. همه‌ی خوزستان در انفجار شادی بود. رزمنده‌ها در پوست خودشان نمی‌گنجیدند ولی پدرت داشت برمی‌گشت خونه؛ همراه یک کامیون کمک‌های مردمی که بارش را در خرمشهر پیاده کرده بود. می‌گفت: دلم برای صابر کوچولوم بدجوری تنگ شده توپ‌های عراقی هم پراکنده توی خرمشهر و مناطق اطراف سرک می‌کشیدند و گرد و خاک بلند می‌کردند. پدرت رسیده بود به «دار خوین.» ایستاده بودند تا سری به ایستگاه صلواتی بزنند و گلویی تازه کنند. هنوز از کامیون چند متری فاصله نگرفته بود که انفجار یکی از همان خمپاره‌های پراکنده‌ی دشمن، به او امان نداد تا به دلتنگی‌اش سر بزند. نه؛ چی دارم می‌گم؟ الان سه‌ شبه که میاد سراغ من؛ سراغ تنها پسرش. خلاصه بعد از ۲۴ سال به دلتنگی‌اش سر زد. منو دید. من هم اونو دیدم. این‌هاش: جلوتر از من داره می‌ره. داره منو می‌بره یه جایی… یه جایی؟! کجا؟!…واقعاً کجا داریم می‌ریم تو دل این تاریکی؟ این وقت شب؟

* * *

نه، مثل اینکه آخر راه قبرستان محل بود. پدرم وارد قبرستان شد. من هم پشت سرش. همین که وارد قبرستان شدم، قدم‌هایم سست شد. حالا چند صد متری از روستا دور شده بودیم. من تا به این سن و سال هیچ یادم نمی‌آید که تنهایی، آن هم نیمه شب پا در قبرستانی گذاشته باشم. ایستادم. سعی کردم از دل تاریکی، اطرافم را بکاوم ولی سیاهی شب روی هم انباشته شده بود و چیزی از دور و نزدیک قبرستان پیدا نبود. پدر متوجه ایستادن من شد. ایستاد، نگاهی به پشت سرش کرد. همین که پدرم را روبه‌روی خودم دیدم، ترسم کمتر شد. قدم برداشتم و زدم به دل قبرستان. پدر هم راه افتاد و مستقیم رفت طرف امامزاده قاسم که سایه‌ی بقعه‌اش در دل تاریکی قبرستان مثل کوهی قد برافراشته بود. جلوتر که رفتم، از لابه‌لای شاخ و برگ درخت پیر و تنومند اِزدار، سوسوی نور داخل امامزاده نظر مرا به خود جلب کرد. از فکرم گذشت که حتماً متولی سرِ شب فراموش کرد روشنایی داخل را خاموش کند.
پدرم روی سکوی بقعه که رسید، رفت به سمت سنگ مزار خودش. مزار پدر من کنار امامزاده پشت سکو بود. به ستون تکیه داد. منتظر ماند تا من از پله‌ها بالا بیایم. آخرین پله را که پشت سر گذاشتم، مرا صدا کرد و گفت:
ـ صابر خان! خوب گوش کن، صدایی نمی‌شنوی؟
گوش‌هایم را تیز کردم. صدای ناله‌ی آرام یک زن از داخل بقعه‌ی امامزاده به گوش می‌رسید.
ـ پیش آقا سید قاسم دوتا زن هستن؛ یک مادر و دختر. یکهو نری داخل، می‌ترسن. برق سرِ سکو رو روشن کن. یه سر و صدای آرومی راه بنداز. جوری که انگار یکی دو تا زائر اومدند برای نذر و زیارت و خبری هم از داخل امامزاده ندارن. طوری که خودشون برای سرکشی در رو باز کنند و بیان بیرون… دیگه بقیه خودش پیش می‌ره.
حرف پدرم تمام نشده رفتم برق سرِ سکو را روشن کردم. نگاهی به اطراف انداختم. هیچ خبری نبود. شب آرام و باد ملایمی هم می‌وزید. شاخه‌های اِزدار پیر هم به آهنگ باد، سر و صدای آرامی راه انداخته بودند. بعد از یک سکوت طولانی، مانند کسانی که در حال دور شدن چیزی به خاطرشان می‌آید و با صدای بلند به آدم گوشزد می‌کنند، صدای پدرم در گوشم طنین‌انداز شد:
ـ به حاجی بگو این‌ها رو ببره توی وقفش… ببره توی مسجد، بگو می‌شه…
این جمله چند بار توی گوشم تکرار شد. مثل این بود که صدایش از فراز بقعه‌ی امامزاده پخش می‌شد و طنین کلماتش فضای ساکت قبرستان را می‌شکافت. متوجه‌ی منظور پدرم نشدم: به حاجی بگو این‌ها رو ببره توی مسجد؟!…
با خودم فکر کردم که حتماً به خاطر ترس مرموز و پنهانی که ته قلبم با من بازی می‌کند، دچار توهم شدم. توجهی به آن نکردم. خم شدم تا بند کفشم را باز کنم. صدا دوباره تکرار شد:
ـ به حاجی بگو این‌ها رو ببره توی وقفش… ببره توی مسجد، بگو می‌شه، مشکلی نداره… یک آن احساس کردم پدرم وسط رشته کوه‌های بلندی دارد حرف می‌زند و هر کلمه‌اش ده بار توی گوشم انعکاس پیدا می‌کند. تک‌تک کلماتش توی ذهنم حک شده بود، ولی آن قدر ترسیده بودم که دلم می‌خواست در یک چشم بهم زدن کفشم را بردارم و بزنم از قبرستان بیرون و تا می‌توانم بدَوَم. چشم‌هایم را بستم. سعی کردم بر خودم مسلط باشم. کفشم را برداشتم. هنوز از نگاه کردن به اطراف واهمه داشتم. در حالی که به طرف جاکفشی می‌رفتم، دل دل کردم و از پدرم پرسیدم:
ـ اون‌ها رو می‌شناسی؟
هیچ جوابی نداد. فکر کردم حتماً سوالم را نشنید. کفش را گذاشتم در جاکفشی. با فاصله، از دوتا کفش زنانه‌ای که در میان تمام دریچه‌های خالی آن خودنمایی می‌کردند. در حالی که سؤالم را تکرار می‌کردم، برگشتم طرف پدرم:
ـ اون‌ها رو می…!
