اشعار وقف – بخش سرود و ترانه وقف

جاری

تو نذر کردی آرزوها

تا صبح بیداری بمونن

چشماتو بستی روی دنیا

تا چشمه‌ها جاری بمونن

***

دستای بارونو گرفتی

ماهو کنار شب نشوندی

هر چی که داشتی وقف کردی

تو پای رویاهات نموندی

***

جای قدم‌های تو آخر

تا پای رودخونه رسیده

رودی که بعد از رفتنت هم

جاری شده دریا رو دیده

***

رویای تو روشن‌تر از آب

راه تو راه آسمونه

فانوسی که اسم تو روشه

تا آخرش روشن می‌مونه

***

تُو شهری که رنگ زمینش

با آسمون یکدست باشه

باید که پشت نبض کوچه

راهی بجز بن‌بست باشه

***

راهی که آغازش تو هستی

راهی که پایانش بهاره

راهی که بعد از رفتنت هم

تو ذهن کوچه موندگاره

***

رسمت همیشه یادمون هست

اسم تو حرمت داره اینجا

هر وقت یاد تو می‌افتم

بارونه که می‌باره اینجا

***

رویای تو روشن‌تر از آب

راه تو راه آسمونه

فانوسی که اسم تو روشه

تا آخرش روشن می‌مونه

پیام جهانگیری، استان اردبیل

(رتبه دوم در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

سرمای زمستون

چن تا عابر پیاده یه غریبه اهل جاده

یه کتاب پاره ـ پوره یه کلاس درس ساده

یه کلاسی که نداشتن آدمای این خیابون

یه نفرن غریبه اومد خیس و خسته زیر بارون

می‌دونی زندگی ما مث اون کلاس درسه

یه فرشته تو کلاسه نباید آدم بترسه

یه فرشته زمینی با دوتا بال خیالیش

با همون دل بزرگش با همون دسای خالیش

یه کسی که مثلِ سقفه تو هجوم باد و بارون

مث دیواری که ساختن تویِ سرمایِ زمستون

تو کتابای مقدس یکی اسمشو نوشته

یه چیزی شبیه آدم یا شبیه یه فرشته

آرش پورعلیزاده، استان گیلان

(رتبه سوم در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

پرنده

من یه پرنده بودم

که آشیون نداشتم

حسی برای پرواز

تو آسمون نداشتم

***

با جوجه‌هام میونِ

یه دشت سرد و عریون

نه آب و نه دونه‌ای

دنیا برام یه زندون

***

خدا خدا می‌کردم

تا یکی پیدا بشه

قفل دل شکستم

با دست اون وا بشه

***

تا این که از را رسید

یه مرد آسمونی

بذر سخاوت پاشید

تو دشت مهربونی

***

یه سایه‌بون برام ساخت

یه سقف خوب و محکم

تا که من و جوجه‌هام

جون بگیریم دور هم

***

نذاشت تو برف و سرما

یخ بزنیم، بمیریم

یه کاری کرد دوباره

باز بال و پر بگیریم

***

تا زنده بود عمرشو

وقف پرنده‌ها کرد

چشمه‌ای که کویر و

با دریا آشنا کرد

زری قهار ترس، استان فارس

(شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

بنا کن

مثل بارون با طراوت

مثل دریا بی‌نیازی

با دو دستای کریمت

خیر مدرسه‌سازی

***

وسعت نگات بزرگه

قله‌ها رو می‌شناسی

پر بخشش و سخاوت

پر تقدیر و سپاسی

***

مهربانی و سخاوت

شده سرلوحه کارت

تو سپردی دل به ایمان

خدا تا همیشه یارت

***

دلت از جنس امیده

از یه دنیا سرفرازی

توی بازی زمون،

تا می‌بخشی، نمی‌بازی

***

نیکی مثل یک ذخیره است

واسه روزای مبادا

واسه روزایی که باید

بزنی دل و به دریا

***

بیا و بازم بنا کن

پایه‌های میهنت رو

قسمت ستاره‌ها کن

لحظه‌های روشنت رو

***

تا که گلها سر بزارن

روی شونه‌های خورشید

پا بگیره از نگاشون

افق تازه امید

***

چشمه چشمه می‌خروشی

واقف همیشه عاشق

دست بخشش و بگیر تا

برسی به صبح صادق

زهرا نعمتی، استان فارس

(شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

بی نشونه

تو داری مال دنیاتو می‌بخشی

که از کارت خدا راضی بمونه

می‌خوای با دستای خالی از اینجا

بری و هر چی می‌سازی بمونه

 

یقینا با نگینی که تو داری

تموم آسمونا زیر پاتن

همینه دست شیطونا رو بستی!

اجنه توی زنجیر چشاتن

 

شنیدم توی این دنیا خِسَت

شده اوقاف تو ورد زبونا

به پاس نذر املاک زمینی

سند خورده به نامت کهکشونا

 

تو می‌خواستی یه مضمونی بسازی

فضاها توی تصویرش بمونن

یه خوابی واسه آیندت ببینی

کتابا توی تعبیرش بمونن

 

تو رو از رد پاهات می‌شناسم

همون درد آشنای بی‌نشونه

که پای این همه شهرت نمی‌خوای

کسی اسم حقیقیتو بدونه

 

می‌دونم پرده‌ها رو تو پوشوندن

واسه آئینه‌ها روح‌الامینی

تو کارت غیر خوبی راه نداره

سفیر حسن نیت رو زمینی

 

الهی خیر کاراتو ببینی

به خیر خوبیا خوش عاقبت شی

برای نیت خیری که داری

سعادتمند دنیا آخرت شی

 

بهشتی که می‌سازی توی دنیا

تو چشمای قیامت تا نداره

واسه اینه که مشکوکم به دستات

نگو که سر اعطینا نداره

 

نشون مادرت زهرا رو داری

تو رو از ریشه کوثر گرفتن

یقینا اولیات این افتخارو

یه روز از دست پیغمبر گرفتن

 

شبیه اشتیاق گریه‌هامی

شبیه استغاثه تو صدامی

نذاشتی روی سختی رو ببینم

تو حکم قطعی هر چی بخوامی

 