پدرم سر سکو کنار ستون آخری نبود. به دور و برم نگاه کردم. هیچ خبری نبود. رفتم همان جایی که پدرم ایستاده بود. به اطراف نگاه کردم. سنگ مزار پدرم از پشتِ سکو پیدا بود. شمعی بالای سر مزارش می‌سوخت. سنگ شسته و تمیز بود. قطره‌های آب در گوشه و کنار سنگ توی نور شمع و روشنایی سرِ سکو برق می‌زدند. مثل اینکه تا همین یک ساعت قبل کسی اینجا سر مزار پدرم بود. پدرم خوشحال بود و می‌خندید. خنده‌ای از سرِ رضایت، و با اشتیاق تمام از میان قاب عکس به من نگاه می‌کرد.
نمی‌دانستم چیکار کنم. داشتم اطراف امامزاده و دوردست تاریکی را ناامیدانه و وحشت‌زده می‌پاییدم که ناگهان باد تندی پیچید توی شاخ و برگِ درخت و خودش را کشید پایین. سینه‌ی خاک را جارو زد و گرد و خاک را لوله کرد و برد هوا و ریخت روی سرِ من. تا خودم را جمع و جور کنم و جلوی صورت و چشم‌هایم را بگیرم، یک مشت خاک رفت توی حلقم. پشت سرش هم سرفه‌هایی که دست خودم نبود. با سروصدای سرفه کردن من، درِ بقعه‌ی امامزاده قاسم هم باز شد.

* * *

زن را که دیدم احساس آرامش کردم و ترس از وجودم فرو ریخت. یک زن میانسال بود. یک دسته موی پریشان از زیر روسری‌اش آمده بود بیرون و جلوی چشم‌های پف کرده‌اش تاب می‌خورد. وقتی دید من سرفه می‌کنم، رفت داخل امامزاده و با یک لیوان آب برگشت. لیوان را که از دستش گرفتم، گفتم:
ـ ببخشید! ترسوندمتون.
حرفی نزد. انگار یک دنیا درد توی نگاهش ریخته بود. وقتی آب لیوان را سر می‌کشیدم، با خودم فکر کردم که یک جوری باید سرِ صحبت را باز کنم و بفهمم این مادر و دختری که پدرم سه شب پیاپی برای آن‌ها آمد سراغ من و منو کشید اینجا، کی هستن و ماجراشون چیه. لیوان را که برمی‌گرداندم، گفتم:
ـ این وقت شب، تک و تنها، تو دل قبرستون نمی‌ترسین؟
رفت پای دیوار، کنارِ در ورودی امامزاده نشست. مثل دیگِ آش پخته شده روی آتش، انگار منتظر بود کمی شعله‌اش را بیشتر کنی تا صدای غلغلش در بیاد:
ـ ترس؟! کار ما از ترس گذشته.
صدای ناله‌ی کِش‌داری از داخل امامزاده بلند شد. زن نگاهش را به من دوخت. شبیه نگاه کردن آدم‌هایی که می‌خواهند عمق بدبختی‌شان را از چشم‌های‌شان بخوانی:
ـ این آه و ناله‌ی دختر منه. شش ماهه که در بستر بیماری از درد به خودش می‌پیچه. دستم نه به زمین بنده، نه به آسمون. پدرش ۲۶ سال پیش افتاد زیر تراکتور. داشت از سرِ خرمن برمی‌گشت. شب بود و چشم‌هایش کم سو. چاربیداری می‌کرد. راننده‌ی تراکتور مردم بود. از روستای مُلک‌آباد تا بیست تا آبادی دورتر می‌رفت.
انگار در دل زن یک خرمن درد تلنبار شده بود و منتظر بود تا یک گوش شنوا پیدا کند و همه‌ی دردهایش را به یک باره بریزد بیرون؛
ـ اون شب داشت بار خرمن حاج علی اکبر رو می‌برد به خونه‌اش. همین حاج علی اکبر اکبری که تو همین روستای «دنگِ سرک» می‌شینه. نرسیده به روستا تراکتورش سُر می‌خوره و می‌ره تو کانال. خودش پرت شد ته کانال، تراکتور با بار افتاد روش.