واست بیچاره‌ها فرقی ندارن

چه من باشم چه هر بی‌سایبونی

نمی‌دونم کجای این زمینی

تویی که تا قیامت بی‌نشونی

لعیا محمدی، قزوین

شرکت‌کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری‌

اشعار وقف – بخش اول شعر نو وقف

پرنده وقف

خداوند با دستانت پرنده‌ای را آفرید

تا هر روز برایمان روزی بیاورد

و نامه‌هایمان را برساند به آسمان

تا گندم‌زارها قد بکشند

این پرنده جغد نیست که شوم باشد

یا مرغ خانگی سر به زیر

او پرنده سال

پرنده‌ای عظیمی که مثل ققنوس

از خاک سرد زمین

به آسمان برخاسته

پرنده سربلندی که لانه دارد در خورشید

و به هدهد طعنه می‌زند

می‌نشیند در جوار فرشته‌ها

و در آسمان هفتم تخم می‌گذارد

با دست‌هایت کعبه‌ای را در دل روستا بنا کردی

و خدا را

از جاده ابریشم

دعوت گرفتی به خانه‌هایمان

لیلا هم از تو آموخت بخشیدن را

تمام دارایی‌اش را به حیاط امامزاده برده

تا تنهایی‌اش را

با این پرنده قسمت کند

حالا می‌توانی آسمان را با دستانت ورق بزنی

و ببینی که کائنات

چگونه حسادت می‌کنند به دستانت

برکت دستانت فرشته‌ها را به فکر فرو برده

تو احسان را در کلاس آسمان آموختی

همان لحظه که بخشیدی

خداوند هزار فرشته محافظ گذاشت

و تو را برگزید به رسالت آسمان

و پیامبر وقف نامید

و سوره احسان را

نازل کرد بر تو

وقف وجدان بیدار تو بود

و چشمه جاری خدا

و تو دانه‌ای را دادی

تا دنیایی را بشکافی

حالا که کلیددار آسمان شده‌ای

دوست داری بهشت را

در چه ساعتی افتتاح کنی

محسن کلهر، استان همدان

رتبه اول چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

وقف

هوای زمین ۴۵ درجه سانتی‌گراد است

کلمه‌ها بر زبانم آب می‌شوند

می‌دانم

هیچ وقت با رودخانه‌ها آب ننوشیده‌ای

اما

به اردی‌بهشت بگو

دوباره برگردد

برمی‌گردم

و شعری بلند

زنگ را به صدا در می‌آورد

شاید

وقف

نام دیگر زنی مهربان است

که این شعر را کف دست باد می‌گذارد

و از خود

از زیبایی

و تمام کلمات بیرون می‌زند

ببین

این ماهی‌ها

از دهان کلمات بیرون ریخته‌اند

تب می‌کنم

پرندگانی که از پیراهنم

رودهایی که از صدایم

و زمین

زمین که حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد را

رها می‌کنم

و شعر تمام می‌شود

فاطمه بیرانوند، استان لرستان

رتبه دوم چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

مساحت مهربانی

وصلم کن

به تکه‌های اردی‌بهشت

و خواب‌های سبز جبرئیل

اینجا

زمین می‌خندد

و باد

فراموش نمی‌کند

دکمه‌ای بر پیراهن وقف بدوزد

حالا

مساحت مهربانی را

فقط رودخانه‌ها می‌دانند

و سیب

برای کودکان یتیم

اتفاقی‌ست که ادامه دارد هنوز

می‌دانستم

باد دروغ می‌گوید

و ماه

پیراهنت را می‌شوید

حال

که اردی‌بهشت

نزدیک خواب‌های کودکی مسکین خیمه زده

من فقط

در آیه‌های آل عمران دنبال سایه‌ات می‌گردم

و می‌دانم باد

هرگز

از بوییدن پیراهنت سیر نخواهد شد

(یک شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

به دستانی که خالصانه می بخشند

یک

به دست‌های تو فکر می‌کنم

و جهانی

روی زمین جوانه می‌زند

به من یاد می‌دهد

بخشش را

آرامش را

همین که تکه‌ای از تو

در گوشه‌ای از این خاک

روحی، دستی، جانی شود

شب‌ها بارانی شود

و فرشته‌ها

از خاک برمی‌خیزند

و به دستان بخشنده‌ات

آفتاب می‌دهند…

آب می‌دهند

راضیه فخاری، استان فارس

رتبه سوم چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

امامزاده

امامزاده

که دختران آبادی

نامه‌های یواشکی‌شان را

برای او پست می‌کنند

و مادران هفتاد ساله

نذر امن یجیب‌ها

نخ اناری‌ها را

قلاب می‌زنند.

ایوانش پر است از لاله عباسی‌ها.

شما نمی‌شناسید ابوالقاسم را

که نسبش به خورشید مشهد می‌رسد

و دامنش بوی حورا می‌دهد

همین که روسری سوسنی

یاسین زیر لب بخوانند

یک آبادی را نان می‌دهد

و درو هر ساله

گندمی می‌خندد برای کدخدا

امامزاده!

زیارت‌نامه می‌خواند

دختری که شوق

اقیانوس دارد

زهرا شرفی، استان خراسان رضوی

(شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

اشعار وقف – بخش دوم شعر نو وقف

وقف

از قنات روستا

تا مسجد بالا ده

شیرین می‌خندید

وقتی

روی لب‌های دختران همسایه

انار کاشته بود

و برای بی‌بی

که از زیر ته استکانی

الرحمان می‌خواند

دسته‌ای بنفشه آورده بود

حالا مادر

هر سه‌شنبه

ترنجی‌ها را قلاب می‌زند

تا وقف کند

زیر پای امامزاده

من، طوبی، راضیه

تا مسجد بالا ده

رنگین‌کمان می‌خندیم

خاتون هر روز

خدا را شکر می‌کند

که وقف

در روستا نفس می‌کشد

(از یک شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

جزر و مد

ایستادنت کنار ماه

لبخندت را تغییر نمی‌دهد

انحنای قایق‌ها را زیباتر می‌کند

وقتی جزر و مد

از چشم‌های تو آغاز می‌شود

شب را به عقب برمی‌گرداند

و تنهایی را به تنهایی

محبوب من

می‌خواهم گوشه‌ای از شب را بگیرم

و روی سرم بکشم

حتماً خواب چشم‌های تو را خواهم دید

حسین رحمانی، استان خراسان رضوی

(شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

تمام شهر

این روزها تمام اتفاق‌ها

شبیه بغض‌های تو می‌افتد

تکه‌ای از من روی شالت جا مانده است

حتماً زیر باران ایستاده‌ای

که این طور صورتم را آب برداشته

دهانم پر است از دلتنگی

گوش‌هایم، سرم

جیب وامانده پیراهنم

چطور می‌توانی صورتت را به این همه زن قرض داده باشی؟!

تمام شهر بوی تو را گرفته است

باید چهره‌ای نو برایت بسازم

(از یک شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

باغچه

مادربزرگ باغچه‌اش را به باران بخشید

به گل‌های اقاقی

به درختان گیلاس

به علف‌های سبز

عمرش را برداشت

گذاشت بالای لانه پرنده‌ها

پرنده‌های بی‌آشیان

آهسته می‌رفت

تنهاتر از نسیم

که خواب را از تنم می‌زدود

و برگ‌های خشک را می‌انداخت

روی حوض ماهی‌ها

چند روز دیگر عید

می‌آمد

می‌نشست وسط باغچه

شعر می‌گفت

از مادربزرگ

با آن لالایی‌ها

که دلم را می‌برد

به مزارع دوردست

که درستی درو می‌کردند

کشاورزان ده بالادست

کاظم رستمی، استان زنجان

(شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

سه قطعه

۱

آن نگاه‌ها

آن قلب‌های عاشقانه…

را بخشیدند

و شادی‌هایشان را تقسیم کردند

در چهار گوشه شهر

عروس داماد

پس از تصادف

***

تقدیم به سربازان گمنام

۲

یکی چشم

یکی پا

یکی دست

یکی سر

اما تو حتی نامت را

وقف کردی و برگشتی

***

۳

شوق درخت شدن را دارم

که به دست نجاری برسد

تا شب‌ها آغوشش را

وقف کند

صابر سعدی‌پور، استان اصفهان

(شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

عطر ماندگار

عطر

فاش شد

راز آن پنجره‌های ماه نواز

اتاق‌های پر از آفتاب

شورش عطر شمعدانی این حیاط‌ها

این خانه‌ها را به تقوا فروخته‌اند

صاحب خانه‌ای به نام الله

***

ماندگار

کمک

در یک حال عجیب

رو به سمت خدا

باز خواهد شد

دل حرفی زد

چیزی گفت

عشق خواهد آمد

ماندگار می‌شود

تا ابد

در هر دو سوی سود می‌دهد

یکی فاتحه فرستد

آنکه در بالاست رحمت

چه چیزی بالاتر از این بهره

که رسولش گفت:

بار سفر بستی سمت آخرت

صدقه جاری می‌ماند

قطع نمی‌شود

مثل اعمال در دنیا

محمدعلی صالحی، استان فارس

(شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

اشعار وقف – بخش سوم شعر نو وقف

لذت

خانه با تمام وسایل

ماشین بهترین مدل

زندگی با تمام طول و عرضش

حادثه‌هایی قدیمی بودند

زمانی که دنیا

بخشی از دارایی من بود

در آن قدم می‌زدم

نفس می‌کشیدم

گاهی گوشه‌ای از آن را بالا می‌گرفتم

و از تماشای مرگ می‌ترسیدم

روزها

قسمت‌های مناسب دنیا را به خانه می‌بردم

تا صبح می‌شمردم

چند زندگی دیگر از دنیا طلبکارم

یادم نبود

دنیا می‌تواند وسط حساب‌هایم عطسه کند

و من تا خود مرگ بد بیاورم

درست لحظه‌ای سر از خواب بلند کنم

که ته‌مانده زندگی را

لابه‌لای چرت‌های قبلی

خرج کرده باشم

اتفاقی که برای من افتاد

خانه

ماشین

و پسرم

اتفاق‌هایی قدیمی‌اند

که از خواب‌هایم بیرون پریده‌اند

تنها مسجدی

که در زمین گوشه زندگی‌ام ساخته بودم

هر روز به من سر می‌زند

و خواب‌های خوبی را که برای من دیده است تعریف می‌کند

از مردانی می‌گوید

که زندگی‌شان را از خانه پر کرده‌اند

و حالا از هر خوابی که بلند می‌شوند

شمشیری از رؤیای‌شان می‌گذرد

و نفس‌های‌شان را گرمای هوایی که تنفس می‌کنند

سیاه کرده است

امروز که از خواب بیدار شدم

سرم روی زانوی مسجدی بود

که زمینش را

لای نفس‌های گرم قرآن

وقف کرده بودم

شاید به همین دلیل

سال‌هاست که خواب پریشان ندیده‌ام

جز روزهایی که یاد خانه با تمام وسایل

ماشین و…

می‌افتم

مجتبی صفدری، استان گیلان

(شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

وقف

… هر غروب

نامه‌های بدون مقصدش را

به پای کبوتران سپیدی گره می‌زند

که بر آسمان گنبد طلایی‌اش

بال می‌سایند

که در همسایگی‌مان

عطر گل‌های محمدی

مرزهایش را تسخیر کرده است

چادر نماز گلدارش را به سر می‌کند

و دست‌هایش رو به آسمان پل می‌شود

و آیه آیه دعاهایش را

نذر پیرمردی می‌کند

که در گوشه‌ای از صحن

زیر بید مجنونی آرام به خواب رفته است

کسی که سال‌ها پیش

گلدسته‌ها را به مهمانی محله‌مان آورد

من او ران ندیده‌ام اما

مادرم هر شب برایش یاسین می‌خواند…

نازنین مریم عمارلو، استان خراسان رضوی

(شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

بانیان

واژه وقف مرا یاد تو می‌اندازد

که به حکم آیات

خلق را دست سخاوت دادی

وز پس پرده یک شوق بزرگ

بانیان را با صبر

به مسیری روشن

تو بشارت دادی

فهیمه مقیسه، استان گلستان

(شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

عصا

درخت تبر می‌خورد اما

عصا می‌شود در دستان پیر خسته‌‌ای

تخته سیاهی می‌شود برای معلمی

نیمکتی می‌شود در پارک برای رهگذران عاشق

.