اسم پدربزرگم را که شنیدم، جا خوردم: پس پدربزرگ منو می‌شناسه!!؟
حرفی نزدم. نگفتم که نَوه‌ی حاج علی اکبرم. صدای ناله‌ی دختر گاهی خاموش می‌شد؛ مثل کسی که از حال می‌ره و بعد از چند دقیقه دوباره بلند می‌شد. زن مثل کسی که چیزی یادش آمده باشد، تندی از جایش برخاست:
ـ اینجا زائر داره، شب و نصفه شب، ولی این سه شبی که من اینجا بست نشستم و دخیل بستم، شما اولین نفری هستی که اومدی، نذر دارین؟
از حرفش پیدا بود که اولین بارش نیست که اینجا چند شب بیتوته می‌کند. رفت طرف در، شاید می‌خواست برود داخل بقعه. هول شدم گفتم:
ـ نذر… که نه، من دنبال پِ…
حرفم را خوردم. فکر کردم بهتره هیچ حرفی از پدرم و ماجرای این شب‌ها نزنم. احساس کردم با قصه‌ای که زن از مرگ شوهرش و بارِ خرمن پدربزرگ من تعریف کرد، اگر بفهمد من نوه‌ی حاج علی اکبر هستم، حتماً گُر می‌گیرد. حرفم را فوری عوض کردم:
ـ اومدم به… به پدرم سر بزنم. گاهی میام باهاش خلوت می‌کنم.
زن بی‌توجه به حرف من، درِ بقعه را باز کرد. نیم‌تنه‌اش را داد داخل:
ـ فاطی جان! یک زائره، نگران نباش، می‌رم یک شمع دیگه پای قبر شهید اکبری روشن کنم، الان میام.
شمع؟ پای مزار پدر من؟ برگشتم و از همان جایی که نشسته بودم، به سنگ مزار پدرم نگاهی انداختم: شمع خاموش بود. حتماً به خاطر همان باد تند و ناگهانی بود که چند دقیقه قبل توی حلق من خاک ریخت.

* * *

زن، بعد از اینکه شمع مرده‌ی روی قبر را جانی دوباره داد، انگشت سبابه‌ی دست راستش را روی سنگ گذاشت و زیر لب ذکر فاتحه را آغاز کرد.
من از کنار ستون آخری به دقت او را زیر نظر داشتم. فاصله‌ی من با او کمتر از سه متر بود و به این فکر می‌کردم که با چه سؤالی یا جمله‌ای سرِ گفت‌وگو با او را دوباره باز کنم. ناله‌ی ناگهانی دختر، سکوت قبرستان را شکست؛ طوری که ته دل من خالی شد. زن با شنیدن صدای ناله، آخرین کلمات حمد و سوره را تندتر خواند. همین که انگشتش را از روی قبر برداشت و نیم‌خیز شد که بلند شود، گفتم:
ـ دخترتون رو پیش دکتر بردید؟
لحظه‌ای بین برخاستن و نشستن مردد ماند. مکثی کرد؛ نشست. دلش را زمین زد و به حالت چهار زانو همان‌جا که بود، نشست. دستش را روی سنگِ قبر ستون کرد و به آن تکیه داد. قدری در سکوت گذشت. با التماسی که در عمق نگاهش برق می‌زد، به چشم‌های پدرم خیره شد. آهی از ته دلش کشید و به سختی لب باز کرد:
ـ دخترم بیماری سرطان داره، خرجش خیلی زیاده ولی لاعلاج نیست. ما دستمون کوتاهه، هیچ کسی هم بالا سرمون نداریم.
کلمات یکی یکی از انتهای وجودش شلیک می‌شد، سوت می‌کشید و صفیرکشان در مغز من فرو می‌رفت. دیگه همه چیز آمده بود توی دستم. فهمیدم پدرم از من و حاجی چی می‌خواست. از اینجاش دیگه با حاج علی اکبر بود. باید حاجی را بکشانم اینجا. حالا آخرین جمله‌ی پدر در سکوت قبرستان مدام در ذهنم تکرار می‌شد:
ـ به حاجی بگو این‌ها رو ببره توی وقفش… ببره توی مسجد، بگو می‌شه…
ولی هنوز نمی‌دانستم منظورش از: ببره تو وقفش، ببره تو مسجد چی بود؟ حاجی که در این باره حرفی به من نزده بود. با این حال هنوز حس می‌کردم بهتره خودم را به زن معرفی نکنم. آخرین چیزی که مرا به خودش مشغول کرده بود، واکنش زن درباره‌ی حاج علی اکبر بود. خلاصه من می‌بایست برای عملی شدن خواسته‌ی پدرم، حاجی را با این مادر و دختر و مشکل‌شان آشنا می‌کردم، ولی نمی‌دانستم موقعی که این زن حاجی را ببیند، چه عکس‌العملی نشان می‌دهد. باید از این بابت خاطرجمع می‌شدم.