.

.

میز می‌شود

کتاب می‌شود

و من

این گونه وقف را از درخت آموختم

الهام نضامجو، استان تهران

(شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری)

* * * * * * * *

روزهای بی باران

از شهر آمده‌ام

در حالی که

هیچ خونی

در رگ روستا

باقی نمانده

در انتهای خیال

قحط‌سالی

بیداد می‌کند

لب‌های کودکان/ تشنه

و دست‌های مادران/ پرپینه

هیچ امیدی به هیچ ابری نیست

و زمستان هم

سر در گم روزهای بی‌باران است

در این برهوت شور

امیدها

به آب‌انبار پیر/ گره خورده

هر روز/ دست سطلی امیدوار

به آب بوسه می‌زند

و لبخندی پر معنی

از گورستان ده

بر می‌خیزد

پنجشنبه شب

پیرزنی بلند گفت:

«برای شادی روح کربلایی رضا

اجماعاً صلوات!»

نرگس نادری، دشتستان

نفر دوم بخش نوجوانان رشته شعر در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

وقف

می‌توانی درخت باشی

بایستی زیر باران

با همین کت و شلوار راه راه

و کفش چرمی

خیس خیس

چترت را وقف گنجشک‌ها کنی.

اصلاً می‌توانی

مزرعه‌ای باشی پر از هندوانه

قاچ‌های سرخ و شیرینت را

وقف عصرهای گرم کنی.

می‌توانی

فرشته‌ی شانه‌ی راستت را سر ذوق بیاوری

گنجشک‌ها که بر شانه‌ات آشیانه می‌سازند

یا مورچه‌ها

که دانه‌های هندوانه را به لانه می‌برند

تنها اگر

درخت باشی یا مزرعه

زهرا اسپید، بندرعباس

شرکت‌کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

اشعار وقف – بخش چهارم شعر نو وقف

هدیه خداوند

بوی ماهی کباب شده هدیه‌ی خداوند است

سوپ قارچ

گل‌های کاغذی

و

خنده‌های قرمز بچه‌ها.

زندگی بهشت کوچکی است

تو

پروانه‌ای با بال‌های نقره‌‌ای.

خیابان‌ها دوستت دارند

سرسره‌ها

چراغ‌هایی که شهر را روشن می‌کنند

و

خداوند

که هدیه دادن را دوست دارد.

زهرا اسپید، بندرعباس

شرکت‌کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

بعد تو

به قلی سرداری خیّر مسجدساز

تو رفته‌ای

نه این آسمان بوی کبوتر می‌دهد

و نه اردیبهشت بی‌لک‌لک به درد بهار می‌خورد

 

خزر از بی‌موجی به سکسکه افتاده

و موج‌های دیوانه توی رادیو داد می‌زنند:

«کسی به فکر ماهی‌ها نیست»

 

این دستمال

غبار پشت شیشه را

پاک نمی‌کند

 

بعد تو!

کسی به بلیط‌های دو سره قطارها اعتماد نمی‌کند

و گنجشک‌های مضطرب از سوت قطار می‌ترسند

 

این قهوه سرد شده

و پیراهنت با دهان باز

حرف‌های مرا تکذیب خواهد کرد

 

کتاب‌هایش را

مدادهایش را

و نیمکتش را

مدیون مردی بود

که نامش را سر در مدرسه

که نامش را جلد روزنانه

که نامش اخبار محلی

که نامش ….. بود

داوود مالکی، شوشتر

شرکت‌کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

دوست داشتنی تر

به زلف علی فراهانی خیّر مسجدساز

دست‌هایش را

بارها دوست دارم

قدم‌هایش را بسیار دوست دارم

 

دفترم

کلاسم و حتی مسجد محل هم

او را….

خودش را قایم می‌کرد

از تابلو مدرسه

از اخبار ساعت چهارده

 

او همین که قایم است

دوست‌داشتنی‌تر است

فردا تکان‌دهنده‌ترین خبرها را

باد در دهان دره‌ها گم می‌کند

و ما مجبور

به بطالت شناسنامه‌هامان می‌شویم

 

فردا

دکمه‌های من باز باشد

یا بسته؟

دستت نیست

 

دستت نیست

و من تنها

تنهایی‌ام را چنگ می‌زنم

 

فردا گم‌ات می‌کنم

و چقدر شبیه پرنده‌ای هستم

که آن قدر نپرید

تا اهلی‌اش کردند

 

اگر بغل‌ات کنم

می‌ترکم

و برادرم را که قول داده بیاید

نمی‌بینم

تو عروسک خوبی نیستی

الکی می‌خندی

بعد همه را

به کشتن می‌دهی

داوود مالکی، شوشتر

شرکت‌کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

کفش های واقف پیر

خورشید خندید

امواج خنده‌اش رازی سرود…

باغبان خندید

شعله خورشید

و چترها که باران می‌شود

سکوتی فریاد می‌زند

هزاران بار مردم

ولی به کفن نرسیدم

کفش‌های واقف پیر میان باغ‌ها

برهنه راه می‌روند

و سایه‌اش…

میان نخلستان

چه می‌گوید؟

چه می‌گوید؟

و بر بال فرشتگان برفی نگاه کن

من کجا رسیده‌ام؟

تو می‌دمی و آفتاب می‌شود

فاطمه نجار، دیر

شرکت‌کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

در اندیشه پرواز

باد آمد،

باران باریدن گرفت،

و چشمه بی‌رحم شد!

درخت بزرگ و تنها،

شلاق آسمان را خورد و ننالید!

سال‌ها سیلی خور سیل بود،

و ماه‌ها روزی‌خور زمین!

اما این بار،

سیل بی‌رحم، کمرش را شکست،

و درخت همسفر سیل شد!

بی‌خبر از ریشه‌هایی که در خاک ماند،

و در اندیشه‌ی پرواز، به خود می‌بالید!

کمتر از سالی بعد،

ریشه‌ها، جای خود را به نهالی نو داد!

و زمین،

همچنان مادر آن دانه‌ی سیبی بود،

که دار و ندار پیرمرد بود!

پیرمرد رفت،

ولی یادش ماند!

سال‌ها رفت و درخت،

سایه‌گستر شده بود.

میوه می‌داد،

و با چشمه برادر شده بود!

عادل پیشه‌ور، بیرجند

شرکت‌کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

هر غروب

دلتنگی‌هایش را

به گلدسته‌های طلایی مسجدی دخیل می‌بندد

که در همسایگی‌مان

عطر گل‌های محمدی

مرزهایش را تسخیر کرده است

و نامه‌های بدون مقصدش را

به پای کبوتران سپیدی گره می‌زند

که بر آسمان گنبد نقره‌ای‌اش بال می‌سایند

چادر نماز گل‌دارش را به سر می‌کند

و دست‌هایش رو به احساس آسمان پل می‌شود

و آیه آیه دعاهایش را

نذر پیرمردی می‌کند

که در گوشه‌ای از صحن مسجد

زیر بید مجنونی آرام به خواب رفته است

کسی که سال‌ها پیش

گلدسته‌ها را به میهمانی محله‌ی‌مان آورد

من او را ندیده‌ام اما

مادرم هر شب برایش یاسین می‌خواند…

مریم عمارلو

نفر اول در بخش شعر نو اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

اشعار وقف – بخش پنجم شعر نو وقف

به سخاوت باران…

دست‌هایت

بوی باران داشت

در آن هنگام

که شوره‌زار تنهایی را

عاشقانه!

به آغوش گرفته‌ای

و

با هُرم نگاهت،

مهربانی را

عشق را

وقف بی‌کسی کوچه‌هایی کردی

که طلوع یک پنجره را

انتظار می‌کشیدند…

دست‌هایت را

خواهم بوسید

که سخاوت خورشید

در آن می‌تپد….

رضا پنبه‌کار

نفر دوم در بخش شعر نو اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

موازی با آفتابگردان ها

گیسوانت را به دست باد می‌سپاری

زمین اردیبهشت می‌شود

موازی با آفتابگردان‌ها قد می‌کشی

وقتش رسیده

کم‌کم زمستان به استقبال پیراهنت می‌آید

رودهای آبادی را

وقف نگاه اندوهگین ساقی حرم می‌کنی

تا فرات از خجالت آب شود

حالا دامنت را در شقایق‌ها برقصان

و آسمان چشمانت را

از ابر خالی کن

مهدیه ابوصالحی

نفر اول در بخش شعر نو اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

چه کنم کوزه من، وصل به دریا باشد؟

پیرمردی که به دل، شوق حی بودن داشت

با نگاهی پر از احساس خدایی بودن

کوبه‌ی در را زد

بقچه‌ای آورده ز قبالات زمین، آب، درخت

که برایش مانده

همه با رنج سحر، کار الی گاه غروب

حرف‌هایی دارد

قصه‌هایی که پر از غصه عمری است گران

جریان نفسش گرم، دو دستش لرزان

اولین جمله و الفاظ پر از خاطره‌‌اش را گفت:

من که یک عمر به اندازه نوح، زندگانی کردم

حس رفتن دارم

باید از نزد شما کوچ کنم

ولی ای دوست بدان، میل ماندن دارم

چه کنم تا نشوم دفن به همراه تنم؟

بشنوم، شرشر آب همان چاه که کندم در سنگ

تا به آبی که از آن می‌جوشد شاخه‌ای سبز شود میوه دهد رنگارنگ؟

چه کنم خنده طفلان که در این باغ به بازی هستند؟

نرسد شاد کند گوش روان یا روحم!

باید امروز که صوت جرس مرگ مرا می‌خواند

توشه‌ای برگیرم

چه کنم کوزه این توشه من، وصل به دریا باشد؟

جریان داشته باشد در آن، شریانی از نور

زین زمان تا به ابدهایی دور

من در اندیشه این خیر در اینجا هستم

آمدم بگذارم، آنچه بگذاشتنی است

و به همراه خودم بردارم، آنچه برداشتنی است

من به این نیت پاک، آمدم وقف کنم

آنچه را می‌خواهم

آنچه را می‌گویم

شاید آرامش این کار برایم باشد

التیام رفتن، یادگار ماندن

محمدعلی قاسم‌زاده بافقی

منتخب در بخش شعر نو اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

ابر و بارانی تو…

می‌توانی تو بباری و برویانی و تکثیر کنی

دانه‌ی تبزده، باران تو را می‌خواهد…

عطش باغ، تو را می‌نالد…

عطش باغ، تو را می‌‌نالد…

بستر چشمه، تو را می‌جوید…

چشمه‌ای، جاری باش…

روح توفانی خود را تو… به دریای فتوت برسان

کودک غم‌زده، لبخند تو را می‌خواهد…

جاده‌ی عشق، تو را می‌خواند…

مادر خسته ز فقر و غم بی‌نانی و بی… سقف!

در حسرت خورشید و مه… وقف!

لطف دستان کریمانه و پر مِهر تو را می‌جوید!

می‌توانی… تو، ببخشای و بیندیش، به فردا که…

کسی نیست تو را، دادرس و یاور و… شافی!

به غیر از مَلَکِ وقف… و…

به جز عشق به ایثار و گذشتن… ز… زر و مِلک،

و اندوختن مال… که جز آتش دوزخ ثمرش نیست!

بپا خیز… برادر…

که زمان تنگ و زمین نیست، جز آتشکده‌ی مال‌پرستان!

و تنها ره رستن ز بلا… نیست، به غیر از «پل اوقاف»…

بپیوند، به جاریِ خروشان و…

بیفشان، گل گندم، تو به هر مزرعه‌ی عشق…

برافروز چراغی و…

بپا دار بنایی… که در آن، عشق زند موج!

و بخوانند نمازی ز سر، شور جوانمردی و ایثار!

و… بپا خیز تو خواهر!

که اندوخته‌ی زر و جواهر!

به جز از شعله‌ی آتش… به تنت، نیست به فردای قیامت!

و… تنها ره رستن ز بلا، نیست، به غیر از… «پل اوقاف»…!