زن بعد از اینکه درباره‌ی بیماری دخترش حرف زد، در لاک سکوت فرو رفت. انگار صدای ناله‌ی دخترش را فراموش کرده بود و در عمق زندگی تلخش پرسه می‌زد. گوشه‌ی روسری‌اش را جلوی صورتش گرفت و بغضی که در چشم‌هایش حلقه زده بود را خشک کرد. بعد از چند لحظه دل دل کردن، پا گذاشتم روی تردیدم و با دستپاچگی پرسیدم:
ـ می‌دونید شهید اکبری بچه‌ی همون حاج علی اکبریه که تو دنگِ سَرک می‌شینه؟
دوباره صدای ناله‌ی دختر صورت سکوت را در دل تاریکی قبرستان خراش داد. زن دنبال صدای ناله‌ی دخترش، سر بلند کرد و نگاهی به درِ نیمه‌باز بقعه‌ی امامزاده انداخت. دلش پیش دخترش بود، ولی از جایش بلند نشد. شاید وقتی می‌دید راه علاجی برای افاقه کردن درد دخترش ندارد، کاری نمی‌کرد یا شاید به درد دل کردن و خالی شدن در این لحظات سخت، بیشتر از هر چیز دیگری نیاز داشت، اما به روشنی پیدا بود که در خودش می‌سوخت. چون هر بار که صدای ناله‌ی دخترش بلند می‌شد، مثل کسی که مدام در قسمتی از بدنش احساس دردی ناگهانی می‌کند ولی توان فریاد زدن ندارد، تکانی می‌خورد و گوشه‌ی چشم‌هایش بهم دوخته می‌شد. زن بعد از لحظه‌ای سکوت، رو به من کرد و گفت:
ـ من ملک‌آبادی هستم. از اینجا تا ملک‌آباد فقط یک آبادی راهه. شوهرم کارگر مردم بود، کارشم رانندگی و بارکشی. حاج علی اکبر که تراکتورشو هول نداد تا بیفته تو کانال. دور تا دور زمین‌های کشاورزی روستاهای اطراف، کانال‌های بزرگ زِهکشی داره. این کانال‌ها، غیر از شوهر من، تا حالا جان چند نفر دیگه رو هم گرفتن.
نفسی گرفت. نگاهش را دوخت به قاب عکس پدرم. رگه‌های بغض، کلماتش را خشدار کرده بود:
ـ تازه فاطمه‌ی من تا همین‌جا هم زندگیشو مدیون همین شهید اکبریه.
دیگه کلمات دست خودش نبودند. داشت مثل چشم‌های از دل سختی‌ها و مصیبت‌های زندگی‌اش می‌جوشید:
ـ سه شب قبل وقتی رسیدم اینجا، اول فاطمه رو بردم کنار ضریح آقا سید قاسم. بعد بدون معطلی اومدم سر مزار شهید اکبری. نه فاتحه خوندم، نه گریه کردم. دلم پر بود، اومدم نشستم و به صورت بخت و اقبالم سیلی زدم. از شهید اکبری گلایه کردم. هر چی تو دلم بود خالی کردم رو سرش.
برای لحظه‌ای احساس کردم طرف صحبتش من نیستم. فوران دردهای زن می‌ریخت بر سر پدرم که روبه‌روی او همچنان با لبخند به تخته‌سنگی در دل دره‌های مریوان تکیه داده بود و صاف توی چشم‌های او نگاه می‌کرد. بدجوری فکرم را به خودش مشغول کرده بود: چه گلایه‌ای از پدرم داشت؟ پدرم چه ربطی به بخت و اقبال این زن ملک‌آبادی داشت؟ تا چند لحظه قبل حرف دیگه‌ای می‌زد:
ـ ۲۶ سال پیش بود، اومده بود ملک‌آباد که ای کاش اون روز نمی‌اومد و کار فاطمه‌ی من هم به اینجا نمی‌کشید. برای خانواده یکی از همرزماش پیغام آورده بود، نزدیک غروب بود. داشت برمی‌گشت خونه. فاطمه‌ی من دو ساله بود، یک سالی از مرگ پدرش می‌گذشت. بعد از پدر فاطمه، فقر و بدبختی با تمام سنگینیش تکیه داده بود به روزگار ما. اون روز هر لحظه امکان داشت فاطمه دچار تشنج بشه. هیچ پولی در خانه نداشتم. بچه در تب می‌سوخت، ولی من دستم به جایی بند نبود. نه شربتی نه دارویی، هیچی دم دستم نبود. هی پاشویه می‌کردم، دستمالِ خیس می‌ذاشتم رو صورتش ولی هیچ فرقی نمی‌کرد. دیگه دلم طاقت نیاورد. چادرم رو بستم به کمرم. بچه رو بغل کردم و دویدم سمت خیابون. تصمیم گرفتم برم شهر. اما با چی؟ با کدون وسیله؟ کدوم پول؟ مگه راه ملک‌آباد تا شهر یکی، دو کیلومتر بود؟! فقط از سر آبادی تا اول راهی که می‌رفت به سمت ساری، سه کیلومتر بود. اون موقع‌ها یک دوچرخه هم به ندرت تو خونه‌ها پیدا می‌شد. تو خیابون مثل آدم‌های سرگشته و درمانده هی می‌رفتم و هی برمی‌گشتم، می‌رفتم و برمی‌گشتم.. رویِ در زدن خونه‌ی هیچ همسایه‌ای رو نداشتم. همشون یا مثل من بودند یا اون قدر به من کمک کرده بودند که دیگه جای طلب و درخواستی نبود. تو همین گیر و دار یک ماشین سپاهی سر و کله‌اش پیدا شد. پدرت بود. وقتی منو تو اون وضعیت دید، ترمز کرد. با عجله اومد پایین. گفت: چی شده خانم چرا بی‌قرارین؟ یکسره گریه می‌کردم و نمی‌تونستم حرف بزنم. فقط فاطمه رو که مثل یک جنازه روی دست‌هام افتاده بود، بهش نشون دادم. فوری بچه رو از بغلم گرفت و همین‌طور که داشت سوار ماشین می‌شد، گفت: تندی برو یک سطل آب بیار و سوار شو، برو. توی راه، من بچه رو پاشویه می‌کردم و اون هم چاله و چوله و آسفالت و غیر آسفالت نمی‌کرد. خیلی راه بود. ولی خدا را شکر به موقع رسیدیم بیمارستان. ما رو که رسوند بیمارستان برنگشت. فوری رفت ماشین سپاه رو تحویل داد و اومد. حال و روزگار ما رو که دید، تا خوب شدن کامل فاطمه پیش ما موند. دکتر گفته بود که بچه یک بار دچار تشنج شده، ولی نباید دوباره این اتفاق بیفته. نباید یک لحظه هم ازش غافل بشین. تمام ده شبی که تو بیمارستان بودیم، کنار تخت فاطمه تا صبح بیدار می‌موند، تا اینکه فاطمه ترخیص شد. ما رو آورد خونه و بعدش رفت جبهه. اون آخرین روز از حرف‌هاش بو بردم که همون روز اول که ما رو دیده بود، در حال رفتن به منطقه جنگی بود ولی به خاطر ما غیبت کرد و نرفت. بعد از اون هر وقت به مرخصی می‌اومد، به ما سر می‌زد با دستی پر. موقعی هم می‌اومد که هیچ کس اونو نبینه. حتی من هم به ندرت اونو می‌دیدم. یه مقدار پول و کلی خوردنی و پوشیدنی رو می‌ذاشت دم در و می‌رفت. دو سال بعد که شهید شد، ما می‌دیدیم این کمک‌ها قطع نشد. تو نگو به همون همرزم ملک‌آبادیش سفارش کرده بود. اون بنده‌ی خدا هم یک سال بعد شهید شد. بعد از اون باز زندگی ما در سختی و فقر فرو رفت، تا شش ماهِ پیش که بعد از ۲۶ سال فاطمه این جوری شد. آخه حسین آقا اکبری اگه قرار بود فاطمه‌ی من از دستم بره، همون موقع می‌رفت که… چرا در این سن و سال؟ چرا در اوج جوانیش؟ چرا بعد از اون همه زحمتی که کشید تا دانشگاش رو با اون فقر و فلاکت تموم کنه؟
زن دردهایش ته کشیده بود و جز هق‌هق گریه صدایی از او شنیده نمی‌شد.
از کنار ستون بلند شدم. در حالی که می‌رفتم سمت جاکفشی، به او دلداری دادم:
ـ با شرایط نفس‌گیری دست و پنجه نرم می‌کنی مادر! خیلی سخته، درکش برای من دشواره، ولی با ماجرایی که تعریف کردی یک حسی خوبی به من می‌گه همون خدایی که ۲۶ سال پیش دستت رو گرفت، بعد از ۲۶ سال هم تو رو فراموش نمی‌کنه.
کفشم را پوشیدم. برای اینکه زن فکر نکند من خلوت کردن با پدرم را فراموش کردم، با او خداحافظی کردم و رفتم سر مزار یکی از بستگان و چند دقیقه‌ای را در آنجا سپری کردم. موقع خداحافظی خیلی دلم می‌خواست به زن خبر خوشی بدهم و بگویم با پدربزرگم بعد از طلوع آفتاب می‌آییم دنبال‌تان، اما هیچ خبری از ماجرای پدربزرگم و مسجد و وقف کردنش نداشتم و نمی‌دانستم تصمیم حاج علی اکبر در این باره چیه؟

* * *

حاج علی اکبر پیش خودش نیت کرده بود که درآمد محصول امسالش را به یاد پسر شهیدش، وقف ساختن مسجدی توی دنگِ سرک بکند. دنگ سرک روستای کوچکیه که حسینیه دارد، ولی مسجد ندارد. دلش هم می‌خواست روی سر در مسجد نوشته شود: مسجد شهید حسین اکبری روستای دنگِ سرک.
وقتی ماجرا را برایش تعریف کردم، بدون اینکه لحظه‌ای تعلل کند، تصمیمش را گرفت:
ـ صابر جان! ساختن مسجد و نیت وقفی که داشتم سر جاش ولی من حرف تو رو زمین نمی‌زنم. دختره رو می‌بریم تهران.
بعد قوری چای را سرازیر کرد توی استکانش، طوری که آدم احساس می‌کرد از قوری یک سره‌اش تیاق و شادی خالی می‌شه! حس کردم از اینکه از نیت نگفته و خاموش پسرش توی اون دنیا خبر داشته و یک چیزی هم روی آن اضافه کرده، پر از شعف و شوق شد؛ انگار فکر می‌کنه یکی از غیب تأییدش کرد.
ـ حاجی! الان که پولی تو دست و بالت نیست. باشه بعد از برداشت محصول.
حاجی استکان چای را سر کشید و در حالی که از کنار سفره‌ی صبحانه بلند می‌شد، گفت:
ـ من دیشب سه بار از خواب بیدار شدم، دیدم تو سرِ جات نیستی. نگران شدم. دلم هزار راه رفت. اومدم تو حیاط. رفتم تو باغ. تا سر کوچه دنبالت گشتم. اگه چشام کم سو نبود، همه‌ی دنگِ سرک رو دنبالت می‌گشتم. تو تنها یادگار باباتی، پسرم! من فقط یک شب تو رو سر جات ندیدم این طوری بی‌قرار شدم، پس اون مادر بیچاره، تو این شش ماهه چی کشید؟
حاجی همین‌طور که حرف می‌زد کت و شلوارش را پوشید، داشت از در می‌رفت بیرون:
ـ بلند شو، بلند شو زودتر بریم شهر، حاجی بعدِ ۷۰ سال زندگی اون قدر اعتبار داره که تا برداشت محصول از یکی چندرغاز پول بگیره.