«بیندیش و… بپا خیز»

عشرت جبارزاده (نجمه)

منتخب در بخش شعر اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

شعری سروده ام

برای دست‌های کریمت

افسوس که شاعری بی‌پایه‌ام

و شعرم زیر بار کلماتم نمی‌رود

حالا

به کودکان مدرسه‌ات

به بیماران بیمارستانت

به ساجدین مساجدت

به هر که گل‌های تو در خانه‌اش

عطر می‌پراکند

بگو

شاخه گلی برای این شعر بیاورند

می‌خواهم شعرم پاک شود

از این کلمات روسیاه

می‌خواهم بهشتی بسازم

برای تو پیش از آنکه خدا

جواب بدهد

سخاوتت را

فریبا آریایی نصر

منتخب در بخش شعر اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

می اندیشم

به مرگ، به روبان سیاه تقدیر

و به گیسوان سپید مادربزرگ که هر روز در تلاطم نسیم بافته می‌شد

و می‌اندیشم

به خاطرات روشن پدربزرگ بعد از رفتنش

به زمینی که وقف یتیم‌خانه‌ی زنجان کرد

و به دلش

که وقف دلتنگی‌های مادربزرگ شد

من به گذر عمر می‌اندیشم

به ماده‌گی اسب زمان که یال‌هایش وقف بادهاست

و در خواب آلودگی آدم‌ها یورتمه می‌رود

و به پوسیدگی خاطراتم

و اینکه هیچ بغضی بعد از من به دنیا سلام نخواهند کرد

به تنهایی می‌اندیشم

و به خالی کوله‌بارم بعد از مرگ

به «سید مرتضی علم الهدی»

که قریه‌اش را وقف فقها کرد

و قلم‌اش را وقف ماندگاری سنت‌ها

به «اینگه رومس»

زنی که چشم‌هایش را وقف دانشگاه «ورسبورگ مونیخ» کرد

تا بعد از مرگ‌شان جهانی به اقتدارشان تعظیم کند

و من به خالی دست‌هایم اندیشیده باشم

شاید یک روز

دلم صدقه‌ی جاریه‌ی تمام مادران جهان شود

و عطرش با گریه تمام کودکان در دنیا پراکنده

آن گاه

تکه‌ای خواهم شد

از دریای بی‌کرانه‌ی وقف

شاید…

فاطمه طارمی

منتخب در بخش شعر اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

درخت

بالا بلند سبز

مانا و استوار

زیبا و بی‌نظیر

او سالیان سال تداوم را در ذهن رهگذران

ترسیم می‌کند.

 

هر چند باد سرد

در لحظه‌های غارت

موجودی حیاتش را

انکار می‌کند.

در باورش معاد

یقین است بی‌گمان

این اعتقاد اوست

ایام رستخیز

 

معنای شکر خالق را

می‌داند و به کار می‌گیرد

هر روزه شیره‌ی جان را

بی‌هیچ‌گونه تمنایی

تا لحظه‌های تعالی

در کام میوه می‌ریزد

هر ساله هستی‌اش را هم

انفاق می‌کند به تمامی

 

در هرم آفتاب

استاده سال‌ها

تا عابران خسته

غوغای تابسوز سفر را

در زیر سایه‌اش

از سر به در کنند

درسی‌ست کار او

درسی‌ست بخشش.

 

اهل تلاش و سعی و جهاد است

در عرصه نبرد

با سنگ خاره و با خار

 

او روزه می‌گیرد

تسبیح می‌کند

او با تمام یاخته‌هایش نماز می‌خواند.

 

او اهل کنز نیست

اهل ریا و خودخواهی

اهل دروغ و بهتان نیست

اهل فریب نیز

 

با ظلم بیگانه است

با افترا و تهمت نیز.

اخلاص و پاکبازی را هم

در عرصه‌ی عمل

پژواک می‌دهد

 

درسی‌ست بودنش

درسی‌ست وقف او

حسین فریدزاده

منتخب در بخش شعر اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

اشعار وقف – بخش ششم شعر نو وقف

ما در کجای زمین استاده ایم

در روزگاری که صاعقه می‌غُرد

در روزگارِ قحطیِ باران

قحطی عطوفت و مِهر و برادری

در روزگار رویشِ گل‌های مسمومِ

توپ و تانک و مسلسل

در روزگار چهچهه

چلچله‌های پولادین

در جای جای جهان هر روز

در روزگار بارشِ

ابرهای زرد

و مرگ‌های بی‌صدا

در «هیروشیما» و «ناکازاکی»

و «حلبچه» و «سردشت»

در روزگار «مین» و «میگ» و «موشک»

در روزهای

گریه‌ی دیوار «نُدبه»

برای قدس شریف

در روزهای تب

در روزهای تاب

در روزهایی که هر شهر

به داشتن خانه‌ی سالمندان

افتخار می‌کند

چه افتخاری

بهتر از اینکه هر شهر

مُزین است

به یک بهشت کوچک

برای پیران مطرود قوم

که بر چوب خط عمرشان

نشانی گذارند

تا روز واقعه

در روزگار بی‌حرمتی حرمت

در روزگار جدایی پیران قوم

از خانه، خانواده

در روزگار خنجر و نامردی

روزی که فرزندان

این نور دیده‌گان

با «بنز» و «پاترول» و «پیکان»

انگار عروس می‌برند

نه… نه عروس که

تابوت زنده‌های

متحرک را می‌برند

پدر و مادر داغدیده را

سوی بهشت کوچکی

آن دورهای دور

نفرین به این عطوفت کوکی ماشینی

که پشتوانه‌ی آن

پول و زر و حساب‌های بانکی است

 

در این روزگار احسان کجاست

محبت کو؟

بخشش کجاست؟

مروت کو؟

ما در کجای زمین ایستاده‌ایم

که نمی‌دانیم

یا نمی‌خواهیم بدانیم

که همیان نان

به دوش چه کسی بود

در کوچه‌های غم‌زده‌ی کوفه

مولای ما که بود؟

مردی که جود و کَرَم بود حُسن او

بخشش همیشه جود

بذر دو دستش بود

واقف به وقف بود همیشه

 

باید در روزگار قحطی باران

دعا نمود

که مزرعه‌‌های سوخته‌ی

گندم و جو منتظرند

شاید که ابر سوخته دل

رحمی نموده ببارد، باز

باید در روزگار قحطی

مهر و برادری

بذر محبت و احسان را

بر باغ خشک دل خود

نشا زنیم

شاید که ابرهای عاطفه

ماناتر شود

 

ای قوم!