قبل از اینکه در را پشت سرش ببندد، مکثی کرد و گفت:
ـ فقط یک چیز رو درست و حسابی به من بگو ببینم، صابر جان!
ـ چی رو؟
ـ پدرت دیشب… اومده بود وسط حیاطِ همین خونه؟ مطمئنی خواب نمی‌دیدی؟ دقیقاً بهت چی گفت؟ خوشحال بود؟
خندیدم و گفتم:
ـ حاجی جون! اینکه شد چند چیز؟ کجاش یک چیزه؟ قهقهه‌ی بلندی سر داد و نگاه عمیقی به من کرد. انگار داشت چهره‌ی پدرم را توی صورت من مجسم می‌کرد. بعد رفت بیرون و در را پشت سرش بست.

* * *

ـ حاجی مهندس نیومد؟ امروز باید فونداسیون بنا رو پیاده کنیم. کارگرا معطل مهندسن.
ـ زنگ زد گفت تو راهه. برو به فاطمه خانم بگو تا مهندس بیاد یک چایی برای کارگرا بیاره، پس کی می‌خواد نذرشو بجا بیاره؟
حاجی پر از ذوق و انرژی بود. مثل یک جوان ۲۰ ساله. رفت از کنار کارگرها بیل را برداشت و آمد جایی که باید نقشه‌ی بنای جدید مسجد رو پیاده می‌کردیم، شروع کرد به صاف کردن زمین از علف‌های هرز. به حاجی نزدیک شدم و گفتم:
ـ فاطمه خانم هنوز خوب نمی‌تونه راه بره.
همین‌طور که مشغول کارش بود، گفت:
ـ اگه دکترش گفته که باید فعالیت کنه، راه بره، یک جا نشینه و فکر نکنه، حتماً حکمتی درش بود. حکمتش هم اینکه که نذرشو ادا کنه و به خواست خدا سلامتی شو کامل به دست بیاره و بره پیش مادرش. برو، برو صابر جان که اینجا یک چایی قند پهلو بعدِ یه عرق ریختن خیلی می‌چسبه!

داستان وقف – چشمه جاری یَنبُع

زهرا زنجانی طبسی
شرکت کننده در اولین جشنواره فرهنگی هنری وقف چشمه همیشه جاری

* * *

چکیده:
ـ چشمه جاری ینبع عنوان داستان کوتاه اما مستند می‌باشد که بیانگر اهمیت وقف در صدر اسلام بوده است. آنجا که روستایی کوچک در ناحیه‌ای از عربستان و در فرایندی از زمان پیامبر دست به دست شده تا به دست مبارک مولی الموحدین امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام می‌رسد. آن حضرت با تلاش فراوان به حفر قنات و ایجاد نخلستان و در یک کلمه به عمران و آبادی آن می‌پردازد و سپس دسترنج خویش را بر فقرا و مساکین وقف می‌کند. ماجرای این فرایند که در کتب روایی و تاریخی نیز آمده، به صورت داستانی کوتاه اما مستند نیز به رشته تحریر در آمده است.
آسمان، مانند همیشه صاف بود. خورشید، با تمام غرورش در آسمان حکمرانی می‌کرد و بیابان‌های اطراف مدینه خاضع و آرام در مقابلش سکوت کرده بود. مدینه نیز در زیر آبشار طلایی رنگ خورشید آرمیده بود. صدای هوهوی بادهای خشک بیابانی که با شادمانی آواز می‌خواندند، گوش سکوت را کر می‌کرد؛ و تنها بوته‌های کوچک خار بود که به رقص در آمده بودند. هفت منزل آن طرف‌تر از مدینه، در کنار کوه رَضوی، روستای ساحلی یَنبُع آرام و بی‌صدا روزگار می‌گذراند و دروازه‌هایش رو به سوی همه باز بود. نخل‌های نیمه خشکش چون دیده‌بان‌هایی وظیفه‌شناس از بالای دروازه سرک می‌کشیدند. نخل‌هایی که دست به دست هم داده و بر سر اهالی روستای یَنبُع سایه افکنده بودند. چند قدم دورتر از دروازه‌ی اصلی، مسجدی وجود داشت که چون فرشش را سجاده‌ی نماز پیامبر صلّی الله علیه و آله کرده بود، به خود می‌بالید؛ همان مسجدی که پیامبر صلّی الله علیه و آله وقتی برای رویارویی با قریش به ذوالعُشَیره می‌رفت، در آن نماز گزارد.
در زیر هر نخل خشکیده با وجود سایه‌ی کمی که بر زمین گسترانیده بود، خانه‌ای بنا شده و خانواده‌ای آرام گرفته بودند. مردمی مستضعف که تنها دارایی‌شان چند گوسفند و مقداری خرمای خشک بود. مردمی که در مقایسه با مفرهان مسرف مدینه ـ که پس از غزوات و فتوحات پیامبر صلّی الله علیه و آله از غنایم جنگی زندگی خود را آباد کرده و مشغول لذات دنیایی بودند ـ بسیار فقیر و مفلس، به زندگی تار و کُند خود ادامه می‌دادند. سختی زندگی آن‌ها تنها به کمبود آب و محصول خرما محدود نمی‌شد، بلکه آب و هوای گرم و شرجی یَنبُع، چون تازیانه‌های آتشین بر طاقت‌شان نواخته می‌شد و رنج تنگدستی را دو چندان می‌کرد. کم‌کم مردمی که کمرشان زیر بار سنگین این ناملایمات خم شده بود، به ناچار دیار پدری خود را ترک کردند.
عبد الرحمان بن سعد بن زراره انصاری، پنجره‌ی اتاق‌ها را یکی یکی می‌بست. او هم دیگر طاقت این هوای خشن را نداشت؛ و از طرفی چشم دردی که بر او عارض شده، امانش را بریده بود. تصمیم خود را گرفت؛ اهل و عیالش را جمع کرد:
ـ فردا از اینجا می‌رویم.
و بدون معطلی مشغول بستن باروبنه‌اش شد. زیر لب غرولند می‌کرد و مدام از یَنبُع بد می‌گفت. دیگر نمی‌توانست آنجا بماند. صبح که شد، بار سفر را بر مرکب سوار کرد. هنوز خورشید پا به آسمان نگذاشته بود که عبد الرحمان با یَنبُع خداحافظی کرد و راهی شد؛ راهی جایی که بتواند باقی عمرش را در آرامش بگذراند.
پس از چندی، برای استراحت، در منزل بُلَیه اتراق کرد. خبر به گوشش رسید که علی بن ابی طالب علیه السلام در بُلَیه به سر می‌برد. با اشتیاق به سویش شتافت. از شوق دیدار علی علیه السلام رنج سفر از خاطرش محو شد. با سرعت هر چه تمام‌تر گام برمی‌داشت، آن قدر که در کوتاه‌ترین زمان خود را به علی علیه السلام رساند. لحظه‌ای درنگ کرد تا نفسی تازه کند. دستش را بالا آورد و دق الباب کرد. در به سوی او گشوده شد. در اتاقی ساده که در انتهای آن امیرالمؤمنین بر دیوار تکیه داده بود. اشک در چشمان عبد الرحمان انصاری حلقه زده بود. جلو آمد و سلامی کرد. دست علی علیه السلام را گرفت و برای شفا به چشمانش مالید. امیرالمؤمنین دستی بر سر عبد الرحمان کشید، لبخندی زد و او را در کنارش نشاند. از اوضاع و احوال زندگی‌اش پرسید. عبد الرحمان آهی کشید و لب به سخن گشود:
ـ یا علی! مدتی در یَنبُع زندگی کردم. شهری بد آب و هواست. از زمانی که آن را به سی هزار درهم خریدم و در آن ساکن شدم، مدت زیادی نگذشت که دچار چشم درد و گرفتار باد سموم شدم. دیگر تحمل آن شرایط سخت بر من مشکل بود. یَنبُع از آن من است، اما به هیچ وجه حاضر نیستم حتی اندکی در آن بمانم.
علی علیه السلام لحظه‌ای تأمل کرد:
ـ اما پیامبر صلّی الله علیه و آله یَنبُع را به کُشد بن مالک بخشید!
ـ آری، درست است. پیامبر صلّی الله علیه و آله زمین را به کُشد بخشیده بود. گویا کُشد به واسطه‌ی کهولت سن از پیامبر صلّی الله علیه و آله تقاضا کرده تا آن را به برادرزاده‌اش بدهد؛ و پیامبر صلّی الله علیه و آله نیز پذیرفت. من نیز یَنبُع را به سی هزار درهم از او خریدم، اما ای کاش دستم می‌شکست و این کار را نمی‌کردم. اکنون آنجا را ترک کرده‌ام و دیگر برنخواهم گشت.
ـ آیا حاضری ملکی را که صاحب آن هستی به من بفروشی؟
ـ پدر و مادرم به فدایت، هر چه دارم از آن تو.
قلم و کاغذی آوردند و یَنبُع به علی علیه السلام فروخته و بار مسئولیتش بر دوش او نهاده شد، اما علی علیه السلام کسی نبود که بخواهد ملکی به املاک خود بیفزاید؛ زیرا ملکی نداشت. او هیچ گاه نمی‌خواست که مال دنیا را وسیله لذت و عیش قرار دهد. او کسی بود که از دنیایی‌ترین اموال، آخرت می‌ساخت.
عبد الرحمان از بُلَیه به راه خود ادامه داد و علی بن ابی طالب علیه السلام همراه غلامانش به سوی یَنبُع حرکت کرد. وقتی به آنجا رسید، در مسجد پیامبر صلّی الله علیه و آله نماز گزارد و از خدایش برای آبادانی یَنبُع مدد خواست. غلامانش را به کار گرفت و خود نیز بیکار نماند روزها از پی هم سپری می‌شد و علی علیه السلام و غلامانش همچنان کار می‌کردند. امیرالمؤمنین در زیر آفتاب با دست‌های مبارکش زمین را می‌کند تا به آب دست یابد. هیچ چیز نمی‌توانست مانع او شود؛ نه هوای شرجی یَنبُع و نه آفتاب سوزان. آن قدر کار می‌کرد که عرق از پیشانی مبارکش بر زمین می‌چکید و هدفش چیزی نبود جز خدا.
نخل‌ها، شرمنده علی علیه السلام شدند. خورشید، خود را پشت ابرها پنهان می‌کرد تا مبادا صورت نازنینش را بسوزاند. مردم اندک یَنبُع، از این همه محبت علی علیه السلام خجل شده بودند و او همچنان بی‌وقفه کار می‌کرد؛ بی‌آنکه اخمی به چهره آورد و از خستگی‌هایش بنالد یا بر فقرای یَنبُع منتی گذارد، حتی پرندگان بر بالای نخل‌ها، او را به نظاره می‌نشستند و به دورش به پرواز در می‌آمدند و گویا فرشتگان بر دستان پینه‌بسته‌اش بوسه می‌زدند.