ای برادر من! خواهر!

دست‌ها را باید شست

از پلیدی

قلب‌ها را باید شست از نفرت

طور دیگر باید شد

طور دیگر باید شد

کوچه را سایه را همسایه را

دیشب صدای گریه‌ی طفلی می‌آمد

همسایه بود یا نه

فرقی نمی‌کند

آیا نوای قلب خودت را شنیده‌ای

 

اکنون که

در کجاوه‌ی مال و منال

مسکن گزیده‌ اشکی ز چشمِ نداری

تو بر بگیر

احسان نما

در این زمانه‌ی

قحطیِ ز عاطفه

که خالقِ چشمان اشکبار

احسان به روز مبادا نمایدت

با گلدسته‌های

سبزِ صادقِ دستانت

بذری بکار به احسان

مسجد بساز و مدرسه و

خوابگاهِ وقف

تا نیلوفر

هزاران دستانِ نیازمند

بَر شود

بر آسمان عشق الهی

و نام تو را

به درگه آن حُسنِ بی‌نظیر

در دفترِ کرامت و احسان

بنویسند

احسان نما

که حُسنِ خدادادی‌ست

وقفی نما

و بخشش احسان

به روزِ بودنت امروز

امروز، امروز امروز

که فردا، فردا

دیر است

دیر دیر دیر

در روزگارِ قحطیِ احسان

دعا کنیم

این ابرهای تُنک شده

باز آیند

با بارشی دوباره

و صد باره

بارها بارها بارها

در شهرها و روستاها

سید حیدر علی آران(هامون)

منتخب در بخش شعر اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

شعر وقف

زیبایی را به نام گُل

پرواز را به نام پرندگان

و عشق را به نام تو وقف خواهم کرد

پشت چرخش سرخ سیبی که قانون جاذبه را کشف کرد

و تیک تیک همین بمب ساعتی

که در سینه من می‌زند

ساعت چند است؟

ساعت ۲۰ دقیقه به لحظه مرگ

و من خودم را در سراشیبی ۲۰ سالگی‌ام می‌یابم

با عروسکی که موهایش را نبافته‌ام

من فقط کلاه می‌بافم

که کلاه بگذارم سر خودم

و گول بزنم خودم را

بی‌آنکه بدانم عکس من درون قاب عوض خواهد شد

و کسی حتی حال مرا

از سنگ قبرم نخواهد پرسید

که گول بزنم خودم را

و فراموش کنم که فراموش می‌شوم

درست مثل کوچ لک‌لک‌های افریقایی

که به مرداب‌های جزیره‌های گمشده برنمی‌گردند

 

باید وقف کنم

تا فرصت هست

باید وقف کنم

زیبایی را به نام گُل

پرواز را به نام پرندگان

و عشق را به نام تو!

سکینه رسولی

منتخب در بخش شعر اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

اشعار وقف – بخش هفتم شعر نو وقف

گویاترین سکوت

تقدیم به روح واقف مسجد جامع قدیم دشت بیاض، یکی از قدیمی‌ترین موقوفه‌های شهرستان قائنات (۹۵۴ هـ ق)، امیر رفیع الدین حسین که وصیت کرده بود در زیر پله‌هایی که به مأذنه می‌رود دفن شود.

گویاترین سکوت

هم سایه‌ی دو سایه‌ی سرسبز پایدار

هم ریشه‌ی دو قامت دیرینه‌ی چنار

در چشمه‌های جاری و سرمست جویبار

مانده است استوار

دستی کریم باعث این بانگ بی‌صداست

اندیشه‌ای بلند

رمز شکوهمندی این جاودانگی است

گویاترین سکوت

در پنجه‌های خاطره‌ی برگ‌های سبز

ثبت است قرن‌ها

در پشت این سکوت

نامی «رفیع» بانی هر حرف و حرکت است

گویاترین سکوت

در لابه‌لای جنبش برگ چنارها

در روشنای رهگذر جو کنارها

احیای لحظه‌هاست

بعد از رکود تن

انشای بندگی است

بر صفحه‌ای که نام تو را زنده می‌کند

پوینده تا ابد

 

بر نردبان رفعت و پویندگی ببال

از نام دلربای رفیعت رفیع‌تر

اینک تو ای امیر زمان‌ها «رفیع» دین

برخیز از مزار خود از جای پای عشق

احسان جاودان تو در اوج ربناست

بنگر تو یا حسین

موقوفه‌ات تداوم و تکرار نام توست

علی اسداللهی

منتخب در بخش شعر اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

عاشقانه…

به آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام، که مهربانی را وقف همه‌ی زائران و مشتاقان خود کرده است

به سخاوت چشمانت

نذر کرده‌ام

تا سپیده

سر از ضریح شانه‌هایت

برندارم

می‌خواهم

زخمی‌ترینِ عاشقانه‌ها را

که از شوق نوازش تو جاری‌ست

نثار کبوترانی کنم

که غربت تو را

بال می‌زنند

دلم،

در این حوالی

جا مانده است…

رضا پنبه‌کار

منتخب در بخش شعر اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

وقف یعنی زندگی را سبز دیدن

وقف یعنی زندگی را سبز دیدن

وقف یعنی بارش باران نور

وقف یعنی چشمه‌ها در جوششند

وقف یعنی قطره‌ای با قطره‌ها

وقف یعنی قطره‌ای دریا شدن

وقف یعنی گنجی از گنجینه‌ها

وقف یعنی فرزند صالح تا ابد

وقف یعنی مرگ مرگ‌ها در زندگی، باور امیدها در زندگی

وقف یعنی زندگی را سبز دیدن

زندگی را تا ابد سبز دیدن

مرضیه احدی

منتخب در بخش شعر اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

وقف می کنم

اوه! نه! اشتباه نکنید!

ایستایی خوب نیست!

وقف من

پویایی و حرکت است به سوی بیداری

می‌دانم خواهم مرد

و طعم تلخ فراموشی را

مزمزه خواهم کرد

می‌گریزم

تا طعم جاودانه بودن را بچشم

وقف می‌کنم

خانه عروسکی‌ام را می‌بخشم

می‌دانم

در آن دنیا قصری انتظار مرا می‌کشد

چون کاخ قصه‌های کودکی‌هایم

شاید هم زیباتر

و رویاهای کودکی‌ام را

به حقیقت پیوند خواهم داد

وقف می‌کنم

خانه عروسکی‌ام را…

کیانا برزی

منتخب در بخش شعر اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

وقف

ـ جهان؛ پرنده‌ای در قفس

وقف؛ کلید آزادی

 

ـ دنیا را قورت داده‌ام

تشنگی‌ام را

یک چشمه وقف می‌نوشم

ناهید گرامی

منتخب در بخش شعر اولین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

اشعار وقف – بخش اول شعر کودک و نوجوان وقف

لانه کفتران

خانه‌سازی می‌کند

بچه‌ای با چوب و سنگ

با قلم‌مو می‌زند

خانه را یکدست رنگ

خوب محکم می‌کند

خانه را روی درخت

جمله‌ای حک می‌کند

روی تکه چوب تخت

خانه روی درخت

هست وقف کفتران

بی‌نیاز از پول و وام

هست اینجا رایگان

مه‌سیما سهرابی

رتبه اول در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

تکیه

در کوهسار مهربانی‌ها

مانند چشمه پاک و بخشنده

پیوسته تنها فکر مردم بود

در روزهای سخت آینده

با تکیه بر دیوار ایمانش

می‌ساخت سقفی از جوانمردی

وقتی که اشک حسرتی می‌دید

می‌شد پر از احساس همدردی

هر سال با آغاز ماه مهر

در شور و شوق مدرسه جاریست

رود است یا دریا نمی‌دانم

کار بزرگش آبرو داریست

تصویر زیبای افق را ساخت

این راه و رسم آبی دریاست

دارایی‌اش را وقف دانش کرد

بابابزرگم مرد خوبی‌هاست

شبنم حسامی، استان فارس

رتبه دوم در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

عبادت

زیباترین عبادت

از دیدگاه قرآن

انفاق هست و بخشش

در راه دین و ایمان

***

هر کس که ذره‌ای از

دارایی‌اش ببخشد

در آسمان خوبی

چون نور می‌درخشد

***

پاداش او بهشتی‌ست

با باغ‌های پر گل

یک آسمان ستاره

یک دشت یاس و سنبل

***

دیوار خانه‌اش ماه

خورشید مثل سقف است

هر کس که در دل او

جایی برای وقف است

سمیه تورجی، استان فارس

رتبه دوم در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

مزه کلوچه

مسجد محل ما

نُقلی است و کوچک است

توی ذهن او پر از

شعرهای کودک است

***

چای می‌دهد به ما

با دعا و داستان

موقع نماز هم

می‌رویم به آسمان

***

مزه کلوچه‌هاش

از عسل و کنجد است

شادی تمام ما

آرزوی مسجد است

***

عید آمده است باز

در دلش بهانه است

هدیه پدر به او

یک کتابخانه است

معصومه مرادی، استان فارس

رتبه سوم در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

بی بی

خانه‌اش را بی‌بی

هدیه داده به خدا

خاله مریم با ذوق

کرده زیبا آن را

***

همه جا چسبانده

پرده‌های توری

شکلات آورده

استکان با قوری

***

خرس پشمی و لباس

با سه تانک جنگی

چیده در کنج اتاق

تخت‌های رنگی

***

بی‌بی خوشگل من

باز مادر شده است

شادی خانه او

صد برابر شده است

شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

اشعار وقف – بخش دوم شعر کودک و نوجوان وقف

قلک

قلک کوچک من

شکل یک خرگوش است

شکمش پاره شده

چون که بازیگوش است

***

شده سنگین و تپل

جی لی لینگ می‌خندد

دور گوش چپ خود

پاپیون می‌بندد

***

آمده توی سبد

برود با مادر

بخرد کفش و لباس

کیف و شال و دفتر

***

بدهد آن‌ها را

به قلی و نسرین

باز لاغر بشود

مثل موش پروین

شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

می‌دهد گل

می‌دهد گل

به خانه ما

مردی که سبز است

او مثل دریاست

ساخته یک مدرسه

توی ده با پول خود

دوستش داریم ما بچه‌ها

مثل بابای خود

دست‌هایش هست تا آسمان

مثل یک رنگین‌کمان

نورهای شادی

پاشیده برده‌مان!

فاطمه قائدی، استان فارس

دانش آموز دوم ابتدایی شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

هدیه تولد

جشن تولدم بود

با هدیه‌های بسیار

چندتا مدار رنگی

هدیه گرفتم این بار

***

یک جعبه از مدادام

بخشیده‌ام به سینا

چون مدتی‌ست مانده

تنها، بدون بابا

***

مثل زمین پدر

که وقفه در محرم

من وقف کردم امروز

هر چند کوچک و کم

فاطمه زارع، استان فارس

شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

تقدیم عشق

ای پرستو پر زدن

ابتدای زندگی‌ست

دانه‌ها را پخش کن

عشق در بخشندگی‌ست

***

ای پرستو می‌شود

دانه را تقسیم کرد

می‌شود به دیگران

عشق را تقدیم کرد

***

بال‌هایت را دگر

کم اسیر سقف کن

ای پرستو قبل کوچ

لانه‌ات را وقف کن

علی سلیمانی، استان تهران

شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

گل می‌دهد باران

او مثل باران است

با جنگلی انبوه

جاری‌تر از رود است

محکم‌تر از یک کوه

***

با دست زیبایش

گل می‌دهد باران

من دیده‌ام او را

در بوی داغ نان

***

دنیای ما با او

شیرین‌تر از قند است

مردی که همراهش

یک دشت لبخند است

سمیه کشاورز، استان فارس

شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری

* * * * * * * *

وقف بازی

باید شبیه کار

مادر بزرگ نازم

امروز در اتاقم

یک مدرسه بسازم

***

بالش برای دیوار

شال قشنگ من، در

سقف کلاس باشد

چادر نماز مادر

***

آماده است حالا

مدرسه عروسک

تا باسواد باشند

خرگوش و موش و اردک

***

به‌به چه کیف دارد

که مدرسه بسازی

در بازی قشنگی

با نام وقف بازی

میترا یگان، استان فارس

شرکت کننده در چهارمین جشنواره وقف چشمه همیشه جاری