مردم یَنبُع از این همه تقلای علی علیه السلام به وجد آمده و دست به کار شده بودند. هر کس هر اندازه توان داشت، کلنگ بر خاک می‌زد. همه مشغول کار خود بودند که به ناگه ابی نیزر ـ غلام علی علیه السلام ـ فریاد برآورد:
ـ آب… آب… اینجا چشمه‌ی آبی است…
همه به سمت صدا دویدند. آری، چشمه‌های از دل زمین می‌جوشید و بر سطح زمین جاری می‌گشت. چیزی نگذشت که صدای هلهله و شادمانی مردم به آسمان‌ها رفت. باد در لابه‌لای درختان خرما وزیدن گرفت و شاخه‌ها را به رقص در آورد.
از میان جمعیت کسی به طرف استراحتگاه علی بن ابی طالب علیه السلام رفت؛ وارد شد و سلامی عرض کرد. حضرت علی علیه السلام علت خوشحالی او را جویا شد:
ـ یا علی علیه السلام! تلاش‌هایمان بی‌نتیجه نماند. در قسمت جنوب یَنبُع چشمه‌ی آبی پیدا شده؛ چه آبی! گویا دریایی از زیرزمین سر برآورده. آبش فراوان و زلال است.
امیرالمؤمنین لبخندی زد. برخاست و همراه آن مرد به طرف چشمه حرکت کرد. چون به آنجا رسید و آب چشمه را فراوان دید، دست‌ها را به آسمان بلند کرد و خداوند رازق را سپاس گفت و نام چشمه را «عین ابی نیزر» گذاشت. همان‌جا در سایه‌ی نخلی نشست و کاغذ و قلم خواست. آری، مقصود او حاصل شده بود و بهترین فرصت بود تا نیتش را عملی کند. کاغذ و قلم که حاضر شد، قلم در دست مبارکش گرفت و چنین نوشت:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم»
«این است آنچه بنده‌ی خدا علی بن ابی طالب تصدق نمود و مزرعه‌ی معروف به عین ابی نیزر را برای صدقه در راه خدا بر فقرای مدینه و درماندگان در راه وقف کرد تا خداوند در روز قیامت او را از آتش دوزخ نجات دهد و فروخته نمی‌شود و به ارث کسی نمی‌رسد تا به خداوند که بهترین وارثین است برسد.»
آب چشمه ابی نیزر در مزرعه جاری شد و تا پای نخل‌های خشکیده نیز رسید. آب در رگ‌های درختان نفوذ کرد و به آنان جانی تازه بخشید. کم‌کم هر کس در مزرعه‌ای کار کرد و چشمه‌های جاری ساخت. هر چشمه‌های نخلی را سرسبز و بارور، و هر نخلی خانواده‌ای را سیر می‌کرد. چیزی نگذشت که مزرعه‌ها خرم شدند.
مردم‌هایی که از دیارشان کوچ کرده بودند، به شهر آباد خود بازگشتند. از محصولات نخلستان‌ها و مزارع استفاده می‌کردند؛ بی‌آنکه مالک و صاحبی بر سرشان سایه افکند. هر کس به قدر نیازش از چشمه‌ها برمی‌داشت؛ بی‌آنکه محدودیتی برایش باشد یا درهمی بپردازد.
تاجرانی که وصف شهر را می‌شنیدند، از دور و نزدیک برای تجارت به یَنبُع می‌آمدند؛ تا آنجا که بازارش رونق گرفت. آن روستای سوت و کوری که بادهای گرم و مهلک در آن جولان می‌دادند و صدای خش‌خش شاخه‌ی خشکیده‌ی نخل‌ها فضای پر گرد و غبارش را پر می‌کرد، اکنون به شهری سرسبز با چشمه‌هایی جوشان تبدیل شده بود که گویا خداوند قطعه‌ای از بهشت را به زمینیان بخشیده است.
و مردم آبادی یَنبُع تمام این نعمات را، از وجود با برکت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام داشتند؛ شخصی که بهتر از هر کس دیگر، سنت‌های پیامبر صلّی الله علیه و آله و پسر عمش را احیا کرد؛ کسی که آباد کردن آخرت، برایش مهم‌تر از دنیا بود؛ همو که راه رهایی از آتش دوزخ را به همگان آموخت و خود پیشتاز بود، او که هیچ چیز را برای خود نخواست و کمک به فقرا و درماندگان، از مالکیت سرزمینی برایش شیرین‌تر بود؛ همان پیشوایی که واقفان بزرگ، به پیروی از او دل مساکین را شاد و خدای خود را راضی ساختند.
منابع:
۱ ـ معلوف، لویس، المنجد فی اللغة و الاعلام، بیروت، دار المشرق، چاپ بیست و سوم
۲ ـ معین، محمد، فرهنگ فارسی، تهران ۱۳۷۵، انتشارات امیرکبیر، چاپ نهم
۳ ـ خلیلی، محمد علی، زندگانی حضرت علی علیه السلام امیرالمؤمنین، انتشارات اقبال، چاپ اول ۱۳۳۸
۴ ـ عمادزاده، حسین، مجموعه زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام، انتشارات مکتب قرآن، چاپ پنجم